در آغوش کشیدنِ دردهای بزرگ

من از آن آدم‌هایی هستم که همیشه «دردهای ضعیف و بلندمدت» را به «دردهای بزرگ و کوتاه‌مدت» ترجیح داده‌ام. حتی دردهای متوسط و بلندمدت را هم به دردهای بزرگ و کوتاه مدت ترجیح می‌دهم. در بخش‌های مختلفی از زندگی‌ام، موجودی کم‌ریسک به حساب می‌آیم (کافیست نگاهی به دفترچه خاطرات 5 سال گذشته‌ام بیندازید!) مثلا اگر بدانم که نکشیدنِ دندانِ عقلم ممکن است طی چندسال، درد خفیف و مستمری برایم داشته باشد، هیچوقت آن دندانِ عقل را نمی‌کشم. من از دردهای بزرگ می‌ترسم. 5 ثانیۀ مانده به درد، برایم از تمام روزهای بعد از درد بیشتر طول می‌کشد. آنقدر آن درد را تخمین می‌زنم که تهش دلم نمی‌آید از بالای ساختمانِ اتفاق به پایین بپرم.

پانزده روز پیش، برای اولین بار به یک نفر پیشنهاد دادم. خودم را بعد از مدت‌ها جمع و جور کردم که حرفم را بزنم. بعد از چند روز فکر، تمام احساسم را در یک دیالوگ نامفهوم از فیلمی که حتی ازش خوشم نمی‌آید جمع کردم و بهترین (و البته تنها) Pick up Line* زندگی‌ام را ساختم و برایش فرستادم. دردِ مستمرِ «حرف نزدن» را برای چند ماه به دردِ عظیمِ حرف زدن ترجیح داده بودم و در چندساعت تصمیم گرفتم دردِ بزرگ را در آغوش بگیرم. درد بزرگ را که در آغوش گرفتم و سرمای باورنکردنیِ تن‌اش را که احساس کردم، پشیمان شدم. مثل وقتی که از بالای سکوی 10 متری استخر پایین می‌پری و در همان چند متر بی وزنی، نظرت عوض می‌شود.

ادامه مطلب ۹ نظر ۲۱ موافق ۱ مخالف

کار کردن (1)

بزرگ شدن، یکی از عجایبی است که به زندگی‌ام دیده‌ام. نه بزرگ شدنِ عقلی. بزرگ شدن فیزیکی که اولش کودکی است و بعدش نوجوانی و بعدش جوانی. آن هم نه بزرگ شدنِ هرکسی. بزرگ شدنِ کسانی که اطرافم بوده‌اند و با آن‌ها نوجوانی و کودکی‌ام را کنارشان گذرانده‌ام. مثل دوستانی که در همین بیان داشته‌ام. وقتی اینجا را ساختم، 16ساله بودم. 4ماه دیگر، اینجا 6ساله می‌شود و من 22 ساله. دوستانی که در این 6 سال پیدا کردم، بعضی‌هایشان بزرگتر از خودم هستند و بعضی کوچکتر. امروز رفته بودم توی آن قسمت پنل کاربری که مطالب جدید دوستانت را نشان می‌دهد. سه چهار نفر مستقیما درباره کار کردن، دورکاری، استعفا و این قبیل چیزها نوشته بودند و چند نفر هم چیزی ننوشته‌بودند؛ چون که همین الان سرکار هستند و فرصت نوشتن در وبلاگ را ندارند. عجیب نیست؟ 

خودم هم همین الان پشت میز کارم نشسته‌ام و نیم ساعت مرخصی گرفته‌ام که این‌ها را بنویسم.

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

تعیین سرنوشت با رقص

Nikolaa

نیکولا چندسال پیش در وبلاگش نوشته‌بود یکی از انگیزه‌های مسخره‌اش برای ازدواج این است که بتواند مستقلا برای یک نفر کیک درست کند. طنزش هم در «علم به مسخره‌بودن آن انگیزه» بود.

‏از حوالی هجده‌سالگی به قدرت رقص و هیجانی که حین رقصیدن از آدم خارج می‌شود پی‌بردم. وقتی در تولد یکی از دوستانم، چاقوی روبان زده را دادند دستم و گفتند تحویل Birthday Boy بدهمش ‌و جلوی ده دوازده نفر، سه چهار ثانیه -نه بیشتر- رقصیدم. دفعه بعدی که عاشق رقص شدم، زمانی بود که فیلم کوتاهی از رقص پریانکاچوپرا را دیدم.

چندبار خواستم تنهایی برقصم؛ ولی نمی‌شود. هیچ رقصی تنهایی نمی‌شود. شاید حتی دختران جوانی هم که در خلوت جلوی آینه می‌رقصند، برای روزی می‌رقصند که کسی کنارشان باشد یا تماشایشان کند. یکی دوسال است که هرچندماه یک‌بار به آهنگ‌هایی فکر می‌کنم که باید با آن‌ها برقصم و به خودم می‌گویم باید یکی باشد که با هم برقصیم.‏ و برای رقصیدن، چه کسی بهتر از آدمی که نصف روز را به تنهایی کنارش هستم؟

 تعیین سرنوشت با رقص!

۱۱ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

سگ‌های انباری

سال‌هاست که در انباری پشت خانه، یک سگ وحشی گرسنه را نگه می‌داریم.

 

بعضی‌وقت‌ها که حالم خوب نیست، چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنم و کف زمین دراز می‌کشم. تمام ناخوشی‌هایم را جمع می‌کنم در یک گوشه بدنم. مثلا توی صورت یا کف دست راست یا در کتف چپ یا وسط شکم. وقتی مطمئن شدم تمام‌شان کنار هم قرار گرفته‌اند، از‌جایم بلند می‌شوم. از خانه بیرون می‌روم، دورش می‌چرخم. می‌رسم به در چوبی انباری که دارد از داخل، کوبیده می‌شود و تکان می‌خورد. دستم را می‌گذارم روی دستگیره‌ی در و ضربه‌ها متوقف می‌شوند. دستگیره را می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. تاریکی محض است. چند قدم عقب می‌روم و خودم را می‌اندازم  روی چمن‌های خیس پشت خانه. درون خودم مچاله می‌شوم.

کمی می‌گذرد و صدایی از‌ انباری در می‌آید. مثل صدای دویدن. صدا نزدیکتر و ناگهان با واق‌واقِ یک سگ آمیخته می‌شود. بدنم می‌لرزد و می‌ترسم. جسمی محکم به تنه‌ام می‌خورد. سگ وحشی پرت می‌شود کمی آنطرف‌تر و دوباره می‌آید سمتم. شروع می‌کند به گاز گرفتنم. پاره‌پاره‌ام می‌کند. دست‌هایم را پناه سرم می‌کنم و می‌گذارم دندان‌هایش‌ را فرو کند توی گوشم و بکشدشان بیرون. بوی خون می‌زند به دماغم.

دقایقی بعد، سگ وحشی کمی آن طرف‌تر، آرام پنجه‌هایش را می‌لیسد. من اینطرف، روی زمین از مچاله‌گی درآمده‌ام و به پشت خوابیده، به آسمان نگاه می‌کنم. آهسته بلند می‌شوم. سگ وحشی می‌رود توی انباری و پشت سرش در را می‌بندم. راه می‌افتم سمت خانه. خون با جریان ضعیفتری از‌ لای زخم‌ها بیرون می‌آید. تکه‌ای از گونه، بخشی‌‌ از بازوی راست و پهلوهایم را دیگر همراه ندارم. قدم برمی‌دارم و گمان می‌کنم سگ وحشی، آن تکه را که تمام ناخوشی‌ها تویش جمع شده‌‌بودند، خورده است.

۷ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

هرروز همینطور است

پتو را کنار می‌زنم.
روی تخت می‌نشینم و می‌گذارم سرما، بدنم را غافلگیر کند. لرزم می‌گیرد. به این فکر می‌کنم که امروز چه کار باید می‌کردم. یادم می‌آید که دیروز پیرمرد همسایه مرده است. یادم می‌آید که قول داده بود برایم از روزی بگوید که داشته در حیاط کاخ گلستان، به پایه یک صندلی میخ می‌کوبیده که شهبانو می‌آید بالای سرش، می‌گوید «این صندلی دیگر به درد نمی‌خورد، میخ‌ش نزن!» و می‌رود. داستان همین بود. پیرمرد چیز جدیدی نداشت. قبل از مردنش همه چیز را گفته بود.
خمیازه می‌کشم و فکر می‌کنم که شاید قبلا هم یک بار زندگی کرده‌ام.

 

Party Girl

 

۸ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

قوی سیاه

مامان و بابا دارند در اتاق کناری ⁦Black Swan⁩ را با صدای بلند تماشا می‌کنند. می‌شنوم که مامان دارد پایان داستان را برای بابا لو می‌دهد. بابا که دیرتر به فیلم رسیده، پشت‌پرده‌ی نمایشنامه رقص‌قو را نمی‌داند. آنطور که از موسیقی برمی‌آید، باید صحنه رقص پایانی ناتالی‌پورتمن باشد. الان‌هاست که به زمین بیافتد و بگوید:

I was perfect, I felt it

نینا دور خودش می‌چرخد. به اوج زیبایی‌اش می‌رسد و در همان اوج، از ارتفاع سقوط می‌کند؛ با شکوه و خشنود؛ درحالی که دارد لبخند می‌زند و بی‌نقصی را مزه مزه می‌کند.

احتمالا چنین احساس رضایتی، چیزی بیش از یک لحظه نیست. معلوم نیست رضایت دیگری در ادامه سراغ نینا بیاید یا نه. گمانم اگر روزی، لحظه‌ای، به آنچه برسیم که نینا در فیلم می‌رسد، چه بهتر که در همان لحظه آخر خودمان را بکُشیم. درست وقتی که در شادی غرقیم و لبخندمان جوری محکم است که نمی‌توانیم عضلات صورت را ارادی تکان دهیم. همان جاست که باید دارویی آرام در رگ‌هایمان تزریق شود و بمیریم. مثل کمدینی که قهقههٔ آخر را از تماشاچی می‌‌گیرد، نقاشی که از روی صندلی بلند می‌شود و چند قدم عقب می‌رود و شاهکارش را می‌بیند، ریاضی‌دانی که دور پاسخ نهایی دایره می‌کشد و عارفی که در مکاشفه، دست خدا را لمس می‌کند.

که اگر چنین رسمی در جهان باب بشود، یک روز به خودمان می‌آییم و می‌بینیم دنیا پر شده است از جنازه‌هایی که روی صورتشان لبخندی عجیب خشک شده است.

 

۷ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

قسمت بار

دیشب برای ارسال بار به فرودگاه رفتم. جایی در فاصله یک کیلومتری ساختمان‌های اصلی فرودگاه. یک انبار بزرگ است که بالای درش نوشته «قسمت بار» و کنارش چند غرفه که هرکدام نماینده شرکت‌های حمل بار هستند. در محوطه‌اش راه رفتم. همه چیز پیدا می‌شد. کتاب، لباس، خوراکی، لوازم شخصی و کلی جعبه عظیم که نمی‌دانستی تویشان چیست.
دو سه تا جنازه هم همانجا بود. توی جعبه‌هایی بزرگتر و درازتر که رویشان نوشته بودند «فلانِ فلانی». اطرافش چند مرد گریه می‌کردند و منتظر بودند هواپیما زودتر بار بگیرد و جنازه را از انبار ببرد تبریز. سربازهای بررسی بار گیج بودند. زل زده بودند به گریه آدم‌های اطراف جنازه. گریه‌شان ناگهان لای جیغ موتور هواپیماهای در حال فرود گم می‌شد و چندثانیه بعد دوباره صدای گریه را می‌شنیدی.
حتی جنس‌های قاچاق هم پیدا می‌شد. زعفران به مقصد آلمان، پاسپورت برای فروش به مقصد تهران، عسل به مقصد ایتالیا. داشتم هدیه‌ای برای کسی می‌فرستادم. یواشکی به مسئول بسته‌بندی وسایلم گفتم: «یک وقت جعبه‌ام بوی جنازه نگیرد؟» خندید و گفت که دورش چند دور حباب پلاستیکی می‌کشد که بمب هم بهش اثر نکند. پنج هزارتومان پول بیشتر دادم که سوغاتی‌ها بوی جنازه نگیرد.  
 

۱۱ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

کلوپ برنده‌ها

گمانم گربه‌ها موجودات زرنگی هستند. صبح تا شب بدون آن که خدمتی به ما بکنند، روی مبل، کف خانه، روی کابینت و هرجای دیگر که دلشان بخواهد، دراز می‌کشند. نه مثل سگ‌ها بلدند پارس کنند و مراقبتان باشند، نه مثل طوطی حرف می‌زنند و نه حتی مانند قناری صدای خوبی دارند. احتمالا شب ها که می‌خوابیم، از توی سبد گرم و نرمی که برایشان درست کرده‌ایم بیرون می‌آیند، پالتوی گرانقیمتی که برایشان خریده‌ایم را به تن می‌کنند و از خانه بیرون می‌روند. مقابل یک ساختمان مشکی ساده در حاشیه خیابانی شلوغ می‌ایستند. زنگ در را می‌زنند و می‌گویند: «میو!»

ادامه مطلب ۸ نظر ۲۰ موافق ۰ مخالف

وسواس صبحگاهی

تا چندروز پیش نمی‌دانستم که تا چه میزان توسط آدم‌های اطرافم، نِرد به نظر می‌رسم. مرتضی همین چند روز پیش گفت دخترها و پسرهای جوانی که در کلاس مقاله‌نویسی و سایر جلسات مقابلم می‌نشینند، با تقریب قابل قبولی، احتمالا بیشتر از نصف دیالوگ‌‌هایم را نمی‌فهمند. یک بار هم «ن» در یکی از مطالب طنزش اسمم را آورد و گفت فلانی نرد است. هرچند که نرد بودن در فارسی -برخلاف انگلیسی- معنای اهانت آمیزی ندارد، اما خواص صاحبِ صفتِ نرد، در فارسی و انگلیسی و عبری و عربی یکسان است. راستش تصورِ نرد بودن یا نرد به نظر رسیدن، در مجموع حسّ خوبی به آدم نمی‌دهد.

ادامه مطلب ۲۹ موافق ۲ مخالف

زنی که چهره‌اش را به یاد ندارم

دیشب خواب دیدم در امپراطوری روم باستان زندگی می‌کنم. جنگجویی جوان هستم و زنی زیبا دارم. شمشیری تیز در دست دارم و کمر و پاهایم شبیه به اسب‌هاست. در جنگی تن به تن در میدانی خاکی، با جنگجویی خارجی نبرد می‌کنم. وقتی نفسم می‌برد، ناگاه تیغی به پهلویم می‌زند و دردش را در مغزم حس می‌کنم
به زخم نگاه نمی‌کنم که دلم ریش نشود. به سمت جنگجو حمله‌ور می‌شوم. به سوی‌ش می‌دوم و چند قدم مانده به او، زمین می‌خورم. به پهلو، روی زمین افتاده‌ام و زنی زیبا را می‌بینم که دور میدان ایستاده و مُردن‌ام را تماشا می‌کند. انگار همسرم است. آفتاب به صورتم می‌خورد و چشمم را می‌زند. با گوشه چشم، حریف را می‌بینم که شمشیرش را بالا می‌برد تا سرم را قطع کند.
به چشم‌های همسرم نگاه می‌کنم و به لباس سفیدی که به تن دارد و آستین‌های بزرگش در باد تکان می‌خورد. شمشیر حریف به سرم نرسیده است که یادم می‌آید برنده نبرد، پس از بریدن سر حریف، خون از گلویش می‌نوشد و بعد از آن، همسر حریف، از آنِ برنده است. به چشم‌های زن جوانی نگاه می‌کنم که در سایه ایستاده و می‌گوید: «بلند شو!»

بلند نمی‌شوم. همانطور روی زمین افتاده‌ام و انگار اولین باری است که آفتاب را اینطور حس می‌کنم. تیغ از گردنم عبور می‌کند و به زمین می‌کوبد. آهن جیغ می‌کشد و گوش‌هایم را کر می‌کند. از خواب بیدار می‌شوم.

در تاریکی نشسته‌ام و قلبم برای غمِ زنی جوان، تند تند می‌زند؛ بی‌آن که چهره‌اش را به یاد بیاورم.

 

۸ نظر ۱۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
«محل تجمع حرف‌های بدیهی»
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان