سه سال آزگار

دیروز فهمیدم دفترچۀ خاطراتم گم شده است. نمی‌دانم کِی و نمی‌دانم کجا و نمی‌دانم چگونه. آخرین چیزی که در آن نوشتم، خاطرۀ چاپ سومین مطلبم در هفته نامه بود. دو هفته پیش. دیشب متوجه نبودنش شدم، ساعت یک بعد از نیمه شب، وقتی می‌خواستم چیزی بنویسم. هر چه گشتم، پیدایش نکردم.

امروز صبح تمام نقاطی از شهر را که ممکن است انجا باشد را لیست کردم. از نگهبانی کتابخانۀ مرکزی تا کمدم در دانشکده و اتاق عقبی خانۀ مادربزرگ. نام شش محل را نوشتم. از صبح سه تایشان را چک کردم و آنجا نبود. مانده اتاق عقبی خانۀ مادر بزرگ و دفتر هفته نامه و یک جای دیگر.

به نوشتن دوبارۀ دفترچه و لااقل سرخطّ وقایع زندگی‌ام در سه سال گذشته فکر کردم. از صبح هرچه فکر می‌کنم، چیزی از سه سال گذشته‌ام را به یاد نمی‌آورم! همه شان با دفترچه گم شده‌اند.

 

۱۴ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

از رنجی که می‌بریم

توی چند ماهۀ اخیر، برادران دو تا از دوستان نزدیکم شروع کردند به جمع و جور کردن وسایل سفر به یک طرف دیگرِ دنیا. برادر متین درسش تمام شده و برای کار می‌رود به یک شرکت تولیدکننده محصولات تکنولوژیک در هانوفرِ آلمان. برادر علیرضا هم برای ادامه تحصیل و تلاش برای اقامت دائمی می‌رود به تورونتو. حتی وحید هم چند شب پیش تماس گرفت و گفت که دانشگاه ایتالیایی، درخواستش را قبول کرده و او منتظر است تا ببیند دانشگاه کانادایی و آمریکایی چه پاسخی می‌دهند.

مامان می‌گوید «بابا مگه اون‌طرف دنیا چه خبره؟» و من با انبوهی از یک حس مسخره می‌گویم «مگه این طرف دنیا چه خبره؟»

.

الصاقیه: حدود یک ماهه که داریم توی دانشکده اعتراض شدید می‌کنیم به سیستم ارزشیابی اساتید و بی‌تاثیر بودنش توی روند انتخاب اساتید برای دروس مهمِ تخصصی. تهش کاشف به عمل اومد که مدیر گروه و دو مورد از اساتید نخالۀ معلوم‌الحال دانشکده، با هم آشنان. پونزده سال حضور مستمر اساتیدی خاص توی دانشکده و دایورت کردن دائمیِ نتایج نظرسنجی به بخشی خاص از بدن. و صحبت‌های درگوشیِ یکی از اساتید جوان، در مورد دستکاری شدن بخش نرم‌افزاری سیستم ارزشیابیِ اساتید و از بین بردنِ امکان «دریافت نمرۀ پایین‌تر از چهارده» که تنها عامل سیستماتیک برای برکناری یک استاد از تدریس یک درس‌ه! یعنی طی سال‌های اخیر، هیچ استادی ممکن نبوده بابت ارزشیابی، از تدریس محروم شه. چراکه سیستم نمی‌ذاشته نمره‌شون از یه حدّ خاص پایین‌تر بیاد.

یکی از اساتید دیگه گفت که از طریق شورای صنفی پیگیری کنید؛ اما پروسه‌ش چند ماه طول می‌کشه. امروز و بعد از شنیدن یه سری فکتِ جدید در باب روابط خاصی بین برخی نفرات، نشستیم یه گوشۀ سایت دانشکده و خندیدیم به وضعیت. 

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

او شبیه شماست

خیال کنید با آدمی روبه‌رو شده‌اید که خیلی شبیه شماست. عادت دارد هر چند دقیقه صدای انگشتانش را در بیاورد. لبخند روی لب داشته‌باشد و با شنیدن جمله‌ای، بلند قهقهه بزند و ناگهان احساس کند که کف دستانش چقدر عرق کرده‌است. دست راستش را بالا بیاورد و کف‌ آن را فوت کند در حالی که هنوز دارد می‌خندد. بعد دست چپش را بالا بیاورد و فوت کند. همان دست چپ را ببرد توی موهایش و آن‌ها را از روی صورت کنار بزند. بعد، مضطرب شود که نکند موهایش نامرتب شده باشد. برای پرت کردن حواس نفر مقابلش، عینک را از چشم بردارد و با گوشه‌ای از پیراهن یا مانتو یا شالی بلند، تمیزش کند و دوباره بر چشم بگذارد. همزمان با شما تصمیم می‌گیرد روی صندلی جابه‌‌جا شود و کمرش را صاف کند. سه چهار دقیقه بعد، باسنش را روی صندلی، جلو می برد و کمرش را خمیده می‌کند. حالا راحت به نظر می‌رسد.

با دیدنش تعجب می‌کنید. شاید هم کمی عصبی شوید و فکر کنید همه اش یک شوخی است و چند نفر از دوستانتان می‌خواهند اذیت تان کنن. رفته اند و تمام رفتارهای جزیی شما را به یک نفر یاد داده اند تا در وقتی خاص، آن طرف تر، مقابل تان بنشیند و همزمان با شما، آن ها را تکرار کند. تصمیم می‌گیرید بلند شوید و بروید و به او بگویید که همه چیز را فهمیده‌اید و به رغم بامزگیِ شوخی‌اش، بهتر است آن را تمام کند. او اما ناگهان بلند می‌شود؛ زودتر از شما. شال گردنش را مانند شما، دور گردنش ‌می‌پیچد و می‌رود. حیرت می‌کنید. بلند می‌شوید تا دنبالش بروید. بیرون که می‌رسید، می‌بینید آدم‌های بی شمار، از لابه‌لای همدیگر دارند حرکت می‌کنند. می‌مانید با آدمی که خیلی شبیه‌تان بوده است. حالا هم رفته‌است.

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

گالیله، برتولت برشت و پسری در دنیای موازی

 امشب تمام زورم را زدم که یک نفر را پیدا کنم با من بیاید به تماشای تئاتر گالیله. گمانم ده روزی می‌شود که اسم «برتولت برشت» را حتی در خواب هم می‌بینم. هر روز می‌رفتم به پیج سپینود تبریزی تا مطمئن شوم هنوز هم تئاترشان اجرا می‌شود و باز می‌رفتم در سایت و  تعداد صندلی‌های خالی سالن را چک می‌کردم و منتظر می‌مانم یکی بگوید «بیا بریم این گالیله رو ببینیم». از دوازده آذر تا همین امشب. هجده شب گذشت و هیچکس نخواست برود تماشای گالیله. بیشتر پسرهایی که می‌شناسم، اهل هر جنایت و جسارتی هستند، الّا تئاتر! حتی خودم هم به ندرت پیش می‌آید که مسیرم به تماشاخانه‌های مشهد بخورد، اما مشکلی هم ندارم که ماهی بیست تومان بریزم توی دخل باجه بلیت فروشی تئاتر شهر. در یکی از همین گروه‌های بی‌مصرف دانشجویی مان گفتم که فلان تئاتر، دارد اجرا می‌شود، اگر می‌خواهید بیایید با هم برویم.

ادامه مطلب ۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

اورگانوم

«تا بعد از سقوط تمدن یونان، تحول چندانی در موسیقی پلی‌فونی ایجاد نشد. از آن زمان به بعد، کلیسا برای تسلطّ خود، مجدداً به تقویت موسیقی در کلیساها پرداخت و موسیقی دیافونیک و یا «اورگانوم» را به وجود آورد» 

پست قبلی موقع پخش این موزیک نوشته شد.

Organum

Max Richter

 

 

دریافت
 
۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

صدای ارگ کلیسا

ما هیچوقت ارگ‌های کلیسا را از نزدیک ندیده‌ایم. نه من، نه برادرم، نه سیمین. حتی صدایش را هم در کودکی بعید می‌دانم که شنیده باشیم. اما تمام تصاویری که من از کودکی‌ام دارم، صدای ارگ کلیسا می‌دهند، تمام‌شان.

من حتی هیچ کلیسایی را هم از نزدیک ندیده‌ام. اما مدام تصویر کلیسایی را به یاد می‌آورم که در آن می‌دویدیم. کلیسایی پر از نور قرمز و دیوارهای بلند. دیوارهای خیلی بلند. آنقدر بلند بودند که نمی‌شد شمایل مسیح را روی‌شان دید. فقط پاهای مسیح دیده میشد و قبای سفید رنگش. حتی ریش‌های خرمایی‌رنگ‌ش هم از دید ما دور بود. یک نفر مدام ارگ می‌زد. گاهی تند‌تر می دویدیم و او تندتر می‌نواخت. کلیسا هزار طبقه بود و هر چه می‌رفتیم، به بالای آن نمی‌رسیدیم. ستون‌هایی از جنس آهن، از جای خود تکان می‌خوردند. بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند و جلوی پای من به زمین کو‌بیده می‌شدند و صدا می‌دادند.

من در کلیسایی درون یک ارگ، مدام می‌دویدم. مسیح پشت ارگ نشسته بود و مدام می‌نواخت.

۶ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

کیتی کیتی ف*ک ف*ک

دختر همسایه، برایمان بچه‌گربه‌ای آورد. قبل‌تر از یک ماه پیش. آن شب من دانشگاه بودم. مامان گربه را گرفته بود؛ بخاطر این که گربه کوچک بود و به شدت زیبا (زیبایی‌اش را همان سیستمی تعیین کرد که می‌گوید زن‌ها وقتی به صورت‌شان کرم و پودر می‌مالند و زیر چشم‌هایشان خطّ مشکی می‌کشند، زیبا می‌شوند). دخترک حدس زده بود که چون خانۀ ما حیاط دارد، احتمالا دل‌مان می‌خواهد میزبان یتیم‌گربه‌های محله باشیم. روزهای اول، با کراهت تمام گربه را در حیاط می‌گذاشتیم و ته مانده‌های غذایمان را می‌دادیم به او تا بخورد. سه چهار شب بعد، هوا کمی سرد شد. دل‌مان سوخت و گربه را به داخل خانه راه دادیم. بابا می‌گفت باید بیندازیمش بیرون، پیش رفقایش. مامان و من اما به طرز مسخره‌ای دلمان سوخت و گفتیم که بد نیست مدتی را در خانه بماند تا بزرگتر شود و بتواند تنهایی در کوچه و خیابان زنده بماند.

ادامه مطلب ۱۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

.

«نیاز نَواب» ... حکایت

 

 

 

 

۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

جیب پالتو، حافظه گوشی، یا حتی سوراخ و سنبه های کوله پشتی

آدم‌ها وقتی همدیگر را می‌بینند، ممکن است از هم خوششان بیاید. شاید هم بدشان بیاید. شاید هم هیچی‌شان نیاید! فرقی نکنند. همان کسی باشند که بودند. شاید هم یکی‌شان از دیگری خوشش بیاید و دیگری هیچی‌اش نیاید. یکی‌شان یواشکی به دیگری نگاه می‌کند و آن دیگری، حواسش به کار خودش است. سرش توی گوشی است یا به استاد گوش می‌کند یا از مغازه خارج می‌شود یا منشیِ مطب، شماره‌اش را می‌خواند. بالاخره یک روزی، یک دقیقه‌ای، یک لحظه‌ای می‌رسد که بلند می‌‌شود و می‌رود. آن دیگری، اما نمی‌رود. کجا برود؟ می‌نشیند سر جایش و به دیگری فکر می‌کند. به این که «چقدر بد شد که رفت». اما تنهایش نمی‌گذارد. تکه‌ای از روحش کَنده می‌شود و می‌رود پیش آن دیگری. توی کیف‌اش، توی جیب‌های پالتو‌ی چرم‌اش یا توی حافظۀ گوشی‌اش. روح، همراه‌ او می‌رود به خانه، به خیابان بالایی، به اتاق پزشک، به ... . اما دیگری هیچ‌وقت نمی‌فهمد که روح کسی را در جیب پالتو، توی کیف یا درون حافظۀ گوشی خود دارد حمل می‌کند. همان آدم قبلی است که همان کارهای قبلی را می‌کند. آن یکی هم نمی‌فهمد که روح‌ش کجا رفته است؛ فقط می‌فهمد که چیزی را از دست داده. سبک‌تر می‌شود. انگار عطسه‌ای سنگین زده باشد. ناگهان وزنش کم می‌شود.

امشب دخترکی را دیدم که وارد واگن مترو شد. آمد و کنارم نشست. یونیفرم مدرسه پوشیده بود. دستانش بوی کرم‌های مرطوب کنند‌ۀ «نیوه‌آ» را می‌داد. سیمین همیشه از همین‌ها به دست‌هایش می‌مالد. صورتش بوی نارنگی می‌داد. گمانم همین چند دقیقه پیش، نارنگی تازه‌ای را که مادرش امروز صبح در کیف‌ش گذاشته بود، پوست کنده و خورده بود. نوک انگشتانش از سرمای بیرون سرخ شده بود.

چهار ایستگاه بود یا پنج تا. نمی‌دانم. بلند شد و رفت. دلم می‌خواست بیشتر بماند. شاید دو، سه تا ایستگاه بیشتر. شاید هم بیشتر.

امشب سبک شده‌ام. کاش سوراخ و سُنبه‌های کوله‌پشتی اش را امشب خوب بگردد. شاید تکه‌ روحی را پیدا کند که بی‌صاحب، افتاده گوشۀ کیف‌ش.

۱۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان