شراب دوزخ

ساقیا دیگر از این مستی،برون نتْوان شدن

پس خُمی دِه زآتش دوزخ که انسانم کند

‌.

پاییز ۹۴

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

اَنگور جان

اَندر میانِ خواب و خیال و گمانِمان

اَنگورِ جان به سرْپنجه ی یار می دهیم

جانا به تاکِمان قدمی نِه تو لحظه ای

کاین خوشه به یاد تو سرسبز گشته اند.

.

بهار ۹۴

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مهمان ما باش ...

ساقیا اکنون یک امشب را نِشین در جمع ما 

ساغری مِی را تو مهمان باش از دستانِ ما

تا که در میخانه ، ما دیوانگانت عاشقیم ؛ 

«اِحتیاطِ واجبْ» آید مستی اَندر  دینِ ما.

.

پی نوشت : اگه معنای «احتیاط واجب» را نمیدانید، برید به لینک زیر:

http://yon.ir/qYQr

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

کاش چوپان بودم.

نمی دانم چرا.ولی از همان کودکی دلم میخواست چوپان بودن را تجربه کنم.

اینکه ساعت چهار صبح ، از خواب بیدار شوم ، چوب دستی ام را بردارم و همراه با ده بیست گوسفند و بز ، راهی صحرا شوم.

بدون اینکه کسی از شنیدن صدایم معذب شود ، یک شعر محلی را با صدای بلند بخوانم و پشت گله ام راه بروم.

به هنگام ظهر ، چند درخت پرشاخ و برگ بیابم و بروم نزدیکشان ؛ به تنه ی یکی شان تکیه دهم و گوسفندان هم به پیروی از من ، بیایند و زیر سایه ی وسیع درخت ولو شوند و لم بدهند.

باد خنکی بِوَزَد و از لابلای موهایم عبور کنم و پوست سرم را نوازش دهد.

چند بره ی سفید و سیاه در اطرافم بچرخند و شادی کنند. 

«نی» ام را بر گوشه ی لبم گذارم و یک نوای ساده اما دوست داشتنی را سر دهم.

بعدش از اندکی استراحت، از درون بقچه ی گل گلی ام، یک کاسه ماست چکیده و چند تکه نان نیمه خشکیده را بردارم و روی همان بقچه -که حالا نقش سفره را دارد- پهن شان کنم.

یک پیاله ی سفالی بردارم و همانجا،  قدری از شیر یکی از گوسفندان ماده را بدوشم و بی درنگ سر بکشم.

خرده های نان را جمع کنم و کنار درخت بگذارم تا رزق و روزی گنجشک ها ، به دستشان برسد.

چُرتی  بزنم ؛ نزدیکی های عصر نیز به سمت روستا بازگردم و در حالی که چیزی به غروب خورشید نمانده ، گله را به روستا برسانم.

و خوشحال باشم که من یک چوپانم!

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

ابتلاء !

از کاسه ی جان خونِ دلی خواهم من .

از چرخِ فلک مصیبتی خواهم من.

در این دو سه روزی که زِ عُمرم باقیست،

اَلْف از بَرِ اَلْف ، اِبتلا خواهم من.


جمعه،هجدهم دی، ۲۳:۲۵

.

پ.ن: «الف» به معنای «هزار» هستش :) ! 


۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دیوار آهنی

روی زمین نشسته بودیم و زار زار گریه می کردیم.

آنچنان هق هق می کردیم که هر رهگذری که از مقابلمان رد می شد ، چند ثانیه بی اختیار می ایستاد و سپس راه می افتاد. یکی دو نفر هم با موبایل هایشان از ما عکس و فیلم می گرفتند.

هیچ کداممان نمی دانستیم که ساعت چند است. فقط می دانستیم که شب ، از نیمه گذشته است.

مشغول گریه کردنمان بودیم.

باد سردی که از سمت شمال می وزید ، پوستمان را می سوزاند.

چند تا از بچه ها که در آن حوالی گم شده بودند ، با دیدن ما ، به سمتمان آمدند و کنارمان ، روی آن زمین سرد ، نشستند. چند ثانیه ای نگذشته بود که دلیل گریه هایمان را کاملا فهمیدند. حالا دیگر آنها نیز همراه با ما اشک می ریختند.

همگی زل زده بودیم به یک منظره ی مشترک و تکان نمی خوردیم.

چیزی نبود جز یک دیوار آهنی طویل و مشبک! با در هایی بسته که فقط صبح ها و عصر ها ، به مدت یک ساعت باز می شدند.

و آن سوی دیوار ها هم هیچ چیز نبود ؛ جز یک قبرستان خاکی.

ولی همان قبرستان ، برای ما همه چیز بود.

چیزی که بخاطرش قریب به سه هزار کیلومتر را طی کرده بودیم.

کاش می شد همانجا می نشستیم و بدون دغدغه ی بازگشت به دیار خودمان ، روز و شبمان را مقابل همان قبرستان سپری می کردیم.

ولی نمی شد.

قبرستان هم دلش گرفته بود از بی وفایی مردمان شهرش.

شهری که عجیب ترین و دردناک ترین وقایع تاریخ را به چشمان خود دیده بود.

کماکان ، سوز می آمد و صورت های خیسمان را چنگ می زد و می رفت.

خاصیت هوای آن شهر همین بود.

مدینه هر شبش سرد بود و سوزناک.

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان