سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

وضعیت سفید یا Days Of Our Lives

دو روز پیش با مرتضی حرف زدم. می‌گفت می‌خواهی فلان‌جا بمانی یا نه. منظور جیم بود که حالا چیزی نماینده کنارش یکی از ویژه‌نامه‌های شهرآرا هم اضافه شود. گفتم نمی‌دانم؛ چون احتمالاً از نوشتن در مطبوعات پول چندانی به دست نمی‌آید و بعید می‌دانم به آن سطح کیفیِ توی کله‌ام در زندگی برسم. همین که قرار است در سی و خرده ای سالگی، چقدر پول داشته باشم و کجا زندگی کنم و صبحانه و نهار چه بخورم. گفتم می‌خواهم درس های دانشگاه را بهتر بخوانم و بدم هم نمی‌آید بروم سراغ فاینَنس. از طرفی شرکت هم کار قانونی‌اش را تا آخر همین ماه شروع می‌کند و می‌توانم در همین مسیر بفهمم که چقدر اهل جان کَندن برای پول هستم.

ادامه مطلب ۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

جهود و سیاه‌پوست

- همۀ این آدم‌ها بی‌سوادن؟

- آره، فقط چهار نفر از اعضای کلیسا سوادِ خواندن دارند. من یکی‌شون هستم.

- کال! تو از «اتیکوس» جوان‌تر به نظر می‌رسی.

- قیافۀ سیاه‌ها سن‌شون رو خوب نشون نمی‌ده.

- شاید واسه اینه که سواد ندارند.


کشتن مرغ مقلد - هارپر لی

فصل دوازده

.

الصاقیه: یک روز توی تاکسی نشسته بودم، نزدیک خانه. ترافیک سنگین بود. راننده و مرد کنارش هر دو مسن بودند. بحث در مورد آدم‌‎هایی بود که در این اوضاع و احوال، سر همدیگر کلاه می‌گذارند و رحم ندارند. مسافر گفت «این روزا یه کارایی می‌کنن که آدم می‌مونه» راننده سرش را برگرداند سمت پیرمرد و گفت «آقا! حتی یهودی این کارو با یه نفر نمی کنه.»

۷ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

به سمت چاه توالت

هر نسل داریم مثل سوسک‌ها تولید مثل می‌کنیم و می‌رویم جلو؛ مقاوم‌تر در برابر سختی‌ها و گونه‌های وحشی‌. دیروز داشتم به سیمین می‌گفتم که در این چند ماه فهمیدیم که زندگی دیگر بدون فیل تر شکن راه نمی‌افتد. اَمریۀ سربازی در شهرهای بزرگ، بدون پارتی نمی‌شود، راه رفتن توی خیابان بدون ماسک نمی‌شود، دوچرخه بدون قفل نمی‌شود.

حالا جماعت گردن‌کلفتی شده‌ایم که به راحتی با سم نمی‌میریم. باید لگد بزنند به هیکل‌مان، اسپری را بگیرند توی صورت‌مان، آب بگیرند روی‌مان، بلکه پایمان بلغزد، سُر بخوریم و برویم سمت چاه توالت.

الصاقیه: فقط انگار خسته‌ایم. این هم یحتمل از عوارض همین جهش‌های پی‌درپی است.

۱۰ نظر ۱۸ موافق ۲ مخالف

فحاشی در برابر نسوان

از قدیم می‌گفتند که نباید جلوی زن جماعت فحاشی کرد. هنوز هم وقتی در خیابانی بین چند مرد دعوا می‌شود و همدیگر را به باد فحاشی‌های عمیق می‌گیرند، خیلی از راننده‌هاییکه در ماشین‌شان زنی بالغ یا دختری نوجوان نشسته، برعکس بقیه، بیخیال تماشای دعوا می‌شوند و پایشان را می‌گذارند روی پدال گاز که مبادا بانو مکدر شود. البته این که آیا اصلا بانو با شنیدن فحاشی چند مرد، خاطرش مکدّر می‌شود یا نه هم جای سوال دارد که خود بانوان باید جوابش را بدهند. یا وقتی در کلاس استادی می‌خواهد نقل قولی خاص کند، اگر میانش یک «عوضی» یا «بی‌شرف» وجود داشته باشد، رو به دختران کلاس، از آن‌ها عذرخواهی می‌کند که قرار است حرف زشتی بزند. این که چرا از پسرها عذرخواهی نمی‌کند هم بماند برای خودِ ما پسرها.

دیروز«کشتن مرغ مقلد» را می‌خواندم. زمان داستان در حوالی دهه 1930 و مکان وقوعش در ایالات متحده است. جایی از داستان، کلانتر پسرِ فلانی را بخاطر مست کردن، ایجاد مزاحمت برای مردم و «فحاشی مقابل نسوان» بازداشت می‌کند و قصد دارد او را به دارالتأدیب بفرستد. اتهامی که برایش تعریف کرده بودند، کمی شبیه به اتهام‌هایی است که گاهی در تلویزیون خودمان برای برخی مفسدان اقتصادی یا اجتماعی تعریف می‌کنند و برایمان مسخره به نظر می‌رسد. البته بعید می‌دانم در آمریکا هنوز چنین جرمی وجود داشته باشد. اگر هم باشد، یحتمل در سالن های سینما و در برنامه های شبکه HBO و ShowTime* برقرار نیست. اتهامی که پسر بخاطرش قرار بود به زندان برود، حالا کمتر از صد سال، اصلا برای آدم‌ها-لااقل در همان نقطه از آمریکا-شاید حتی بعنوان یک کار نادرست هم مطرح نباشد.

مشخص است که فحاشی نکردن "فقط" مقابل زنان، طبق تعاریف، ایده‌ای سکسیستی است. البته نه از آن‌هایی که رفع شدنش چندان به نفع زنان باشد! اما در کل، تبعیضی عجیب را بین زن و مرد نشان می‌دهد که نه مختص گذشته بوده و نه فرهنگ ایرانی. هدفش هم دقیق معلوم نیست. شاید بخاطر این بوده که زنان بعنوان آخرین سنگر حفظ اخلاق شناخته می‌شده‌اند و این ایده، تلاشی بوده است در مسیر حفاظت از این سنگر. 

.

*دو شبکۀ تلویزیونی آمریکایی هستند که نسبت به خیلی از شبکه های دیگر، آزادی عمل بیشتری در مورد ارائه محتوای جنسی و ادبیات رکیک دارند. سریال های بازی تاج و تخت، بی‌شرم و سیلیکون ولی، تولیدات مشهور HBO و ShowTime اند.

۸ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

هوا باید امشب سرد باشد

مثل این که زندگی ما از مجموعۀ ناراحت کردن‌ها و عذرخواهی‌ها و ناراحت شدن‌ها و تاسف‌ها تشکیل شده. همینجوری:

 

 

 

 

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ممفورد ان سانز

بخش بزرگی از خاطرات کودکی ام با صداهای اطرافم یادم مانده. تصاویری که از خانۀ قدیمی مادربزرگ و پدربزرگم دارم، همگی همراه با لالایی مادرم موقع خواباندن‌م است که هنوز هم گاه‌گدار موقع خواب عصرگاهی برایمان می‌خواند. آن موقع سه چهار ساله بوده‌ام، اما هنوز جزییات عجیبی مثل طرح تشک‌چه‌های مبلمان خانه مادربزرگ و پاسیوی سرسبز و آشپزخانه‌اش در ذهنم مانده. مامان هم یادش مانده که هر بعدازظهر، تشکچۀ روی مبل را برمی‌داشته، می‌گذاشته روی پا و مرا روی آن می‌خوابانده، بیشتر وقت‌ها هم کنار پاسیوی خانه، در چند قدمی آشپزخانه.

باقی خاطرات خانگی‌ام همزمان با تغییر سلیقه موسیقایی برادر بزرگم ثبت شده‌اند.

ادامه مطلب ۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

سایه

امروز در حال طی کردن مسیری یک کیلومتری زیر زلّ آفتاب، به خودم قول دادم که تا خرداد تمام نشده، برای خودم عینک آفتابی بخرم. وقتی به اولین سایۀ میان راه رسیدم، یاد این افتادم که متاسفانه وضع مالی‌ام اجازه نمی دهد حالا حالاها به خریدن چیزهایی مثل عینک آفتابی فکر کنم و بهتر است تا وقتی وضع بهتر شود، از توی سایه حرکت کنم.

گویا خارجی‌ها عبارتی دارند با ترجمۀ تحت اللفظی «ایکس، آخرین چیزی‌ست که من ممکنه بهش فکر کنم» یا «فلان چیز، کمترین چیزی است که ممکن است ذهن من را درگیر کند.» چند روز پیش همینجوری به سیمین گفتم که هدفون خوبی دارد و شروع کردم به لیست کردن محاسنش. گفت «خب تو هم بگیر.» خندۀ عارفانه‌ای زدم و گفتم بعداً ایشالله. امروز به این فکر کردم که لیست چیزهایی که قرار است حالا حالا ها به خریدنشان فکر نکنم، دارد درازتر می شود. تا دیروز هدفون بود و ساعت و دوچرخۀ جدید و کلاه دوچرخه سواری و اینجور چیزها. حالا عینک آفتابی هم بهش اضافه شده‌است.

۱۸ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان