وقتی چیزها مضحک می‌شوند

ظهر اتقاقی فهمیدم که امروز شهادت امام هادی‌ست، ولی تعطیلی رسمی‌ای برایش اعلام نشده. (البته الان در برهه‌ای از عمرم هستم که تعطیلی‌های تقویم رسمی کشور، تاثیر خاصی بر زندگی روزمره‌ام ندارد)

تکراری است، اما دوباره یادم افتاد که این از زیبایی‌های حکومت شیعیان است که قانون‌گذارانش وقت می‌گذارند و تعیین می‌کنند که مملکت در روز تولد حضرت علی باید تعطیل باشد، ولی در روز تولد همسرش نه! در روز شهادت امام رضا باید تعطیل باشد، اما در روز شهادت پدرش نه. حتی با زمان‌بندی و حجم پخش روضه‌های تلویزیونی و میزان جدّیت مجریان اخبار، بهمان کمک می‌کنند که راحتتر بفهمیم برای سوگواری چه کسی بهتر است کمتر وقت بگذاریم.

چیزهایی که زمانی باعث ناراحتی بودند، امروز خنده‌دار و احمقانه به نظر می‌رسند. طوری که نمی‌دانی ترجیح می‌دهی آن را می‌دانستی یا نه.

۳ نظر ۱۲ موافق ۲ مخالف

ماشین آمریکایی و سری که که درد نمی‌کرد

"فرهاد جعفری تو اینستاگرامش نوشته اگه تو این چهل سال فقط اجازه میدادید ماشین آمریکایی سوار بشیم هم راضی بودیم!

...

و این دقیقا چیزیه که قشر ارزشی حامی نظام از درکش عاجزه. این خود حکومت بود که هر نوع اپوزیسیونی رو به ضدنظام تبدیل کرد، و گرنه بیشتر مخالفان حوصله زدن ریشه حکومت رو ندارند. اگه بانک مرکزی دست یک بُز نبود، اگه آخوندهایی که در شرع هم وامانده‌اند تو همه‌چی دخالت نمی‌کردند، اگه دستگاه امنیتی ادرارش رو همه‌جا نمی‌ریخت، اگه مدیریت هیئتی و عشایری برچیده می‌شد و مدیریت علمی جاش رو می‌گرفت، اگه دانشگاه، صنعت و اقتصاد رو به حال خودشون رها می‌کردن، و مجموعه‌ای از شرایطی که هر حاکم نرمالی که نیاز به بستری در مراکز روان‌درمانی رو نداره، برای کشورش ایجاد می‌کنه ایجاد می‌کردند، شاید اصلا این حرف‌ها مطرح نبود که جمهوری‌اسلامی باید برود یا نرود.

اونایی که از دین متنفرند البته باید خرسند باشند. چون این سیستم، به شکلی که انگار عمدا توش اغراقی وجود داره، بی‌عرضگی رو به اسلام گره زد! گره البته تعبیر کاملی نیست. بهتره بگیم: جوش داد!"

 

متن بالا، بخشی از یادداشت اریک بود در کانالش. یک پاراگراف را حذف کردم چون خواندنش اینطوری راحت‌تر است.

۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

این بوها یعنی چه؟

گاهی اوقات در میانۀ روز، حین انجام کار یا درحال عبور از یک خیابان شلوغ، ناگهان بوی عجیبی به مشامم می‌رسد که روی‌ش برچسبی دارد. روی برچسب، مکان و زمانی نوشته شده که بو را آن‌جا حس کرده‌ام.
مثلا یک بار بعد از دوش گرفتن و بستن شیر حمام، چندثانیه ایستادم و بوی نمایشگاه بین‌المللی مشهد به مشامم رسید. نه هر نمایشگاهی! نمایشگاه ماشین آلات حوزه تصفیه آب که دوازده سال پیش همراه بابا به بازدیدش رفته بودیم. بابا عادت داشت من را با خودش به نمایشگاه می‌برد. همیشه از طرف شرکت‌ش بلیت رایگان داشت. دو نفری چندهزارمتر مربع نمایشگاه را دور می‌زدیم. آنجا دوست و رفیق زیاد داشت و با هرکدام، چنددقیقه‌ای میان همهمه و شلوغی، گپ می‌زد.
باری دیگر، خرداد امسال وقتی در دستشویی اتاقم در هتل استقلال بودم و صورتم را با حوله گرم و سفیدی خشک می‌کردم، رایحه خروجی از دریچه کولر کوپۀ قطار مشهد-زنجان را حس کردم. این یکی مال سفر سال 83 یا 84 بود که در راه، احتمالا برای اولین بار کنسرو بادمجان خوردم.
امشب در راه برگشت به خانه، چنددقیقه‌ای در یک کتابفروشی توقف کردم. کتابی را برداشتم و به زن میانسال پشت میز گفتم: «همین لطفا حساب کنین.»
زن مکث کرد. یکی دو ثانیه به جایی میان گردن و سینه‌ام نگاه کرد، اما انگار چیزی پشت سرم را می‌دید. سرش را بالا آورد و عذرخواهی کرد. گفت: «ببخشید، یه لحظه فکر کردم یک بویی اومد...» به بخاری گوشه مغازه نگاه کردم و پرسیدم: «بوی گاز؟»
خندید و جواب داد: «نه! بوی صندلی هواپیما! البته یه لحظه بود. شرمنده!» و دوباره خندید و کارت را از دستم گرفت.

۵ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

ننوشتن

امشب فکر می کردم بزرگترین ظلمی که در این چندسال اخیر به خود کرده ام چیست. کار کردنِ بیش از حد، تجربۀ سیگار، دروغ به خانواده و دوستانم دربارۀ احساساتی که نسبت به آن ها دارم، حسادت، قطع روابط با بستگان، «نه» نگفتن، استعفا دادن، راستش را نگفتن، ابراز علاقه نکردن، نبوسیدن، لمس نکردن، اهمال کاری در درس خواندن، یا چه؟

همه چیز را از جلوی چشم گذراندم و دیدم بزرگترین ظلمی که در این چندسال به خودم کرده ام، کم نوشتن و ننوشتن بوده است و بس. نه آن چندنخ سیگار مرا به اعتیاد کشاند، نه آن حسودی‌هایم زندگی ام را تباه کردند، نه با قطع روابطم تنها و بی کس شدم، نه با استعفا دادن بیچاره شدم و نه با اهمال کاری، آینده تحصیلی و کاری خودم را نابود کردم. تنها همان «ننوشتن» بود که آزارم داد و نگذاشت خودم را با واژه خالی کنم و قدم بعدی را بردارم و بگویم چه می خواهم و اعتراف کنم که چه ام است و دردم چیست.

نوشتن، قوی ترین افیونیست که به سینه ام رفته و برآمده. هرچه‌قدر هم که کج و کوله، بی ریخت و بی هنر بنویسم، باز هم دوستش دارم. تنها حسرتم، چیزهاییست که از ذهنم گذشته و اینجا نیامده.

از خودم عذر می خواهم.

از شما چه خبر؟

۱۳ نظر ۲۷ موافق ۰ مخالف

کار کردن (1)

بزرگ شدن، یکی از عجایبی است که به زندگی‌ام دیده‌ام. نه بزرگ شدنِ عقلی. بزرگ شدن فیزیکی که اولش کودکی است و بعدش نوجوانی و بعدش جوانی. آن هم نه بزرگ شدنِ هرکسی. بزرگ شدنِ کسانی که اطرافم بوده‌اند و با آن‌ها نوجوانی و کودکی‌ام را کنارشان گذرانده‌ام. مثل دوستانی که در همین بیان داشته‌ام. وقتی اینجا را ساختم، 16ساله بودم. 4ماه دیگر، اینجا 6ساله می‌شود و من 22 ساله. دوستانی که در این 6 سال پیدا کردم، بعضی‌هایشان بزرگتر از خودم هستند و بعضی کوچکتر. امروز رفته بودم توی آن قسمت پنل کاربری که مطالب جدید دوستانت را نشان می‌دهد. سه چهار نفر مستقیما درباره کار کردن، دورکاری، استعفا و این قبیل چیزها نوشته بودند و چند نفر هم چیزی ننوشته‌بودند؛ چون که همین الان سرکار هستند و فرصت نوشتن در وبلاگ را ندارند. عجیب نیست؟ 

خودم هم همین الان پشت میز کارم نشسته‌ام و نیم ساعت مرخصی گرفته‌ام که این‌ها را بنویسم.

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

تعیین سرنوشت با رقص

Nikolaa

نیکولا چندسال پیش در وبلاگش نوشته‌بود یکی از انگیزه‌های مسخره‌اش برای ازدواج این است که بتواند مستقلا برای یک نفر کیک درست کند. طنزش هم در «علم به مسخره‌بودن آن انگیزه» بود.

‏از حوالی هجده‌سالگی به قدرت رقص و هیجانی که حین رقصیدن از آدم خارج می‌شود پی‌بردم. وقتی در تولد یکی از دوستانم، چاقوی روبان زده را دادند دستم و گفتند تحویل Birthday Boy بدهمش ‌و جلوی ده دوازده نفر، سه چهار ثانیه -نه بیشتر- رقصیدم. دفعه بعدی که عاشق رقص شدم، زمانی بود که فیلم کوتاهی از رقص پریانکاچوپرا را دیدم.

چندبار خواستم تنهایی برقصم؛ ولی نمی‌شود. هیچ رقصی تنهایی نمی‌شود. شاید حتی دختران جوانی هم که در خلوت جلوی آینه می‌رقصند، برای روزی می‌رقصند که کسی کنارشان باشد یا تماشایشان کند. یکی دوسال است که هرچندماه یک‌بار به آهنگ‌هایی فکر می‌کنم که باید با آن‌ها برقصم و به خودم می‌گویم باید یکی باشد که با هم برقصیم.‏ و برای رقصیدن، چه کسی بهتر از آدمی که نصف روز را به تنهایی کنارش هستم؟

 تعیین سرنوشت با رقص!

۱۱ نظر ۲۵ موافق ۰ مخالف

سگ‌های انباری

سال‌هاست که در انباری پشت خانه، یک سگ وحشی گرسنه را نگه می‌داریم.

 

بعضی‌وقت‌ها که حالم خوب نیست، چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنم و کف زمین دراز می‌کشم. تمام ناخوشی‌هایم را جمع می‌کنم در یک گوشه بدنم. مثلا توی صورت یا کف دست راست یا در کتف چپ یا وسط شکم. وقتی مطمئن شدم تمام‌شان کنار هم قرار گرفته‌اند، از‌جایم بلند می‌شوم. از خانه بیرون می‌روم، دورش می‌چرخم. می‌رسم به در چوبی انباری که دارد از داخل، کوبیده می‌شود و تکان می‌خورد. دستم را می‌گذارم روی دستگیره‌ی در و ضربه‌ها متوقف می‌شوند. دستگیره را می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. تاریکی محض است. چند قدم عقب می‌روم و خودم را می‌اندازم  روی چمن‌های خیس پشت خانه. درون خودم مچاله می‌شوم.

کمی می‌گذرد و صدایی از‌ انباری در می‌آید. مثل صدای دویدن. صدا نزدیکتر و ناگهان با واق‌واقِ یک سگ آمیخته می‌شود. بدنم می‌لرزد و می‌ترسم. جسمی محکم به تنه‌ام می‌خورد. سگ وحشی پرت می‌شود کمی آنطرف‌تر و دوباره می‌آید سمتم. شروع می‌کند به گاز گرفتنم. پاره‌پاره‌ام می‌کند. دست‌هایم را پناه سرم می‌کنم و می‌گذارم دندان‌هایش‌ را فرو کند توی گوشم و بکشدشان بیرون. بوی خون می‌زند به دماغم.

دقایقی بعد، سگ وحشی کمی آن طرف‌تر، آرام پنجه‌هایش را می‌لیسد. من اینطرف، روی زمین از مچاله‌گی درآمده‌ام و به پشت خوابیده، به آسمان نگاه می‌کنم. آهسته بلند می‌شوم. سگ وحشی می‌رود توی انباری و پشت سرش در را می‌بندم. راه می‌افتم سمت خانه. خون با جریان ضعیفتری از‌ لای زخم‌ها بیرون می‌آید. تکه‌ای از گونه، بخشی‌‌ از بازوی راست و پهلوهایم را دیگر همراه ندارم. قدم برمی‌دارم و گمان می‌کنم سگ وحشی، آن تکه را که تمام ناخوشی‌ها تویش جمع شده‌‌بودند، خورده است.

۷ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

هرروز همینطور است

پتو را کنار می‌زنم.
روی تخت می‌نشینم و می‌گذارم سرما، بدنم را غافلگیر کند. لرزم می‌گیرد. به این فکر می‌کنم که امروز چه کار باید می‌کردم. یادم می‌آید که دیروز پیرمرد همسایه مرده است. یادم می‌آید که قول داده بود برایم از روزی بگوید که داشته در حیاط کاخ گلستان، به پایه یک صندلی میخ می‌کوبیده که شهبانو می‌آید بالای سرش، می‌گوید «این صندلی دیگر به درد نمی‌خورد، میخ‌ش نزن!» و می‌رود. داستان همین بود. پیرمرد چیز جدیدی نداشت. قبل از مردنش همه چیز را گفته بود.
خمیازه می‌کشم و فکر می‌کنم که شاید قبلا هم یک بار زندگی کرده‌ام.

 

Party Girl

 

۸ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

قوی سیاه

مامان و بابا دارند در اتاق کناری ⁦Black Swan⁩ را با صدای بلند تماشا می‌کنند. می‌شنوم که مامان دارد پایان داستان را برای بابا لو می‌دهد. بابا که دیرتر به فیلم رسیده، پشت‌پرده‌ی نمایشنامه رقص‌قو را نمی‌داند. آنطور که از موسیقی برمی‌آید، باید صحنه رقص پایانی ناتالی‌پورتمن باشد. الان‌هاست که به زمین بیافتد و بگوید:

I was perfect, I felt it

نینا دور خودش می‌چرخد. به اوج زیبایی‌اش می‌رسد و در همان اوج، از ارتفاع سقوط می‌کند؛ با شکوه و خشنود؛ درحالی که دارد لبخند می‌زند و بی‌نقصی را مزه مزه می‌کند.

احتمالا چنین احساس رضایتی، چیزی بیش از یک لحظه نیست. معلوم نیست رضایت دیگری در ادامه سراغ نینا بیاید یا نه. گمانم اگر روزی، لحظه‌ای، به آنچه برسیم که نینا در فیلم می‌رسد، چه بهتر که در همان لحظه آخر خودمان را بکُشیم. درست وقتی که در شادی غرقیم و لبخندمان جوری محکم است که نمی‌توانیم عضلات صورت را ارادی تکان دهیم. همان جاست که باید دارویی آرام در رگ‌هایمان تزریق شود و بمیریم. مثل کمدینی که قهقههٔ آخر را از تماشاچی می‌‌گیرد، نقاشی که از روی صندلی بلند می‌شود و چند قدم عقب می‌رود و شاهکارش را می‌بیند، ریاضی‌دانی که دور پاسخ نهایی دایره می‌کشد و عارفی که در مکاشفه، دست خدا را لمس می‌کند.

که اگر چنین رسمی در جهان باب بشود، یک روز به خودمان می‌آییم و می‌بینیم دنیا پر شده است از جنازه‌هایی که روی صورتشان لبخندی عجیب خشک شده است.

 

۷ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

قسمت بار

دیشب برای ارسال بار به فرودگاه رفتم. جایی در فاصله یک کیلومتری ساختمان‌های اصلی فرودگاه. یک انبار بزرگ است که بالای درش نوشته «قسمت بار» و کنارش چند غرفه که هرکدام نماینده شرکت‌های حمل بار هستند. در محوطه‌اش راه رفتم. همه چیز پیدا می‌شد. کتاب، لباس، خوراکی، لوازم شخصی و کلی جعبه عظیم که نمی‌دانستی تویشان چیست.
دو سه تا جنازه هم همانجا بود. توی جعبه‌هایی بزرگتر و درازتر که رویشان نوشته بودند «فلانِ فلانی». اطرافش چند مرد گریه می‌کردند و منتظر بودند هواپیما زودتر بار بگیرد و جنازه را از انبار ببرد تبریز. سربازهای بررسی بار گیج بودند. زل زده بودند به گریه آدم‌های اطراف جنازه. گریه‌شان ناگهان لای جیغ موتور هواپیماهای در حال فرود گم می‌شد و چندثانیه بعد دوباره صدای گریه را می‌شنیدی.
حتی جنس‌های قاچاق هم پیدا می‌شد. زعفران به مقصد آلمان، پاسپورت برای فروش به مقصد تهران، عسل به مقصد ایتالیا. داشتم هدیه‌ای برای کسی می‌فرستادم. یواشکی به مسئول بسته‌بندی وسایلم گفتم: «یک وقت جعبه‌ام بوی جنازه نگیرد؟» خندید و گفت که دورش چند دور حباب پلاستیکی می‌کشد که بمب هم بهش اثر نکند. پنج هزارتومان پول بیشتر دادم که سوغاتی‌ها بوی جنازه نگیرد.  
 

۱۱ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف
درباره من
«محل تجمع حرف‌های بدیهی»
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان