من صبح که از خواب پا می‌شم

«بذار بهت بگم. من صبح که از خواب پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه. می‌خوام از خونه که می‌رم بیرون، کسی منتظر نباشه برگردم. دل کسی تنگ نشه واسم. کسی منو نخواد.»

کنعان

مانی حقیقی، اصغر فرهادی

.

گاهی فکر می‌کنم اگر شب، ساعت از ده رد شود و مامان زنگ نزند و خبر نگیرد، چه اتفاقی می‌افتد. اگر داد نزند که زودتر برگردم خانه، چه‌کار می‌کنم. اگر عصبانی نشود که چرا نگفته‌‌ام کجا می‌روم، تا کِی بیرون می‌مانم. اگر کسی منتظرم نباشد، تبدیل به چه آدمی می‌شوم.

باید قبول کرد که بخشی از چیستی ما، معلول انتظارات دیگران است، معلول این که چه می‌خواهند، این که فکر می‌کنند، چه می‌کنند... ما آدم‌ها بدون دیگران، موجودات دیگری می‌شویم.

۴ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

خارج از دایره توجه دیگران یا دنیای ایده آل

روزی که برایم ایده‌آل باشد، روزی است که هوا ابری باشد. سرد و کمی مرطوب. از خانه بیایم بیرون و در خیابان راه بروم. یکهو با دیدن آسمان درونم غرّشی حس کنم و عربده بزنم. خیابان شلوغ باشد ولی کسی صدایم را نشود. آدم های توی پیاده رو به راهشان ادامه بدهند. از خیابان رد شوم و نگاهم به ماشین‌ها نباشد. از توی بدنم رد شوند و بوقی نزنند. شاید هم یکی‌شان محکم بکوبد به بدنم و پرتابم کند روی هوا، ولی خودش نفهمد که مرا کوبیده است. روی آسمان چرخ بزنم، از لابه‌لای بدنم دسته‌ای کلاغ رد شوند و غار غار کنند و بیفتم دوباره وسط خیابان. دوباره بلند شوم و دوباره ماشینی دیگر مرا بکوبد و پرتابم کند. بلند شوم و بروم توی مترو. روی زمین بنشینم. کسی نگاهم نکند. نفهمند من هم هستم. خارج از دایره توجه تمام عالم. ناخنم را با آرامش بجوم و پوست نیمه کَندۀ کنار ناخنم را با دندان جدا کنم و زل بزنم به کف دست‌هایم.

آدم ها بیایند توی واگن، آن را پر کنند، یکی دوتایشان بالای سرم بایستند، پای یکی شان برود توی بدنم. اما هوای اختصاصی خودم را داشته باشم. سرد و خنک و کمی مرطوب. تازه و تمیز. حتی کمی دود هم می‌تواند تویش باشد. همین که مال خودم باشد کافیست. همین که بدانم کسی به چشم‌هایم کاری ندارد، حواسش به آستینِ بالازدۀ پیراهنم نیست، هم خوانی‌ام با خوانندۀ توی هدفون را نمی شنود، نامرتبی موهایم را کاری ندارد، همین ها برایم کافیست. همین که خارج از دایره توجه‌شان باشم، برایم کافیست.

۱۲ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

احساس خطر

گاهی حین کار با لپ‌تاپ، وقتی توی خانه تنها وسط حال دراز کشیده‌ام، ناگهان به جن یا عزرائیل پشت سرم فکر می‌کنم و قلبم تند می‌زند. یک ثانیه چشمم را به مقابل می‌دوزم و فکر می‌کنم و وقتی خطر حضورش را کاملا درک کردم، سه ثانیه مهلت دارم بلند شوم و خودم را به نزدیک ترین دیوار برسانم. به آن تکیه بزنم و لپ‌تاپ را بگذارم روی پا، نگاهی به اطرافم کنم و دوباره زل بزنم به لپ‌تاپ و نفسی عمیق بکشم که این بار هم خطر رفع شد.

.

الصاقیه: هرچه فاصله با دیوار کمتر باشد، امنیت بیشتر است.

۱۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

امشب در آن خانه همه خوشحال‌اند.

من زبان پنجره بودم که می‌خواست صدایت کند. چشمِ شمع‌ گوشۀ خانه بودم که می‌خواست تو را ببیند. انگشت دیوار بودم که می‌خواست روی تن‌ات دست بکشد.

من لب‌های خانه بودم که می‌خواست تو را ببوسد.

صدایت کردم، نگاهت کردم، لمس‌ت کردم، بوسیدمت و رفتم. امشب در آن خانه، همه خوشحال‌اند.

.

الصاقیه: از بابت بازی با کلمات بود، همین.

۳ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف

سگ جان (یا اصول ثابت جنگیدن برای ضعیف الجسم‌ها)

هیچ‌وقت نیاز نبوده است با کسی دعوا کنم. جز با وحید. آن هم به خاطر این بوده که خانواده تمایل نداشتند ما را در کلاس‌‌های ورزشی ثبت نام کنند (استعدادش را هم در ما نمی‌دیدند). از طرفی با بچه‌های توی کوچه هم روابط خاصی نداشتیم. انرژی‌مان می‌ماند لای عضلات.

هر هفت هشت روز یک بار با هم به توافق می‌رسیدیم که باید سر چیزی با یکدیگر دعوا کنیم. بعدش گلاویز می‌شدیم و روی فرض به هم می‌پیچیدیم. بعد از چند ثانیه دوباره توافق می‌کردیم که دعوا را به روی تخت مامان و بابا منتقل کنیم که بزرگ‌تر بود و بخاطر لحاف و تشک‌ها، احتمال آسیب دیدن هم کمتر بود. بعد با هم دعوا می‌کردیم. یکی دیگری را خفه می‌کرد و آن یکی گردن او را از پشت می‌گرفت و بعد یکی، مشتی به رانِ پای دیگری می‌زد و برای لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شد. دیگری داد می‌زد. مشت توی ران دوباره تکرار می شد و دوباره و دوباره. بعدش آن دیگری، دیگر چیزی احساس نمی‌کرد. باید بگویم که این جزء زیبایی‌های دعوا کردن است. وقتی زیادی مشت می‌خوری، از جایی به بعد چیزی حس نمی‌کنی. لااقل ما حس نمی‌کردیم.

ادامه مطلب ۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

بهشت

فرشته‌های سیاه گفتند: «عذاب‌تان تمام شده‌. آن‌جا بهشت است. از پله‌ها بالا بروید و در بزنید.»

حرکت کردیم به سمت بهشت. آرامِ آرام. کرِخت و بی‌حس بودیم. نه خندان و نه گریان. هزار پله مانده‌بود. خسته شدیم. میانۀ راه، روی پله‌های بهشت خوابمان برد.

بیدار که شدم، روی زمین بودم. در آغوش زنی ناآشنا که داشت گریه می‌کرد.

 

کیفیت بهتر

.

الصاقیه: یک بار خواب دیدم دارم از جهنم به بهشت می‌روم. یکی از فرشته‌ها از توی جهنم گفت: «خوش به حالت!»

 

۳ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

ناندا؟

هوا خوب است. از قضا این یک هفته، روزی دو سه کیلومتر پیاده روی به تورم خورده است. از این ورِ دانشگاه به آن ور دانشگاه. کتابخانه مرکزی تا تریا و درِ شمالی و دانشکده و برگشت به خانه و مسیر خانه تا دفتر و دوباره تکرار. جدی جدی جوری راه می روم و نفس می کشم که انگار آخرین باری است که دارم در هوای سرد قدم می زنم و «ها» می کنم. آخ! همه چیزش یک طرف، «ها» کردن توی هوا یک طرف. بی استثنا، هربار که رفته ام بیرون، ایستاده یا در حال حرکت، سی چهل بار «ها» کرده ام تا ببینم بخار چقدر غلیظ می شود. ببینم تا کجا زنده می ماند و مقابل محو شدن دوام می آورد.

امسال پاییز مشهد عجیب شده است. پر از برگ های خیس روی زمینی که تازه دارد خشک می شود. هیچ پاییزی را اینقدر پرباران به یاد ندارم. باران های طولانی. مثل باران های توی فیلم های ژاپنی. باران های توکیو و کیوتو که همه را چتر به دست می کند. کاش همیشه هوا همینطور بود. دو روز ابری، یک روز آفتاب بی حال، یک شبانه روز باران.

۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

از هر دری سخنی - دو

دیشب نیم ساعت نشستم سبک سنگین کردم که می‌ارزد تمام چیزهایی که در مشهد دارم را ول کنم و برای هدی رستمی رزومه بفرستم و در حالت موفقیت آمیزش بروم تهران یا نه. یکی‌یکی اهدافم را گذاشتم کنار همدیگر تا یک جوری هم‌راستا در بیایند. ولی نشد متاسفانه.

این نشان دهندۀ چند چیز است. یکی بی‌غیرت بودن من نسبت به انتخاب‌هایم، یکی دایورت بودن عالم و آدم در نظرِ حقیر، یکی هم اعتماد به نفس عجیبم که در ظاهر قبولش ندارم و ملت هم فکر می‌کنند که فردی متواضعم، اما در باطن شاید قطعی‌ترین باور ناخودآگاهم باشد. این که فکر می‌کنم هرچیزی برایم دست یافتنی‌ست.

مثلاً هفتۀ پیش در مسابقه‌ای شرکت کردم. باید نظرمان را راجع به فلان چیز به همراه ایدۀ‌مان برای بهبود عملکردش ارائه می‌کردیم. پاسخم را فرستادم. صبحِ اعلام نتایج که مقارن بود با همایشی در مورد همان موضوع، دیر از خواب بیدار شدم. از همایش سه ساعته، نصفش گذشته بود. قرار بود برنده‌ها آخر برنامه معرفی شوند. با عجله لباس‌هایم را تنم کردم. با عجله مسواک زدم. ولی آن‌قدر از برنده بودنم مطمئن بودم که قبل از خارج شدن از خانه، رفتم و با حوصله ریش‌هایم را زدم که موقع عکس گرفتن روی سن یا نطقی سی چهل ثانیه‌ای پشت میکروفون، مرتب باشم.

.

متاسفانه من در زندگی‌ام خیلی کم رقصید‌ه‌ام. پشیمانم! چه قِرها که توی کمر ما فراوان بود و الان هم که آهنگ مناسبش را یافتیم، نصفۀ شب است دیگر...

بد نیست فرصتش پیش بیاید. البته نه فرصتی برای رقص آدمیزادیِ منظم و مرتب. فضایی که رقص آدمیزادی مطلوب نباشد.

۴ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

من یک بار هم دیروز اینگونه غمگین بوده‌ام

نان خیس است از شراب

هوا خیس است از بهار

شیشه ترک برداشته است از شیارهاى کوچک امید.

من یک بار هم دیروز این‌گونه غمگین بوده‌ام. وقتى که کشتى‌ای در خلیجى آرام غرق شد

و تکه‌هاى شناورش در رگ‌هایم باقى ماندند.


مارینه پطروسیان

.

الصاقیه: قطعا جزء اشعار تاثیرگذاریه که توی عمرم شنیده و خونده‌م. بیشترین حس اشتراک یا همچه چیزی.

رادیو دیو رو هم گوش کنید.

۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

وقتی ملول می‌شویم

چیزهای ریزی وجود دارد که اعصابم را خرد می‌کند. بیشتر از بزرگ‌ها. مثلا این که صبح از خواب بیدار می‌شوم، می‌روم حمام و بعد از دو سه دقیقه که آب گرم نمی‌شود، می‌فهمم صبح یک نفر آبگرمکن را خاموش کرده. عصبانی می‌شوم. می‌آیم بیرون و لباس می‌پوشم و می‌روم سراغ کار بعدی. ظهر یادم می‌آید که فلان کتاب کتاب‌خانه را پس نداده‌ام و قرار است جریمه شوم. دویست سی‌صد تومان. عصر برمی‌گردم و گوشی را می‌زنم به شارژ و می‌بینم کابل اتصالی پیدا کرده. باید بازی بازی کنم تا درست شود. سه چهار دقیقه درگیرش می‌شوم و بعد که درست نمی‌شود، باز عصبانی می‌شوم.

خانۀ ما پر است از چیزهایی که می‌تواند آدم را عصبانی کند. بابا هم همینطور است. مشکلی برایش پیش می‌آید و یک‌هو مجبور می‌شود یک هفته‌ای صد میلیون پول جور کند. ککش در این مواقع نمی‌گزد. می‌رود وام می‌گیرد اندازۀ پنجاه میلیون. از یک نفر هم پنجاه تای دیگر قرض می‌گیرد و تا دو سال قسط می‌دهد. نکته‌اش این است که اینجور سختی‌های بزرگ را می‌تواند مدیریت کند، ولی ریزها اعصابش را به راحتی خرد می‌کند. مثلا وقتی می‌فهمد مایعِ دستشویی تمام شده یا باتریِ کنترل تلویزیون خراب شده یا روی بخشی از فرش چای ریخته‌است. این‌ها را هیچ‌کداممان نمی‌توانیم تحمل کنیم.

این روزها دور و برمان پر شده از همین آشغال‌های اعصاب خرد کن. اسباب کشی کرده‌ایم و مثلا وسط نصب لوستر-وقتی یکی‌مان روی چارپایه ایستاده- می‌فهمیم که پیچ‌گوشتی چارسو را توی خانۀ قبلی جا گذاشته‌ایم. حین شام، می‌بینم ناخن دستم بلند شده و می‌روم دنبال ناخن گیر و هرچه می‌گردم بین جعبه‌های شلوغ و پلوغ پیدایش نمی‌کنم. یک ماه است میکروفون گوشی خراب شده. زنگ می‌زنند و هی پیامک می‌دهم که میکروفون خراب شده. می‌خواهم از دیوار گوشی بخرم. مورد خوبی را پیدا می‌کنم و چون نه خانه هنوز تلفنش وصل است و نه میکروفون گوشی کار می‌کند، در تلگرام پیام می‌دهم به فروشنده. سه ساعت می‌گذرد و وقتی پیام را می‌بیند، جواب می‌دهد: «کاش زنگ می‌زدید، یک ربع پیش یک نفر تماس گرفت و پسندید.» و باز همین چرخۀ مسخره. گمانم آدم از دردهای بزرگ هیچ مرگی‌ش نمی‌شود. همین آشغال‌های ریز ولی آدم را پیر می‌کند. سه چهارتایشان توی یک روز جمع می‌شوند و فرسوده‌ات می‌کنند.

۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان