شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۶ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

انسان خوب

مردِ شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها به مرکز خرید بزرگ شهر می‌رفت و برای کودکان یتیم‌خانه، عروسک و اسباب بازی می‌خرید. آن‌ها را به یتیم‌خانه می‌برد و بچه‌ها را خوشحال می‌کرد. مرد شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها فراموش می‌کرد که چه انسان کثیفی است.

.

#خالد

۹ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف

«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

پسر تاریکی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خاطرات یک بچه‌شیر صلح طلب

قسمت نخست: « ملاقات با خورشید»


راستش هنگامی‌که از رحم مادرم به بیرون آمدم، تازه فهمیدم دنیای بیرون خیلی سرد است! سرد تر از آن‌که فکرش را می‌کردم.

از شما چه پنهان دلم می‌خواست همان موقع به رحم مادرم بازگردم و تا آخر عمر، با دمای سی‌و‌هفت درجه‌ای بدنش زندگی کنم.

ولی چاره‌ای نبود. من و دو‌برادر و یک خواهرم، از بدن مادر خارج شده بودیم و راه برگشتی هم نبود.

تا دو هفته‌ پس از تولد، از دنیای بیرون فقط سرمای کشنده‌اش را حس می‌کردم و طعم دلنشین و شیرین شیر مادرم. و از همه مهم‌تر، گرمای آفتاب را!

آفتاب ظهرگاهی را به اندازه‌ی مادرم دوست داشتم. زیرا تنها چیز یا کسی بود که می‌توانست مرا از سرمای دنیا نجات دهد. در روز پانزدهم، چشم‌هایم به‌کار افتادند. تصمیم داشتم بعد از تماشای چهره‌ی مادرم، راه بیافتم و خودم را به منبع آفتاب برسانم تا از شرّ سرمای دنیا خلاص شوم.

صبح زود،  پیش از هر چیزی-حتی منبع آفتاب-، چهره‌ی مادرم را دیدم. زیبا بود. زیباتر از  تمام تصویرهایی که برایش‌در ذهنم مجسّم کرده بودم. چشمانش مخلوطی از قهوه‌ای و مشکی و سفید بودند.

کمی شیر نوشیدم و لنگان لنگان، به دنبال آن دایره‌ی نورانی ‌رفتم.

حس خیلی خوبی داشتم. خوش‌حال بودم که دیگر خبری از لرزیدن‌های صبح‌گاهی نخواهد بود.

تا غروب راه رفتم ولی به منبع نرسیدم.

گرسنه شده‌بودم. به ناچار نزد مادرم برگشتم.

مادر آن شب چیزهای زیادی درباره‌ی دنیا به من گفت.

بیشتر آنها ناراحت کننده بودند.

مثلاً گفت که دنیای اطرافمان همیشه سرد است و باید به آن عادت کنم. و یا اینکه اسم آن دایره‌ی گرمابخش، «خورشید» است.

دردناک‌ترین حقیقتی که آن شب مادرم به من گفت، این بود که من هیچ‌گاه نمی‌توانم به خورشید برسم. زیرا او‌ دور است. آنقدر دور که هیچ‌کس به او نمی‌رسد.

مادر همه چیز را می‌داند.

.

پایان قسمت اول

.

الصاقیه: بچه شیر های تازه متولد شده، تا دوهفته نمی‌توانند چیزی را ببینند!




۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

ناله‌ی لیلی

#موقت

.

اِلصاقیه: ماجرای این قطعه !

.

چه صدای خسته‌ای ‌دارد.

با گویش‌تاجیکی‌اش، چیزی‌را می‌خواند؛ شاید شعری را.

ولی من فقط نوای حُزن‌انگیز ناله هایش را می‌شنوم.

چهره‌اش در میان تاریکی کنج مِی‌کده ای خلوت، در غرب ِ «دوشنبه»، پنهان شده است.

چارقد گل‌دارش، تمام بالاتنه‌ی لاغرش را پوشانده است.

با دست راست، کمانچه را به سستی نگه داشته است و با دست چپ‌ش، آرشه را روی سیم های نازک آن، به رقص در می‌آورد.

زل می‌زنم به صورت تاریکش.

شاید زنی باشد که بابت تکه تکه شدن بدن معشوق‌اش در جنگ دولت ایران و قوای روس، مرثیه می‌خواند.

یا شاید هم دختری باشد که در هفده سالگی، خانه‌ی پدر را ترک کرده است و اکنون، از قدرت دست های زمخت غربت می‌نالد که گلوی نحیفش را بی‌رحمانه می‌فشرد.

یک حنجره و این همه غم؟!

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

Somewhere Cold

حسش میکنم.

این سرمای تمام نشدنی را با تک تک سلول های نداشته ی روحی ام حس می کنم!

انگار که مدتهاست آنجا جاگذاشته شده ام؛ خودم که نه، در اصل، روحم را می گویم! هر چند نمی دانم که من واقعی، متشکل از کدامیک هستم! سلول های بی احساس پیکری؟ و یا آن روح نامریی و لال؟

چه کسی اهمیت می دهد؟ مهم این است که این، داستان گم شدن من و یا حداقل بخشی از من است!

درست مثل اینکه سوار ماشین بوده باشم و با سرعتی زیادتر از حد مجاز، تمام نیروی چرخ ها و موتورها را بکارگرفته باشم تا از آن سرزمین یخ زده رد شوم و خود را به دنیای نادیده ی بعدی برسانم.

و در همان میان، یک دست انداز وحشی، جلوی راهم سبز شده باشد و من و ماشینم را برای چند لحظه، از تمام زمین و زمان جدا کرده و به من اجازه ی یک پرواز رویایی را داده باشد!

و تاوان این لذت، جدا شدن تکه ای بزرگ از روحم بوه است. تکه ای از روحم که بر روی سقف ماشین بوده و در حین پرواز، از آن جدا شده باشد.

و من، وقتی کمبود آن تکه از روحم را حس کردم که میلیاردها مایل از آن سرزمین یخی دور شده بودم و امکان بازگشتی برایم نبود.

من از سرزمین یخی عبور کردم و خودم را به دنیای جدید کنونی رساندم. ولی قطعه ای از من، جا مانده بود. من نمی دیدمش، ولی احساسش می کردم!

امروز، در دنیای گرم خودم نشسته ام؛ ولی تمام سرمای سرزمین قبلی را با همان قطعه ی روحم می توانم حس کنم.

می توانم شبنم های یخ زده ی روی خارهای کناره ی آن جاده ی منجمد را ببینم و بوی جنازه ی شغال های گرسنه ی آن دشت بی محصول را استشمام کنم.

چه عذاب دردآوری!

با فلاکتی بی بدیل، خود را به اینجا رساندم تا از سرمای استخوان سوز جهان قبلی رها شوم، ولی در حالیکه مقابل نور آفتاب، روی شن های ساحل خوشبختی دراز کشیده ام، تمام بدنم می لرزد. هر لحظه دارم می لرزم؛ به سبب سرمای سرزمینی که دیده نمی شود ولی حس می شود.

کجا گیر کرده ای ای روح؟

بلند تر بگو!

-Somewhere Cold...






۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دیوار آهنی

روی زمین نشسته بودیم و زار زار گریه می کردیم.

آنچنان هق هق می کردیم که هر رهگذری که از مقابلمان رد می شد ، چند ثانیه بی اختیار می ایستاد و سپس راه می افتاد. یکی دو نفر هم با موبایل هایشان از ما عکس و فیلم می گرفتند.

هیچ کداممان نمی دانستیم که ساعت چند است. فقط می دانستیم که شب ، از نیمه گذشته است.

مشغول گریه کردنمان بودیم.

باد سردی که از سمت شمال می وزید ، پوستمان را می سوزاند.

چند تا از بچه ها که در آن حوالی گم شده بودند ، با دیدن ما ، به سمتمان آمدند و کنارمان ، روی آن زمین سرد ، نشستند. چند ثانیه ای نگذشته بود که دلیل گریه هایمان را کاملا فهمیدند. حالا دیگر آنها نیز همراه با ما اشک می ریختند.

همگی زل زده بودیم به یک منظره ی مشترک و تکان نمی خوردیم.

چیزی نبود جز یک دیوار آهنی طویل و مشبک! با در هایی بسته که فقط صبح ها و عصر ها ، به مدت یک ساعت باز می شدند.

و آن سوی دیوار ها هم هیچ چیز نبود ؛ جز یک قبرستان خاکی.

ولی همان قبرستان ، برای ما همه چیز بود.

چیزی که بخاطرش قریب به سه هزار کیلومتر را طی کرده بودیم.

کاش می شد همانجا می نشستیم و بدون دغدغه ی بازگشت به دیار خودمان ، روز و شبمان را مقابل همان قبرستان سپری می کردیم.

ولی نمی شد.

قبرستان هم دلش گرفته بود از بی وفایی مردمان شهرش.

شهری که عجیب ترین و دردناک ترین وقایع تاریخ را به چشمان خود دیده بود.

کماکان ، سوز می آمد و صورت های خیسمان را چنگ می زد و می رفت.

خاصیت هوای آن شهر همین بود.

مدینه هر شبش سرد بود و سوزناک.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

پیام مبهم

هوا سرد بود . آنقدر سرد که هیچ کس حوصله ی بیدارشدن نداشت. زمین یخ زده بود. انگار خورشید مرده بود. نوری نبود. گرمایی نبود. گیاهی بر روی زمین یافت نمی شد. باد سوزناک ، همانند اربابی خشمگین، بر پوست صورت ها شلاق می زدند.

گروه را بیدار کردند.

روز ، روز قتل بود.

ادامه مطلب ۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان