عوض شدن

مینا: مرتضی عوض شده. عوض شده علی. من دارم بهت می‌گم.

علی: همه عوض شدن. تو کیو می‌شناسی که هنوز مثل پونزده سال پیشش باشه؟

مینا: تو!

علی: خوبه که من عوض نشدم؟! بعد از این همه سال!؟

.

الصاقیه اول: وقتی دفتر انشای راهنمایی و یادداشت‌های دبیرستان و حتی پست‌های دو سال پیش اینجا را می‌خوانم، می‌بینم که چقدر تغییر کرده‌‌ام. و همین ترسناک است. برای چند هفته، هر روز می‌آمدم اینجا و صفحۀ ارسال مطلب را باز می‌کردم و می‌دیدم حتی نمی‌دانم قرار است چه بنویسم و باز می‌رفتم آرشیو را نگاه می‌کردم و به این فکر فرو می‌رفتم که چه مرگی‌م شده. چه مرگی‌م شده که مثل سه سال پیش نیستم، که کشتن سوسک‌ها هم برایم مهم بود. چه مرگی‌م شده.

عوض شدن ترسناکه.

الصاقیۀ بعدی: کنعان رو ببینید. اگر هم حال نداشتین، چهارده دقیقه‌ از فیلم رو بشنوید.

لینک ساندکلاد

الصاقیۀ بعدترش: نزدیک به شیش هفت سال فکر می‌کردم که این موزیک پیانو رو خودم اختراع کردم و توی تنهایی زمزمه و روی کیبورد امین تمرین می‌کنم! :))



۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

میان دو ضلع موازیِ طولی

چند ساعت پیش، به استخر رفتم. در حال شنا بین دو ضلع موازی طولی بودم که به یک نتیجۀ قطعی رسیدم. یک روز، یک نفر عاشق صدای نفس کشیدن من هنگال کرال سینه خواهد شد. عمیق، نامطمئن، مضطرب و ناگهان ساکت. همین!

۸ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۶ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

اما حقیقت این است که

اما حقیقت این است که از زندگی‌های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی‌آید. یا باید تلخ زندگی کنید یا باید تلخی را کم کنید تا از درون زندگی‌تان چیز تلخ‌تری در نیاید. اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی‌آید.

.

الصاقیه: بعد از خواندن خاطرات این روزهای یکی از دوستان دور.

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

انسان خوب

مردِ شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها به مرکز خرید بزرگ شهر می‌رفت و برای کودکان یتیم‌خانه، عروسک و اسباب بازی می‌خرید. آن‌ها را به یتیم‌خانه می‌برد و بچه‌ها را خوشحال می‌کرد. مرد شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها فراموش می‌کرد که چه انسان کثیفی است.

.

#خالد

۹ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف

یاسون؛ ژورنالیست رسمی نشنال جئوگرافیک در حوزه خاورمیانه

تا به حال دو بار از لقب «خبرنگار ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان» استفاده کرده‌ام. اول، وقتی می‌خواستم در گروه اشتراک شماره تلفن سلبریتی ها و مسئولان دولتی عضو شوم و باید خبرنگار یک رسانه رسمی می‌بودم و بار دیگر، زمانی که می‌خواستم با مسئول فلان ایستگاه مترو در مورد بدرفتاری ماموران و علت خرابی دستگاه شارژ خودکار کارت مترو چند کلامی حرف بزنم.

امشب در راه برگشت به خانه، به این فکر کردم که احتمالا روزی می آید که خبرنگاری در بخشی از یک روزنامۀ محلی، نتواند چندان بزرگ و مهم باشد که بتوانم با فلانی حرف بزنم یا از فلان چیز عکس بگیرم یا حتی وارد فلان مکان شوم. تصمیم گرفتم مانند «آ.م»، یکی از بچه‌های ورودی 95، برای خودم کارت‌های شناسایی تقلبی تهیه کنم. آ.م، کارش خوب است و همین چند ماه پیش، یکی دو نامه را شخصاً و به نیابت از وزارت علوم تهیه کرده بود. کار سختی نیست. کمی حوصله می‌خواهد و چند ساعت وقت و یک رفیقِ پرینتر دار که چاپ این قبیل چیزها را زیر سیبیلی رد کند.

حالِ کار با فوتوشاپ را نداشتم. کنارش گذاشتم و پِینت را باز کردم. نزدیک دو ساعت گذشت و کار تقریبا تمام شد. امشب اولین کارت شناسایی جعلی‌ام را با پینت ساختم! تمیز از آب در آمده. حالا دیگر ژورنالیست بخش خاورمیانۀ نشنال جئوگرافیک هستم! با یک کارت شیک و حرفه‌ای به رنگ مشکی و زرد که رویش دو بارکد حک شده است. هرکس با تلفن همراهش می‌تواند آن‌ها را اسکن کند. در هر کدام، چند خط اطلاعات در مورد سمت سازمانی، ایمیل با پسوند سازمانی، آدرس سایت رسمی نشنال جئوگرافیک و حتی صفحه شخصی‌ام در آن نوشته شده است.

تجربه با مزه ای بود. گمانم فردا شب قرار باشد عکاس رسمی ایسنا شوم و شب بعد به عضویت شورای صنفی دانشجویان دانشگاه دربیایم.

.

الصاقیه: به نظر می‌رسد که نشنال جوگرافیک ژورنالیست بخش خاورمیانه ندارد! درس اول: خودتان را محدود به چارچوب های سازمانی نکنید :)

۱۱ نظر ۱۴ موافق ۲ مخالف

مرنج

حافظ از باد خزان در چمنِ دهر مرنج.
بله دیگه. از باد خزان در چمن دهر مرنجید!
.
.
الصاقیه: توی چهار سال دبیرستان، یکی از بزرگترین لذت هام این بود که شعرای حافظ و سعدی رو بخونم و نوع ترکیب‌های اضافی رو تشخیص بدم. انسانی نبودیم و کافی بود اضافۀ تشبیهی و استعارۀ مَکنیه رو بلد باشیم. هفتۀ پیش، وقتی بیت بالا رو توی گنجور دیدم، دقیقا همون حسّ کلاس‌های پر از بوی عرق ادبیات با اون معلم بی‌حال و حوصله رو تجربه کردم؛ کلاس هایی که فقط با پیدا کردن نوع ترکیبات اضافی توی اشعار و نثرهای فصول بعدی می‌شد تحملشون کرد.
چمن دَهر! اضافۀ تشبیهی. همین! بعد از این، همه چی کسل‌کننده می‌شه تا ترکیب اضافی بعدی.
۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

نیستی در کار نیست...ی در کار

در رگ های خورشید آب می‌شویم و در دهان راه شیری غلت می‌خوریم. با رود بالا می‌رویم و با اشک، روی زمین افتیم. برگ، تنفس‌مان می‌کند و باد ما را می‌مَکد. زمان درون‌مان می‌دود و تاریکی، درونمان به خواب می‌رود. لطافت لمس می‌کندمان و لیس می‌زندمان. آفتاب پوست مان را آنقدر خنک می‌کند که برف برای گرم کردن‌مان از آسمان می‌بارد. زمین نرم می‌شود و درونش فرو می‌رویم. نیست می‌شویم و هست می‌شویم. به ریشۀ گیاه می‌رسیم و بالا می‌رویم و قند می‌شویم و آب می‌شویم.

نیست می‌شویم و هست می‌شویم. نه! هستیم و هستیم. در ذره هستیم و در ذرات هستیم و در مجتمع‌شان هستیم. نیستی در کار نیست...ی در کار نیست...ی در کار نیست...ی در کار نیست...ی ...

۵ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

ENTP

مسخره‌ترین ویژگی یک ENTP، توانایی مسخره‌اش در دفاع از چیزی‌ست که خودش به آن اعتقاد ندارد. 

۱۳ نظر ۷ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان