به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

مرگی بی‌حیات

و بعد سکوت.

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

نیستی در کار نیست...ی در کار

در رگ های خورشید آب می‌شویم و در دهان راه شیری غلت می‌خوریم. با رود بالا می‌رویم و با اشک، روی زمین افتیم. برگ، تنفس‌مان می‌کند و باد ما را می‌مَکد. زمان درون‌مان می‌دود و تاریکی، درونمان به خواب می‌رود. لطافت لمس می‌کندمان و لیس می‌زندمان. آفتاب پوست مان را آنقدر خنک می‌کند که برف برای گرم کردن‌مان از آسمان می‌بارد. زمین نرم می‌شود و درونش فرو می‌رویم. نیست می‌شویم و هست می‌شویم. به ریشۀ گیاه می‌رسیم و بالا می‌رویم و قند می‌شویم و آب می‌شویم.

نیست می‌شویم و هست می‌شویم. نه! هستیم و هستیم. در ذره هستیم و در ذرات هستیم و در مجتمع‌شان هستیم. نیستی در کار نیست...ی در کار نیست...ی در کار نیست...ی در کار نیست...ی ...

۵ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

شراب دوزخ

ساقیا دیگر از این مستی،برون نتْوان شدن

پس خُمی دِه زآتش دوزخ که انسانم کند

‌.

پاییز ۹۴

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

اَنگور جان

اَندر میانِ خواب و خیال و گمانِمان

اَنگورِ جان به سرْپنجه ی یار می دهیم

جانا به تاکِمان قدمی نِه تو لحظه ای

کاین خوشه به یاد تو سرسبز گشته اند.

.

بهار ۹۴

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مهمان ما باش ...

ساقیا اکنون یک امشب را نِشین در جمع ما 

ساغری مِی را تو مهمان باش از دستانِ ما

تا که در میخانه ، ما دیوانگانت عاشقیم ؛ 

«اِحتیاطِ واجبْ» آید مستی اَندر  دینِ ما.

.

پی نوشت : اگه معنای «احتیاط واجب» را نمیدانید، برید به لینک زیر:

http://yon.ir/qYQr

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ابتلاء !

از کاسه ی جان خونِ دلی خواهم من .

از چرخِ فلک مصیبتی خواهم من.

در این دو سه روزی که زِ عُمرم باقیست،

اَلْف از بَرِ اَلْف ، اِبتلا خواهم من.


جمعه،هجدهم دی، ۲۳:۲۵

.

پ.ن: «الف» به معنای «هزار» هستش :) ! 


۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان