تجربۀ نخستین توحّشِ ناشی از بی‌پولی

امروز با دوستم قرار داشتم. رأس ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. خواستم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی بیشتر از صد متر آن طرف تر بود. همان لحظه، اتویوسی از ایستگاه خارج شد. دیر شده بود. به خودم قول دادم آخرین باری باشد که در این ده روز سوار تاکسی می‌شوم. پرایدی کنارم ایستاد. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس های بی آر تی را می دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی ای به راننده دادم و دعا کردم پانصد تومان بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت" ناامیدم کرد! خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با دوستم بیشتر می‌گذشت. نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبختِ بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌توانسته با همان پانصد تومان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباهی پارۀ شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سرِ پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتنِ حق‌ّ مسلم‌م یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردنِ یک رانندۀ خسته تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که حتی مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیر های زندگی ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم. 

ساعت 6:50 بود. توی پیاده رو راه می‌رفتم و هنوز می توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود.

۱۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

وقتی دیوانه می‌شویم

امروز ساعت 3 و نیم، جلسۀ پنج نفره مان تمام شد. زیر آفتاب داغ، یکی دو کیلومتری را به سمت متروی "سید رضی" پیاده روی کردم. کله ام پر شده بود از سوال هایی که قرار بود توی جلسه بپرسم و وقت نشده بود. پر از نقشه هایی که برای چند سالِ پیش روی‌م کشیده شده و هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم. وقتی به مترو رسیدم، کلافه شده بودم. دفترچه ام را هم طبق معمول فراموش کرده بودم و نمی دانستم برای این هفته، چه کار های نکرده ای دارم که باید انجام شود. قطار که رسید، بخش زیادی از ظرفیتش پر شده بود. یعنی تمامِ صندلی ها به علاوۀ نیمی از جاهایی که می شود ایستاد و دست را به میله گرفت. متروی مشهد، بر خلاف متروی تهران، خیلی ساکت است. به گالری هنری می مانَد. اکثر جوانان هدفون به گوش دارند و مشغول کار با گوشی اند. میانسال ها و پیرها هم یا زل می زنند به صورت جوانان، و یا با محتویاتِ نامعلوم دهانشان کلنجار می روند. چیزی که مشخص است، بیکار بودنِ اکثر مسافران است.

حوصلۀ خواندن مجله توی دستم را نداشتم. 5 ایستگاه تا فلسطین فاصله داشتم و بیکار بودم. تصمیم گرفتم برنامه هایم را مرور کنم. لازم بود بنویسم شان یا بلند بلند دوره شان کنم. اما نه خودکار و کاغذ سفید داشتم و نه گوشی شنوا. لحظه ای گوشی را از جیبم درآوردم و به صفحه اش خیره شدم. انگشتم را بی دلیل زدم روی صفحه و گوشی را به گوشم نزدیک کردم. سلام کردم و بعد از ثانیه ای سکوت، گفتم: "خوبم"! کسی پشت خط نبود. اما صحبت را با مخاطب خیالی ام ادامه دادم. خیلی مشتاقِ شنیدنِ برنامۀ امروز و هفته آینده ام بود! من هم برایش توضیح می دادم. وسطش هم می پرسید: "راستی از فلان قضیه چه خبر؟" و من هم مفصل جوابش را می دادم. رفته رفته توجه اطرافیانم در واگن، به من و دیالوگ هایم جلب شد. زنِ سمت راست، رویش را برگردانده بود به طرفم و با دقت حرف  هایم را گوش می داد. حرف هایی در مورد خانه ای خاص که جلسه امروزمان درونش برگزار شد، اما هیچکس آدرس دقیقش را نمی دانست! گفتم که ادرس را نصفه و نیمه دریافت کردیم و از جایی، یکی آمد دنبال مان و سریع ما را به خانه رساند. خانه ای که پلاک هم نداشت! وقتی اسمِ "خانۀ تیمی" را آوردم، سه چهار نفر بی درنگ به سمتم نگاه کردند. من اما نگاهم هنوز به پنجره مقابلم بود. با دقت و حوصله، برنامه های تمام این چند روزم را دوره کردم. حتی چند ثانیه ای هم در مورد سفرم به تهران و شمال حرف زدم. 

در مورد جلساتِ استاد انصاری گفتم و دربارۀ خانم «میم» که روی خطّ قرمز های سایت و هفته نامه حساس است. وقتی قطار به فلسطین رسید، به در نزدیک شدم. دو سه تا سر هم همگام با من به سمت در کج شد.

لذتی عجیب بود. این که دیگران ندانند دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می کنی. این که ناگهان صدایِ معمولی ات را یواش تر از حالت عادی کنی و بخواهی چیزی سرّی را بیان کنی و اطرافت ساکت شود! برخی آدم های توی مترو، خیلی بیکارند. آن هایی که نه کتاب و روزنامه ای برای خواندن دارند؛ نه هم صحبتی برای تحلیل فساد سیستمی و نه حتی اینترنتی برای چک کردن تلگرام. یا باید به دردهای زندگی شان فکر کنند، یا زل بزنند به همدیگر و یا گوش کنند به حرف های آنهایی که گوشی دست شان است. می دانید؟ من چیزی از دست ندادم. چیز زیادی بدست نیاوردم. فقط برنامۀ این دو هفته را مرور و خاطره ای از سفرم تعریف کردم. اما آن چهار پنج نفر توی مترو که کاری برای انجام نداشتند، حسابی سرگرم شدند. حتی فهمیدند که هنوز هم گروه های مخفی ای متشکل از نوجوانان وجود دارد که کارهایی خاص می کنند و وقت ملاقات می گذارند و جلسه برگزار می کنند. حتی گاهی فلان کار را هم می کنند که مشخص نیست چیست! چون آن کسی که داشت این ها را می گفت، اینجای کار که رسید، صدایش را خیلی پایین آورد و کسی نتوانست از آن فلان کار، سر در بیاورد! 

شاید فکر کنید دیوانه بازی است. یا حتی مردم آزاری و اسکل کردنِ دیگران! اما این گونه نیست. مردم مشکلی با یک دیوانه که گوشی را نزدیک گوش می گیرد و با خودش حرف می زند ندارند. آن ها برای دقایقی سرگرم می شوند بدون آن که برایشان مهم باشد من بالآخره به اردوی سومِ مرداد می روم یا نه. برایشان پشیزی اهمیت ندارد که پیشنهادِ کاریِ سینا را قبول می کنم یا نه. همین!

۱۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

ناخن

هر بار که ناخن هایم بلند می شود، پیروش عصبی می‌شوم. رفتارهایم هم تغییر می کند. مثلاً سعی می کنم با کسی دست ندهم یا وقتی برایم چای می آورند، استکان را از توی سینی برندارم و بگویم که چای نمی خواهم. هرچند که اطرافیانم بارها گفته اند پشیزی به طول ناخن های من اهمیت نمی دهند و هرگز درگیر این قبیل جزییات نمی شوند؛ اما باز هم نمی توانم از فکر ناخن هایم بیرون بیایم. وقتی بلند می شوند، توی مترو، دستم را به میله ها نمی گیرم! اگر مجبور شوم، جوری انگشتانم را دورشان حلقه می کنم که ناخن هایم مشاهده نشوند. با گوشی ام هم به سختی می توانم کار کنم. مدام به خودم می گویم که "خب کوتاه کن این لعنتی ها را. وقتی رسیدی خانه، کوتاهشان کن". اما وقتی به خانه می رسم، فراموش می کنم و فردا وقتی دستم را به میله های مترو میگیرم، دوباره یادم می افتد که ناخن هایم را باید بگیرم. انگار هیچوقت نمی توانم در خانه ناخن هایم را کوتاه کنم. برای همین هم خیلی وقت ها، ناخن هایم را در مسیر رفتن یا برگشتن از دانشگاه کوتاه می کنم. 
اما وقتی ناخن هایم را کوتاه می کنم، انگار دنیا را بهم داده اند. نمی دانید چقدر متعادل می شوم! دیگر موقع گرفتن میله های مترو، ذهنم درگیر نمی شود. موقع نوشتن با خودکار و یا لمس اسکرین گوشی هم همینطور. اصلاً به ناخن هایم فکر هم نمی کنم. البته این که می دانم به ناخن هایم فکر نمی کنم، خودش یعنی دارم به آن ها فکر می کنم. اما این فکر، خالیست. خالی از دغدغه. می دانم که ناخن هایم کوتاه هستند و نیازی نیست به حواشیِ بلند بودنش فکر کنم. و تمامِ حسّ خوب و شعف آورش برای همان یک روز اول است. بعدش حتی همان فکرِ تهی را هم ندارم.
دیروز از مسافرت برگشتم. ناخن هایم بلند شده بود و ناخن گیری گیرم نیامده بود. هر روز به خودم می گفتم که باید یک خرازی پیدا کنم و ناخن گیری بخرم. اما بازهم یادم می رفت. امروز صبح ناخن هایم را گرفتم. بازهم همان حس فوق العاده را تجربه کردم و می کنم. 
بامزه است. حدود یک سال پیش هم پستی با همین عنوان و محتوا نوشته بودم. اما هرگز منتشر نشد. گمانم میان نوشتنش وقفه افتاده و در همان مدت، مهلتِ چند ساعتۀ حسّ فوق العاده اش محو شده بود! 

#خالد

۱۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

در سفر. قسمت دوم

12 تیر:

باغ دماوند را ول کردیم و آمدیم تهران. مامان و بابا، برادرم و همسرش، به مشهد برگشتند. من مانده ام تهران؛ منتظرِ حسین. برنامه ریخته بودم که یک هفته در زنجان بمانم و نهایتاً یک روز قبل از حسین به تهران بیایم. آن یک روز را هم با وحید-برادرم- برویم انقلاب. کتاب بخریم و بعدش برویم ولیعصر و نوازنده های دور میدان ولیعصر و راسته اش را ببینیم. چیزی که تقریباً هیچوقت در مشهد نمی بینیم. آخر شب هم پول هایمان را روی هم بگذاریم و بیف استراگانف بخریم!

اما عروسیِ یکی از اقوام درجۀ شش‌مان -واقعاً درجه شش-، برنامه را به هم ریخت. از زنجان زودتر حرکت کردیم. کمتر در دماوند ماندیم و اینگونه شد که من 5 روز اضافی آوردم! پنج روزی که قرار است در تهران سپری شود. غیر از دوست های بابا و پسرخالۀ مامان، وحید را در تهران دارم و عمو مسعود را. وحید در خوابگاه طرشت است و همین روزهاست که با تعطیلیِ خوابگاه، در به در شود! من هم آمدم خانه عمو. عمو وقتی هم سن و سالِ وحید بود، از مشهد بیرون زده بود به امید پول درآوردن. و بعد از هفت هشت سال که به مشهد برگشت، هم پول داشت، هم خانه، و هم دختری که دوستش داشت و می خواست تا خانواده به خواستگاری اش بروند. عمو خیلی کار می کند. قبلاً هم همینطور بود. بخاطر همین بود که زودتر از همه خواهران و برادران و اشنایانش وضعش خوب شد و توانست گران ترین عروسی ای را که تا ان روز دیده بودیم، با پولِ شخصی اش بگیرد. عروسی ای که از سرمایه داران تهران تا نمایندگان مجلس، در آن حضور داشتند. بعداً درباره عمو مفصل می نویسم.

دیروز ساعت 5 بعدازظهر، از خانه عمو بیرون زدم و رفتم سمت انقلاب. یک خط اتوبوس و سه خط مترو! وقتی رسیدم، ساعت 6:30 بود. با وحید تصمیم گرفتیم برنامه مان را از کتابفروشی های انقلاب شروع و با شام در اطراف ایستگاه صادقیه تمام کنیم. اما تا به خودمان آمدیم، ساعت شده بود 9. آخرین قطاری که به سمت خانۀ عمو حرکت می کرد، ساعت 9:30 از ایستگاه شادمان رد می شد. تصمیم گرفتیم به آبمیوه ای رضایت بدهیم تا به اخرین قطارِ متروی کرج برسم. گشتیم و در یکی از پس کوچه های اطراف انقلاب، آبمیوه فروشی پیدا کردیم. خورده و نخورده، حرکت کردیم به سمت مترو.

وحید از من جدا شد. اگر خوش شانس می بودم، به قطار کرج می رسیدم ... . نرسیدم! چهار دقیقه کم آوردم. به توصیۀ کارکنان مترو، رفتم به ایستگاه آزادی. بعد از نیم ساعت پرس و جو از رانندگان اتوبوس و خواهش و تمنای بی حاصل از عابران و مغازه داران (که برایم یک سرویسِ اسنپ بگیرند و پولش را همان جا نقداً دریافت کنند)، به این نتیجه رسیدم که تنها راهِ سریع و ساده برای رفتن به خانه عمو، ماشین دربست است. بعد از چانی زنی با دو راننده، بیست هزار تومان را به پانزده تا رساندم و مسیر هزار و پانصد تومانی را با پانزده هزار تومان طی کردم تا به خانۀ عمو برسم. وقتی کیفم را از روی کولم برداشتم، فهمیدم که توی همان شلوغیِ ایستگاه آزادی، یک نفر هم زیپِ اصلی اش را باز کرده. بدون آن که متوجه شوم. ولی تنها چیزی که گیرش آمده بود، گازِ استریل بوده! وقتی سفر را شروع کردم، سه جای بدنم زخم داشت و تا امروز، به پنج زخم افزایش یافته است. گاز استریل را از خانه برداشته بودم تا همین زخم های احتمالی را پوشش دهد. کیف کارتها و پول را در جای دیگری از کیف، جاساز کرده بودم و دست آن بنده خدا که زیپ را باز کرده بود، به انها نرسید. لااقل این یک قلم را شانس همراهی ام کرد. 

وقتی به تهران آمدم، حدود 150 هزار تومان در کارت بانکی ام داشتم. یک دهم‌اش را پای یک مسیرِ یک صدمی‌اش دادم با احتساب پول کتاب هایی که خریدم، حالا 100 هزار تومان دارم. 100 هزارتومانی که قرار است مرا تا گرگان و آزادشهر ببرد و از آنجا، راهیِ مشهدم کند! 

اولین درسی که در تهران گرفتم: حواست به تایمِ پایان مترو باشد!

۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

همینه که هست

اگر از من بپرسند خواندن کدام پست ها یا نوشته های نویسنده ها یا بلاگرها، راضی ات می کند، احتمالاً توی دو سه مورد اول، از دخترانِ تازه عروس، پسرانی که یک سال از ازدواجشان می گذرد و خاطرات روزهای سختِ یافتنِ کار را می نویسند و البته زنان سی ساله نام می برم. پسرهای تازه داماد یا آن هایی که سه چهار سال از ازدواج شان می گذرد، معمولاً سمت وب نمی آیند. لااقل من تا به حال ندیده ام. اما در عوضش چندین دختر را دیده ام که چند ماه پس از ازدواجشان، وبلاگ نویسی را شروع کرده یا ادامه داده اند. من عاشق چیزهایی هستم که آن ها می نویسند. پسر و دخترش فرق ندارد. از حرف هایشان خوشم می آید. مثلاً "نینوچکا". درست و حسابی نمی دانم اهل کجاست و حتی ادرس وبلاگش چیست. اما مدتی بعد از ازدواجش، تصویری در کانال تلگرامش منتشر کرد که بالای کاسه توالت ایستاده و فرچه ای کنار پایش افتاده بود.


دلیل این علاقه ام به تازه داماد ها و تازه عروس ها احتمالاً بر می گردد به این که آدم هایی شبیه به ما و دارای سبکِ زندگیِ نزدیک به ما، ناگهان وارد دنیایی دو نفره شده اند. دنیایی که جدید است و خیلی چیزهایش دست نخورده و آمادۀ تعریف کردن و شنیدن. مثل اولین انسان هایی که به ماه رفتند و وقتی برگشتند، خبرنگار ها در به در به دنبال مصاحبه گرفتن از آن ها بودند تا فقط چند کلمه از احساسات و تجاربِ دست نخورده شان را از راه رفتن روی سیاره ای دیگر بشنوند و بنویسند.

امروز یکی از همان وبلاگ ها را پیدا کردم. " همینه که هست. " خواندنش تا چند ساعت سرگرمم کرد. دوست داشتید، سری بزنید.
.
الصاقیه: یادم بندازین از صاحابش حق التبلیغ‌م رو بگیرم :)
۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

در سفر.

9 تیر:

آمده ایم اطراف دماوند. باغ یکی از آشنایان. چیزی که زیاد دارند، درخت گیلاس است و سگ و بوتۀ رز سفید و سرخ و گل محمدی. راه که می روی، شاخه های گیلاس و آلبالو به صورتت می خورند و کافیست دهانت را باز کنی تا گیلاس ها واردش شوند و گازشان بزنی. گیلاس ها، به بزرگیِ بزرگترین گوجه سبزهایی هستند که تا به حال دیده ایم. البته چیزِ جدیدی نیست. بابابزرگ هم باغی اینچنین در اطراف مشهد دارد و هر سال، از میوه هایش که گیلاس و البالو هم جزوشان است، نصیب مان می شود.

چیزی که در باغِ دماوند، بیش از هر چیز برایمان تازگی دارد، سگ هایش است! ما هیچوقت این قدر به سگ ها نزدیک نشده بودیم. سگ هایی که جلویمان می آیند و با ما بازی می کنند. وقتی غریبه ای به مرزهای باغ نزدیک می شود، سگ ها انگار تمام احساسات و عواطف شان و شخصیتِ بازیگوش چند ثانیه قبل شان را فراموش می کنند. می دوند و خودشان را به غریبه می رسانند و با توحّشی ترسناک، پارس می کنند. آن قدر محکم حنجره هایشان را به تحرک در می آورند که حس می کنی پرده های گوش ات به لرزه ای شدید می افتد. اما بعد از چند دقیقه، دوباره می آیند کنارمان. اگر اجازه بدهی، از دو سه متری، جلو تر می آیند و کفش هایت را می بویند. بینی شان را به شلوارت می مالند و منتظر می مانند تا نوازش شان کنی. دستت را روی سرشان می کشی و گردن و گوش ها و زیر گلویشان را با دست می مالی و لذت را در چهره شان می بینی. عجیب است. ما از گربه، لاک پشت، طوطی و جوجه مرغ نگهداری کرده ایم. اما از میان این ها، سگ را احساساتی تر از بقیه شان می یابیم. سگی که وقتی غذا را در دستت می بیند، دوان دوان به سمتت می آید و می پرد و زبان بلندش را از دهان بیرون می آورد. دورت می چرخد و قیافه اش را مشتاق نشان می دهد. 

تهِ تلاش سگ های اینجا، این است که صورتت را ببویند و با زبانشان تو را بلیسند! ما هیچوقت نمی گذاریم این کار را تجربه کنند و هر بار، وقتی صورتشان را به سر و صورت مان نزدیک می کنند، با تحکم و قلدریِ ناشی از عقلِ پیشرفته تر و اعتماد به نفسی بیشتر، بهشان می توپیم و حدودشان را یادآوری می کنیم. خجالت زده می شوند و عقب می کشند. اما درون چشمان شان، کماکان تمنای نزدیکیِ بیشتر را می بینیم. انگار با چشم هایشان از تو خواهش می کنند که: بگذار صورتت را بو کنم. بگذار صورتت را لیس بزنم و بینیِ خیسم را به کف دست هایت بمالم.


۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

خطّ عمودیِ آبی

عصری که خواستم انتهای سیم هدفون را در سوراخ کنار لپ تاپ فرو کنم، نگاهم به نمایشگرش بود. سیم را که فرو کردم، خطی عمودی و آبی روی صفحه ظاهر شد. قطرش به زور، یک میلیمتر بود. لحظۀ اول گمان کردم که زیر بارِ سه چهار برنامۀ سنگین در حال اجرا، به سیستم فشار آمده و تا چند ثانیۀ دیگر، خط آبی محو می شود. اما نشد. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه گذشت. ضربان قلبم بالا رفت. لپ تاپ را بستم و بعد از یکی دو دقیقه بازش کردم. دعا می کردم وقتی صفحه روشن می شود، خبری از خط آبی نباشد. روشن که شد، خطّ آبی را باز هم دیدم. همانجا سرِ جایش نشسته بود. به ده ثانیه نکشید. گوگل کردم: «Blue line on my laptop screen». عرق کرده بودم. اولین لینک را که باز کردم و نظرات متخصص ها را خواندم، صورتم گُر گرفت. دوباره گوگل کردم: «Blue line on screen + Lenovo Y700». تمام پرسش و پاسخ های صفحۀ اول گوگل را خواندم. همه چیز روشن بود و دقیق. مثلِ وقتی که برگۀ آزمایش و نتیجۀ سی‌تی اسکن و رادیولوژی‌ات را به دکتر نشان می دهی و می‌گوید یک غدۀ بدخیم پشتِ حنجره ات رشد کرده است. پول ویزیت را می دهی و می روی به مطبِ کناری و همان حرف های دکتر قبلی را می شنوی. تا آخرِ شب، همین کار را تکرار می کنی و در نهایت، تو می مانی و ساختمانی که همۀ متخصصین‌ش از غدۀ بدخیم‌ات حرف زده اند. 

بعد از چند دقیقه، افتاده بودم گوشۀ اتاق. داشتم به قسط دوم لپ تاپ فکر می کردم که قرار است هفتۀ دیگر واریز کنم برای فروشنده‌اش. هنوز یک و نیم میلیون تومان از پول خریدش مانده بود که هزینۀ تعمیرش افتاد روی دوشم. رفتم سراغ لپ تاپ. نفسی کشیدم و تب های کروم را بستم و گفتم بگذار امین بیاید خانه. یک کاری‌ش می کنیم.

چند ساعت از عصر گذشته و امین هنوز به خانه نیامده. دارم اینها را می نویسم و زل زده ام به نمایشگر لپ تاپ. خطّ عمودیِ آبی هنوز هم سر جایش نشسته و دارد مرا نگاه می کند. دیگر تنها نیست. حالا یک خطّ عمودیِ آبی دیگر، روی قلبم حس می کنم. شده اند دو تا. دو تا خط عمودیِ آبی که مشکلشان با آپدیت و ریست و تعویض ویندوز درست نمی‌شود. سخت افزاری‌اند؛ سخت.

.

الصاقیه: چقدر ناله کردم این چند روز :))

۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

در دنیای کناری

در دنیای کناری، من پسری هجده ساله‌ام که پدری چهل‌ونه ساله دارد. در دنیای کناری، من می‌توانم با پدرم، صحبت های پدر و پسری بکنم. وقتی دو نفری سوار ماشین می‌شویم و به سمت خانۀ مادربزرگ می‌رویم، چیزی برای گفتن داریم. چیزی غیر از چهار یا پنج دیالوگ تکراری در مورد دانشگاه و خوب بودن وضعیت درس‌ها و تلاشم برای کسب معدل الف. در دنیای کناری، من و پدرم می‌توانیم با یکدیگر در خانه تنها باشیم و کلافه نشویم. ممکن است بنشینیم و فیلم تماشا کنیم. یا موزیکی را پخش کنیم که اعصاب دیگری را خرد نکند.

در دنیای کناری، مادر می‌تواند من و پدرم را در خانه تنها بگذارد و مطمئن باشد که تا وقتی برمی‌گردد، ما با هم بیشتر از بیست کلمه حرف می‌زنیم. آنجا من و پدرم می توانیم مشترکاً یک برنامۀ تلویزیونی را تماشا کنیم و هر دو از آن خوش‌مان بیاید و میان‌ش حوصلۀ یکی‌مان سر نرود. گاهی ممکن است من جوک تعریف کنم و حتی با هم بخندیم! در دنیای کناری، من و پدرم در مورد بدمزه بودنِ «بُرانی»، اتفاق نظر داریم! وقتی پیتزا درست می‌کنیم، هیچکدام‌مان به ناسالم بودنِ پنیر پیتزا توجهی نمی‌کند و بر سر ریختنِ پنیر روی پیتزا، با دیگری مشاجره نمی‌کند. 

دنیای کناری، جای عجیبیست. آن‌جا من و پدر، می‌توانیم در کنار هم باشیم و آرزو نکنیم که کاش نفر سومی هم پیش‌مان باشد. راستش را بخواهید؛ من گاهی دلم دنیای کناری را می‌خواهد.

۱۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

مصرف زدگی به همراه مثال

چند روز پیش برای یکی از دوستام یک فایل فرستادم که دانلود و تماشا کنه. چند ثانیه بعدش با ذکرِ «وات د فا*»، اعلام کرد که حجم فایل، خیلی زیاده و بستۀ نت‌ش به فنا میره. وقتی فایل رو براش میفرستادم، اصلاً به حجمش توجه نکرده بودم. خیلی وقته که توی خونۀ ما کسی به حجم فایل ها توجه نمی کنه. تابستون دو سال پیش، همین موقع ها، توی خونه مون سلسله مباحثاتی جنجالی داشتیم بابت میزان ترافیک مصرفی هر کدوم از اعضای خانواده. برادرم برای هر هفته حدود پنج گیگ ترافیک می خرید؛ اما ما سه روزه تمومش می کردیم. همون موقع بود که تصمیم گرفتیم پول بذاریم وسط و هر ماه یکی مون نتِ نامحدود بگیره. پیمانِ محکمی بود که همه مون بلافاصله قبولش کردیم. لااقل دیگه از شرّ بحث سر این که کی چقدر مصرف کرده، راحت می شدیم. وقتی کارمون به مرحله عملیاتی رسید، همه مون خوشحال بودیم. دیوانه وار دانلود می کردیم. هر فیلمی که از بچگی دلمون میخواست رو می دیدیم و هر فول آلبومی رو که هوس می کردیم، میگذاشتیم توی لیست دانلود.

دو ساله که نت نامحدود میگیریم و دیگه برامون مهم نیست که فایل ها چه حجمی دارن. دیگه نیاز نیست بین کیفیت 1080 و 720، کلنجار بریم با خودمون؛ فقط میخوایم سریع دانلود کنیم. نمی دونم چرا اینجوری شد. اما وقتی نگاه می کنیم، می بینیم که لااقل توی مصرف ترافیک اینترنت، خانواده مون جزو اون قشرِ دیوانه مصرف گرا شده که مشتریِ طرح های نامحدودِ نته. از نظر اقتصادی، به صرفه ترین حالت ممکن رو انتخاب کردیم؛ اما حسِ خوبی نداره. این که صبح بیدار شی و نگران تموم شدن شارژ نتت نباشی و شاتل بدونه یه مشتریِ ثابت برای طرح های نامحدودش داره که هر ماه سی و خرده هزار تومن میذاره کنار برای نت، خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنین، «یه جوریه».

۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

زیر پوست شهر




از همان بچگی، زیاد اسمش را می شنیدم: زیر پوست شهر. هیچوقت اما ندیده بودمش. مدتی پیش به طرزی بامزه، به دستم رسید. انداخته بودمش گوشۀ درایوِ دی. کنار عصر یخبندان و سیزده و بایسیکل ران. از همان قدیم، وقتی اسمش را می شنیدم، انتظار داشتم به کسل کنندگیِ ناخدا خورشید و هامون باشد. قرار بود امروز، یکی از اعضای خانواده، از بعدِ افطار تا ساعت شش صبح، بیدار بماند(دلیلش را مفصلاً خواهم گفت).

ساعت سه و نیم شروعش کردم و حوالی پنج و نیم تمام شد. دو دقیقۀ اول فیلم که رد شد، خوشحال بودم که یک نفر به این شیرینی و ظرافت، بحث حجاب را قلقلک می دهد. از نیم ساعت ابتدایی که گذشت، به یقین رسیدم که اصل جنس است. وقتی در نیم ساعت پایانی، گریۀ محمدرضا فروتن را دیدم، دیگر روی زمین بند نمی شدم. شعف گرفته بودم.

اگر زیر پوست شهر را ندیده اید، حتماً ببینیدش. اگر هم دیده اید، دوباره ببینید. این فیلم آنقدر خوب و ارزشمند است که بارها بشود آن را تماشا کرد و از داستان و کدهایش نکته و قصه درآورد و لذت برد. 

.

الصاقیه: جملۀ زیرِ اسکرین شاتِ وسطی: !Your scarf ... Fix your hair ( مقنعه‌ت... موهات رو درست کن(موهات رو بپوشون)! )

۶ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان