خواب‌های تکراری

سیمین می‌گفت هر آدم، یک خواب تکراری دارد که از کودکی تا بزرگسالی، هر چند وقت یک بار برایش تکرار می‌شود. بیشتر توی کودکی آن‌ را می‌بینیم و بزرگ که می‌شویم٬ آنقدر فکر های مختلف و متنوع توی سرمان می‌چرخد که دیگر مغزمان نمی‌تواند آن خواب تکراری را برایمان در شب پخش کند. بعد از مدتی هم آن را فراموش می‌کنیم.

می‌گفت آدم های خوش‌شانس، با رسیدن به بزرگسالی، خواسته یا ناخواسته، کماکان آن خواب‌ تکراری را به یاد می‌آورند. البته می‌گفت هیچ برتری‌ای برای آدم‌هایی که خواب تکراری‌شان را به یاد می‌آورند، وجود ندارد. همین که حافظه‌شان به اندازهٔ یک خواب، از بقیه جلوتر است، نشانی از خوش شانسی است.

امشب ناخودآگاه یاد خواب تکراری‌ام افتادم. نمی‌دانم از چه سنی آن را دیدم؛ اما به یاد دارم که تا اوایل دوره ابتدایی، هرازگاهی تجربه‌اش می‌کردم. هنوز هم جزییاتش را به یاد دارم. ترسناک نبود. معمولی هم نبود. به یک واقعیتِ اغراق شده می‌ماند. 

وقتی توی حافظه‌ام می‌چرخم، سه چهار خواب مهم را به یاد می‌آورم. یکی شان خوابی بود که توی‌ش پرواز می‌کردم و‌ آخرش یک نفر را توی‌ حیاط خانه‌ی مادربزرگم می‌کشتم. یکی دیگر، شامل دعوای چندین موجود غول‌پیکر بود که میان‌شان گیر افتاده بودم و مدام یک‌دیگر را میان دعوا، به سکوت دعوت می‌کردند! یکی دیگر هم شامل جنگ و‌ بمباران بود. البته بمباران و فرار از دست بمب های در حال سقوط، یکی از موضوعاتِ محبوبِ مغزم در هنگام خواب است. آنقدر محبوب که هر چند ماه، یک نمونه‌اش را از مقابل چشمانم عبور می‌دهد.


۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

رفت

امشب دوباره رفت. معلوم هم نیست کِی برگردد. آخرین باری که رفت، برگشتن‌ش هفت سال طول کشید.

قبل از این که خانه را ترک کند، با خودم فکر می‌کردم که در آغوش بگیرم ش یا نه. به این فکر کردم در آغوش گرفتن‌ش تاثیری در التیام دلتنگی‌های فردا صبح‌م دارد یا نه. فردا صبح که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید دیگر کنارم نیست، برایم مهم است که شب گذشته، بغل‌ش کرده‌ام و گونه‌اش را بوسیده‌ام یا نه؟ 

وقتی قرار است چیزی را از دست بدهی، چکار می‌کنی؟ آنقدر می‌بویی‌اش تا رایحه‌اش تا همیشه در جانت بماند؟

اصلاً چه کسی گفته که وقتی یک نفر می‌خواهد ترک‌ت کند، حتماً باید در آغوشش بگیری‌ و صورتش را ببوسی؟

مادرِ موسی، قبل از به آب انداختن کودکش، او را بوسید؟ چرا؟ مگر قبلاً او را نبوسیده بود؟ لابد مادر موسی هم نمی دانسته که برای چه، کودکش را می بوسد.

می‌خواستم بگویم با من حرف بزند. آنقدر حرف بزند که شش ماهِ دیگر٬ وقتی هوای شهرمان سرد شد، دوباره به یادش بیفتم و صدای‌ش را به خاطر بیاورم.

در آغوشش نگرفتم و خداحافظی هم نکردم. خواستم وانمود کنم که رفتن‌ش، مانند تمامِ رفتن های چند ماه اخیر است. از همان رفتن هایی که صبح می‌رود و عصر برمی‌گردد. اما دلم طاقت نیاورد. پیش از رفتن، پریدم بغلش و سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. دقیق نمی‌دانم چرا. شاید دلم لرزید که‌ ممکن است فردا صبح، وقتی از خواب بیدار می‌شوم و می‌فهمم که دیگر پیش‌مان نیست، پشیمان شوم که چرا تا همان لحظهٔ آخر٬ به یادش نیاوردم که چقدر دوستش دارم.

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

حلوا

زن همسایه، درِ خانه‌مان را می‌زند و یک بشقاب حلوا با تزیین پودر پسته برایمان می‌آورد.

سیمین بشقاب را می‌ گیرد و چند کلامی حرف می‌زند. در را می‌بندد و می‌آید کنارم می‌نشیند و زل می‌زند به بشقاب حلوا. با لحنی مظلومانه می‌گوید از آخرین باری که حلوا خورده، هفت سال می گذرد. بعد از مراسم چهلم بابابزرگ. نشسته بود کنار بخاری خانه‌ی بابابزرگ و بغض کرده، انگشت در دیسِ حلوا می کرد و در دهان می‌گذاشت. 

آهی می‌کشد و می‌گوید زن همسایه، جلوی در، خواهش کرده که بعد از خوردن حلوا، برای پسرِ مُرده‌اش فاتحه بخوانیم.

_ برا یک فاتحه‌ی ناقابلِ سی چهل ثانیه ای، به همدیگه رشوه می‌دیم!

این را می‌گوید و تکه‌ای حلوا در دهان می‌گذارد. انگار بغض کرده. بینی‌اش را بالا می‌کشد.

۴ نظر ۵ موافق ۲ مخالف

اولین چیزی که بوی کثافت نمی‌دهد

بابا از این مگس‌کش های الکتریکی خریده است. از همان‌هایی که شبیه راکت تنیس هستند و با شوک الکتریکی، حشرات را می‌کشند.

اولین‌ باری که دیدمش، حس عجیبی داشتم. مثل این که در جنگ با حشرات٬ به سلاحی پیشرفته و ناعادلانه دست یافته باشیم!

اولین بار، بابا بود که یک مگس را با مگس‌کش جدید کشت. لحظه‌ی برخورد راکت با مگس، صدای جرقه‌ای در خانه پخش شد. مثل صدای فندک های اجاق گاز.

وقتی صدا را شنیدم، تنم مور مور شد.

چند روز پیش، تنها بودم در خانه. در و پنجره را باز گذاشته بودم . چند حشره‌ی سمج دور و برم می‌چرخیدند. کلافه ام کردند. برای اولین بار تصمیم گرفتم با راکت، کارشان را بسازم. صبر کردم یکی‌شان نزدیک شود و : «جیز»! 

جنازه‌اش روی زمین افتاد. بی اختیار راکت را پرت کردم روی زمین و چندشی شدید حس کردم. از صحنه دور شدم. تنم می‌لرزید.

حالم از خودم به هم خورد. مگسی را که می‌شد با کمی سختی از پنجره بیرون کرد و با بستن یک توری مقابل درها، از ورودش جلوگیری نمود٬ به طرزی وحشیانه کشتم.

مسخره بازی را بگذاریم کنار. «مگس بودن» خیلی دردناک است! همراه با چندصد خواهر و برادر متولد می‌شوند و نمی‌دانند پدر و مادرشان کجا هستند. بال می‌زنند و روی کثافت‌ می‌نشینند و‌ از آن می‌خورند و‌ می‌روند سراغ آدم ها. دور سرشان می‌چرخند و وز وز می‌کنند. می‌گردیم دنبال سلاحی برای کشتن شان. گمان می کنیم که مَلَک عذاب‌ الهی هستند که وظیفه دارند اذیت مان کنند.  در آخر هم کلافه‌ می‌شویم و با تکه ای روزنامه، دمپایی یا مگس کشی برقی، متلاشی‌شان می‌کنیم و هیچ کدام مان نمی فهمیم که برای یک مگس، احتمالاً نخستین چیز در دنیا هستیم که دور و‌ برش می‌چرخد و‌ بوی کثافت نمی‌دهد! یک درصد هم احتمال نمی‌دهیم که شاید آن مگس، از بوی تن‌مان که بوی گ• نمی‌دهد، خوشش آمده باشد.

 زندگی غم‌باری است. 

می‌فهمید که چه می‌گویم؟

۱۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

وقتی فراموش می‌کنم

این روزها همه چیز یادم می‌رود. همه چیز! قبلا هم خیلی چیزها را فراموش می‌کردم؛ اما چند ماه‌ی است که تابعِ فراموش‌کاری هایم به نقطه‌ی ماکزیمم رسیده است. نیمه شب از خواب می پرم و یادم می‌آید که روز قبل، باید کتاب کتابخانه را تحویل می‌دادم و نداده‌ام. می‌خوابم و صبح بیدار می‌شوم و موقع خوردن صبحانه، یادم می‌آید که یازده هزار تومان به علیرضا بدهکارم و قرار بوده یک ماه پیش حسابم را با او صاف کنم. توی مترو، وقتی به بند کفش هایم نگاه می‌کنم، به خاطر می‌آورم که قرار بوده از روی کلید های خانه، یک سری دیگر بزنم. 

از درِ شمالی دانشگاه که رد می شوم و چشمم به صورتِ تارِ مجسمه ‌ی فردوسی می‌افتد، یادم می‌آید که عینک‌م را به چشمم نزده ام و باید ردیف اول کلاس بنشینم تا بتوانم از روی تخته، جزوه بنویسم.

و همینطور تا پایان روز... .

یک دفترچه یادداشت برداشته ام و توی‌ش کار های هر روزم را ساعت هفت صبح همان روز می نویسم که تا آخر شب،‌ هی بخوانمش و چیزی را از یاد نبرم.

به نظرتان این روش، کاربردی است؟ معلوم است که نیست!

چون یادم می‌رود دفترچه را تا پایان شب بخوانم!

هر شب قبل از خواب، به شک می افتم که امروز چیزی را فراموش ام. همان لحظه است که یادِ دفترچه‌ام می‌افتم! دفترچه ای که ساعت هفت و نیم، در جیب جلوی کیف‌م گذاشتم و دیگر سمت‌ش نرفتم. پتو را کنار می‌زنم و برق را روشن می‌کنم. دفترچه را از توی کیف در می آورم و ورق می‌زنم. بالای صفحه نوشته ام :«دوشنبه». قرار بود به همایش ساعت چهار در دانشکدهٔ علوم بروم و زنجیر دوچرخه را روغن بزنم و جوراب‌هایم را بشویَم! خودکار را  برمی‌دارم و روی دوشنبه، خط‌ی می‌کشم و کنارش می‌نویسم:«سه شنبه»!

۱۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

کاش بزرگ نشویم و بزرگ شویم!

آدم ها بزرگ که می‌شوند، فکر می‌کنند بزرگ می‌شوند! شاید هم بشوند٬ خدا را چه دیدی؟ اما مطمئناً بهتر است که خودشان به بزرگ بودن یا شدن شان فکر نکنند. چراکه ذاتِ کثیفِ انسانی مان، ما را دچار توهمات غریبی می‌کند. همین الآن که دارم این مطلب را می‌نویسم، خیال می‌کنم آنقدر بزرگ شده ام که می‌توانم از این قبیل چیزهای بزرگ بلغور کنم! شاید بی‌خود نبوده که نبیّ بزرگوار اسلام، تا پایان عمر٬ هرگاه کودکی را می‌دیدند، زودتر از کودک، لب به سلام می‌گشودند. شاید می‌خواستند هر روز و هر بار که توی کوچه های شهر قدم می‌زدند، یادشان بماند که نبی بودن و دانا بودن و معراج رفتن و مسلمان شدن و انفاق کردن و حج رفتن و تربیتِ شاگرد، هیچ کدام دلیل نمی شود که خود را آنقدر بزرگ ببیند که انتظار داشته باشد دیگران، مقدم بر او ، به او سلام دهند!

چند روز پیش، برای چند ساعت، کودک هشت ساله ای را دستم سپردند. کمی بازی کردیم و وقتی خسته شدم، نشستم روی کاناپه و از او خواهش کردم برود برایم یک لیوان آب بیاورد. بی معطلی قبول کرد. چند قدم که دور شد، حالم از خودم به هم خورد. از حرکتم متنفر شدم. این که اگر مادرم به جای آن پسربچه٬ مقابلم ایستاده بود٬ باز هم با چاشنیِ یک خواهش و «لطفاً»، حاضر بودم او را وادار به این کار کنم یا نه. اینگونه بود که بلند شدم و رفتم پیش پسربچه و گفتم آب را خودش بخورد. و بعد، خودم همین کار را کردم. شاید بچه چیز زیادی از حرکتم نفهمیده باشد٬ اما خودم فهمیدم آنقدر بزرگ نشده ام که کودکی را مجبور کنم برایم از یخچال، آب بیاورد.

.

#خالد

۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

رانگ تایم, رانگ پلِیْس

خیلی از ما آدم ها بیچاره ایم. بدجا و بد مکانی سقوط کرده ایم. یکی مان دلش میخواهد نماز بخواند و خانواده‌اش مسخره اش می‌کنند. یکی مان می‌خواهد سه تار بنوازد و پدرش می‌گوید که نفرین‌ش می‌کند. یکی مان می‌خواهد اپلای کند به دانشگاه سوربن و مادرش سرطان دارد. یکی مان دلش می‌خواهد سیگار برگ بکشد و مادرش متخصص بیماری های ریَوی است. یکی مان می‌خواهد فرزندش را سقط کند و همسر و پدرش واعظِ دینی اند. و همینطور یکی یکی هایی که در انتها، تعدادشان خیلی زیاد می‌شود.

خلاصه که خیلی از‌ ما، تخمک و اسپرم هایی بوده ایم که در جای بد و در زمان بد، دچار برخورد شده ایم! دلمان می خواست تخمک مان اهل ریاض یا منهتن باشد؛ یا اسپرم‌مان اهل دهاتِ بالا دست و یا تهرانِ هزار و سیصد و بیست!

می فهمید که چه می‌گویم؟

الصاقیه: برای آن یک نفری که برداشتِ خلافِ عفاف از متن می‌کند: برداشت نکن.


#خالد

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

نام های مشابه. قسمت دوم

مارینا آبراموویچ و اوریانا فالاچی که آسونه! 

چند شب پیش خودمو متلاشی کردم تا یادم بیاد که فرق «بِن استیلِر» و «جیمز ویستلِر» و «آدام سندلِر» و «برنی سندرز» چی‌هست! 

۳ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

وقتی که غدهٔ خنده‌مان تحریک می‌شود

بعضی آدم‌ها هستند که چیزی را در وجودت تحریک می کنند. مثلا خنده را. طی شش ماهی که توی دانشگاه رفت و آمد داشته ام، فقط دو نفر را با این خاصیت دیده‌ام. اولی٬ پسری بود که در اتوبوس داخل دانشگاه٬ روی صندلی عقبیِ من نشسته بود. از توی آینه‌ی جلوی اتوبوس، می‌توانستیم چهره‌ی همدیگر را ببینیم. هی سرمان را این‌ور و آن‌ور می‌چرخاندیم و نگاه مان توی آینه به هم می‌افتاد و نیم ثانیه زل می‌زدیم توی تخم چشمان یکدیگر. شاید بیست بار این روند را تکرار کردیم. هر بار هم انتظار داشتیم که آن یکی٬ نگاهش جای دیگری باشد. کم کم متبسم شدیم و بعد از چند ثانیه، نگاه مان دوباره به هم خورد. جفت مان زدیم زیر خنده. قهقهه می‌زدیم بین آن همه آدم اَخمو! مثل دیوانه ها، بی دلیل سکوت اتوبوس را با خنده های ممتدمان شکستیم. سرم را برگرداندم و گفتم «آخه چرا؟» 

داشت از شدت خنده، اشک می‌ریخت. ایستگاه بعد، پیاده شدم و تا چند ثانیه زیر لب می‌خندیدم.

دومین نفر را هم امروز دیدم. در یکی از راهروهای دانشکده و در مسیر کلاس، داشتم راه می‌رفتم. سرم پایین بود و داشتم قرینه‌گیِ بندهای کفش‌هایم را بررسی می‌کردم

 لحظه ای سرم را بالا آوردم. یک مانتوی آبی روشنِ غیر عادی به سمتم می‌آمد! جلب رنگش شدم. صورتش را دیدم. داشت به من نگاه می‌کرد. بی دلیل، لب هایمان پوزیشنِ قبل خنده را گرفت. همان حالتی که سعی ‌می‌کنی نخندی و ناخودآگاه، لب هایت غنچه می‌شود. بعدش زدیم زیر خنده! نمی شناختمش و نمی‌شناختم. اما خنده‌ی مان توجه سه‌چهار نفری که نزدیک مان بودند را جلب کرد. مسخره بود. ده متر از همدیگر فاصله داشتیم و توی این ده متر٬ جفت مان تلاش می‌کردیم نخندیم و صدایی از دهان مان خارج نشود! بعد از شروع خنده، سرمان را پایین انداختیم و دیگر ندیدیم صورت همدیگر را. اما خنده‌ ادامه داشت، ‌

چیزی در وجود ما سه نفر بود که اینطور هر سه‌مان را خنداند!

اگر روزی یکی شان را دوباره ببینم، حتماً از او خواهم پرسید؛ اگر خنده‌ام نگیرد!

۹ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره!

یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی کسی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده! 

فکرشو بکنین :) 

.

الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :))

الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :))

.

#خالد


۱۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف
درباره من
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان