آلفا قنطورس؛ ساکتِ ساکت

در فاصلۀ چهارونیم سالِ نوری از خورشید، ستاره ای وجود دارد که نام‌ش «آلفا قنطورس» است. در منظومۀ آلفاقنطورس، سیاره‌ای وجود دارد که در آن موجوداتی خاص زندگی می‌کنند. موجوداتی که اسم ندارند. پیامبر و خدا هم ندارند. خودشان هم این را نمی‌دانند. از ابتدا وجود داشته اند. در کنار یکدیگر. همان هایی هستند که میلیاردها سالِ پیش بوده‌اند. نه زیاد می‌شوند و نه کم. روی سطحِ سیاره نشسته‌اند. نه می‌خندند و نه گریه می‌کنند. حتی فکر هم نمی‌کنند. نه به خودشان، نه به گذشته، نه به آینده، نه به آفریننده و نه به سیاره. به هیچ چیز فکر نمی کنند. ساکت اند؛ آنقدر ساکت که حتی می‌توانند صداهای کیهانی را بشنوند. آن‌ها نه شادند و نه غمگین. چشم هایشان همیشه بسته است و هرگز باز نمی‌شود. شهاب سنگی هم به سیاره شان برخورد نمی‌کند و بیمی از آن ندارند. آن‌ها از هیچ چیز بیم ندارند؛ چون به هیچ چیز فکر نمی‌کنند. ساکت اند؛ آنقدر ساکت، که می‌توانند صداهای کیهانی را بشنوند.

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

هزار روز

امروز اتفاقی وارد وبلاگم شدم. چشمم به عمر وبلاگ خورد که سمت چپ صفحه نوشته شده بود. هزار روز.

ناگهان یاد روزی افتادم که وارد بیان و سپس جیم شدم. اواخر دبیرستان، یکی از دوستانم خواست تغییر رشته بدهد. از ریاضی به انسانی. گفتم می گردم و کسی را پیدا می کنم که رشته اش انسانی باشد و بتواند کمک ات کند. داشتم برایش توی نت، دنبال مصاحبه های رتبه های برتر انسانی در کنکور می گشتم. میانش چشمم خورد به رتبه برتر کنکور انسانی چند سال پیش. نیلوفر نیک بنیاد. اسمش بامزه بود. سه تا نون در یک اسم. نامش را در گوگل سرچ کردم تا به مصاحبه هایش برسم. اولین لینک، وبلاگی بود با اسم نیکولا. داخلش شدم. دیدم که دختری صاحب وب است و از قضا، هم نام با همان رتبه اول کنکور. نمی دانستم این، همان است! نمی دانستم که رتبه های برتر کنکور هم ممکن است سمت کِیس و مانیتور بروند و وبلاگ نویسی کنند.

آن روز، چندین مطلب از وبلاگ نیکولا را خواندم و ماجرای کنکور را به کل فراموش کردم. وقتی خواستم از وبلاگش خارج شوم، چشمم به پیوندی در کنار وب اش افتاد. جیم! رویش کلیک کردم و رسیدم به وبسایت جیم. آن موقع، برای خودش دنیایی بود. شلوغ و پر از لینک. 

همان روز، اکانت ساختم و کلی مقاله خواندم. هوس کردم وبلاگ بسازم و تهش شد این! نخستین شهروند مریخی را به دنیا آوردم و تویش نوشتم. امروز رشته ام اقتصاد است و توی سایت جیم، هرازگاهی مطلب می نویسم و یک بار هم بابتش حق التحریر گرفتم! سه جای دیگر هم می نویسم. آن دوستی هم که می خواست تغییر رشته بدهد، حالا دانشجوی روانشناسی است!

زندگی ام پر است از این مسیر ها. چگونگی ورودم به اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان. چگونگی آشنا شدنم با افضل و اجرای تئاتر دانش اموزی. چگونگی آشنا شدنم با دیوید و استنلی کوبریک و ویرجینیا وولف و گوشه و اورسی و محمدامین و سیمین. خواندن کتاب های مطهری و شنیدن حرف های عبدالکریم سروش و تفسیر محمدعلی انصاری و هزار نمونۀ مانند آن.

خواستم بگویم این هزار روز، برایم به کوتاهی چند روز است. آنقدر کوتاه که وقتی دست دراز می کنم، می توانم ابتدای روزِ اولش را با نوک انگشتانم لمس کنم. همین هم مرا می ترساند. می ترسم یک روز، به شناسنامه ام نگاه کنم و هفتاد سالِ نهفته در درونش را مانند هفتاد ثانیه، با نوک انگشتانم لمس کنم و برسم به انتهایش.

۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

اصل عدم پایداری جهان

همین روزهاست که صدای کوبیده شدنِ درِ خانه، ناگهان از خواب بیدارم کند. چند ثانیه، گیج به سقف اتاق نگاه می‌کنم و مدتی بعد، سعی می‌کنم خوابی را که دیده‌ام، به خاطر بیاورم. تصاویر مبهم، از مقابل چشمم عبور می‌کند. توی خواب٬ نه یک زنِ سی و چهار ساله، که یک پسر هجده، نوزده ساله بودم. پسری که عبور مداومِ هواپیماها از بالای سرش، حواسش را همیشه پرت می‌کردند.

روی تخت دونفره‌ای خوابیده‌ام و مانند تکه‌ای سنگ٬ ساکن‌ام. از درِ اتاق٬ پسربچه‌ای با یونیفرم سورمه‌ای و کوله‌ای سیاه، وارد می‌شود. توی چشم های گنگ‌م نگاه می‌کند و می‌گوید: «خواب بودی؟»

.

#خالد

.

الصاقیه: خدا را چه دیدی!؟

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

رفت

امشب دوباره رفت. معلوم هم نیست کِی برگردد. آخرین باری که رفت، برگشتن‌ش هفت سال طول کشید.

قبل از این که خانه را ترک کند، با خودم فکر می‌کردم که در آغوش بگیرم ش یا نه. به این فکر کردم در آغوش گرفتن‌ش تاثیری در التیام دلتنگی‌های فردا صبح‌م دارد یا نه. فردا صبح که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید دیگر کنارم نیست، برایم مهم است که شب گذشته، بغل‌ش کرده‌ام و گونه‌اش را بوسیده‌ام یا نه؟ 

وقتی قرار است چیزی را از دست بدهی، چکار می‌کنی؟ آنقدر می‌بویی‌اش تا رایحه‌اش تا همیشه در جانت بماند؟

اصلاً چه کسی گفته که وقتی یک نفر می‌خواهد ترک‌ت کند، حتماً باید در آغوشش بگیری‌ و صورتش را ببوسی؟

مادرِ موسی، قبل از به آب انداختن کودکش، او را بوسید؟ چرا؟ مگر قبلاً او را نبوسیده بود؟ لابد مادر موسی هم نمی دانسته که برای چه، کودکش را می بوسد.

می‌خواستم بگویم با من حرف بزند. آنقدر حرف بزند که شش ماهِ دیگر٬ وقتی هوای شهرمان سرد شد، دوباره به یادش بیفتم و صدای‌ش را به خاطر بیاورم.

در آغوشش نگرفتم و خداحافظی هم نکردم. خواستم وانمود کنم که رفتن‌ش، مانند تمامِ رفتن های چند ماه اخیر است. از همان رفتن هایی که صبح می‌رود و عصر برمی‌گردد. اما دلم طاقت نیاورد. پیش از رفتن، پریدم بغلش و سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. دقیق نمی‌دانم چرا. شاید دلم لرزید که‌ ممکن است فردا صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شوم و می‌فهمم که دیگر پیش‌مان نیست، پشیمان شوم که چرا تا همان لحظهٔ آخر٬ به یادش نیاوردم که چقدر دوستش دارم.

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان