فیورنتینا

«فیورنتینا» احتمالا اسم یک دختر زیبا بوده با موهای ارغوانی و محبوب همۀ موجوداتِ دنیای خودش. بعدش تصمیم گرفته بیاد توی دنیای ما و بشه فیورنتینای سریِ آ 

:)

۸ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

وقتی وام می‌گیریم

اخیراً مقدمات دریافت اولین وام عمرم را فراهم کردم. پروسۀ عجیبی دارد. ابتدا کلی بدبختی می‌کشی تا پرونده‌ات بدون نقص باشد؛ اما نمی‌باشد! ضامن و امضاء و حساب و سرمایۀ اولیه و حکم کارگزینی و کوفت و درد! همه را فراهم می‌کنی. اما وقتی پیش مسئول وام می‌روی، می‌گوید که زهر مار را در پرونده‌ات کم داری! و با خوشحالیِ خفیفی بیان می‌دارد: «نمی‌شه! برو تکمیل کن، دوباره بیار». و می‌روی و تکمیل می‌کنی و دوباره می آوریاش. پروندهات را میگیرد. براندازش میکند و وقتی هیچ نقصی در آن نمیبیند، نگاهی به چهرهات می اندازد. جوری که گویی اموال میلیاردی آقای خدابیامرزش را هاپولی کرده‌ای؛ یا روزی جایی سرش کلاه گذاشته‌ای و یا در اختلاس‌های رضا خاوری و مهدی هاشمی، نقشی کلیدی داشته‌ای و قسر در رفته‌ای! حالا هم آمده‌ای تا با گرفتن یک وام کوچک، اوضاع را طبیعی جلوه داده، اینترپُل را سردرگم نموده و سپس از کشور فرار کنی!

مدتی می‌گذرد و کارمند بخش وام، بالاخره نگاهش را به نشانۀ «ای بابا! همه خوردن، تو هم روش...» از صورتت بر می‌دارد. سپس در حالی که آه می‌کشد، پرونده‌ات را می‌اندازد روی کوهی از پرونده‌هایی که رنگ‌شان دقیقا مثل پرونده توست و روی همه شان نوشته: «درخواست وام»! دلت هُرّی می‌ریزد! آن لحظه است که کارمند، سرش را بر می‌گرداند. دوباره نگاهش را به سوراخ مردمک چشمت می‌دوزد و با لبخندی مرموز، در دلش می‌گوید: «ها ها! خیال کردی به همین راحتی وام گیرت میاد؟ ها ها! این دو هزار نفری که پرونده شون اینجاست هم همین خیال رو داشتن. هر وقت این دو هزار نفر وام گرفتن، بعدش نوبت توئه! ها ها! ها ها!» و همانطور که به «ها ها» کردن ادامه می‌دهد، سرش را به سمت مانیتور برمی‌گرداند و به کارت بازی‌اش روی سیستم ادامه می‌دهد ... 

.

الصاقیه: سه چهار خطی مانده هنوز. بماند برای فردا شب :) 

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

بستنی یخی

نوشته ای از شاندل (وب نداره البته):
«از دانشگاه که خارج شدم. ساعت 12 ظهر بود. گرمای هوا و نور خورشید صورتم رو به شدت اذیت میکرد. هم گرسنه بودم و هم تشنه، با خودم گفتم به اولین سوپر مارکتی که برسم یک بستنی یخی میخرم و میزنم توی رگ،
وارد سوپرمارکت حاشیه بلوار حجاب شدم. همیشه انتخاب بستنی واسم سخت بود. از بین طعم توت فرنگی، شکلاتی، وانیل و حتی پرتغالی! با ولع یک بستنی یخی میوه ای از داخل فریزر برداشتم، در حال بستنِ در فریزر بودم که  سَرَم را بلند کردم، مینی بوس سفید رنگ خطی که همیشه این موقع سوارش می شدم را دیدم که به ایستگاه نزدیک می شد. سریع پول مغازه دار را حساب کردم و از سوپر مارکت خارج شدم و با شتاب شروع به دویدن کردم، امید چندانی به سوار شدن نداشتم. چون ایستگاه با من خیلی فاصله داشت، اما ظاهرا راننده حوس کرده بود چند لحظه ای برای سوار کردنِ مسافری که با سرعت در حال دویدن است و از آیینه بغل قابل رویت، صبر کند!
ادامه مطلب ۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

امروز؟

«خب خب خب. امروز چطور می‌تونم دهن یاسون رو صاف کنم؟ اممم ... آها! فهمیدم! یه کاری می‌کنم از ساعت شیش که بیدار می‌شه، سردرد بگیره و تا شب سردردش ادامه داشته باشه! فرداشم حالت تهوع! ... روز بعدش چی؟! آها! اسهال به همراه استفراغ! دو روز غذا نخوره. یه کاری می‌کنم توی یک هفته، سه چهار کیلو ورزنش کم شه! مطلبش رو هم نمی‌تونه به موقع برسونه به دبیر تحریریه. دو ساعت دیر می‌کنه و دبیر تحریریه اعصابش خورد می‌شه و دعواش می‌کنه. دیگه چـــی؟! فهمیدم! پرونده‌ش هم بهتره توی آموزشگاه رانندگی گم بشه! واستا! تا حالا مورد داشته همچین اتفاقی تو آموزشگاه؟ امممم نه! مهم نیست. یک کم خرق عادت بد نیست برای دنیا. اینجوری به امتحان مهر نمی‌رسه! هر چی هم آیین نامه خونده، یادش می‌ره. جهت افزایش تنش روانی، همین امروز صبح، وقتی می‌ره دستشویی، می‌بینه که مسواکش افتاده کف زمین! چه هیجان‌انگیز! برم تو کارش... »

«مونولوگ صبحگاهیِ «چرخ جفا پیشۀ روزگار» پیش از بیدار شدن نگارنده»

.

الصاقیه: تازه راوی لطف کرده و مقتل رو کامل تعریف نکرده! ببینید نگارنده چی کشیده بین 2 مهر تا 22 مهر! :) 

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

درخت

درخت افتاده‌بود روی آسفالت؛ چند متر آن طرف تر از جوی آبِ حاشیۀ خیابان. بیشتر برگ‌هایش ریخته‌بودند. انگاری که کارگرهای شهرداری برای تعریض خیابان، آن را با ارّه بریده‌اند. هر وقت شهرداری شهر تصمیم می‌گیرد برای راحت شدن عبور و مرور مردم، خیابان را عریض کند، درخت‌ها به تکاپو می‌افتند. همگی به زیر پایشان نگاه می‌کنند تا مبادا در مسیر تعریض خیابان باشند. بعضی‌هایشان خوشحال می‌شوند از این که ده‌ها قدم دورتر از آسفالت کاشته شده‌اند. بعضی‌هایشان اما می‌بینند که تنها یکی دو قدم با آسفالت فاصله دارند. دلشان می‌لرزد و می‌فهمند فردا، قبل از این که آفتاب بزند، کارگران شهرداری می‌آیند و با اره‌های برقی می‌افتند به جانشان و از کمر، قطع‌شان می‌کنند. کارگرها معمولاً دلشان به حال درخت‌ها نمی‌سوزد. شاید بخاطر این که درخت‌ها موقع قطع شدن، ناله نمی‌کنند. اگر هم ناله کنند، کسی صدایشان را نمی‌شنود. فریادهایشان لابه‌لای صدای گوش‌خراش اره برقی گم می‌شود. درخت‌ها وقتی بریده می‌شوند، خونریزی نمی‌کنند. شاید همان چند قطره خون کافی باشد تا کارگران شهرداری و شهردار و صاحبان کارخانه‌های چوب‌بری، بفهمند که درخت‌ها هنگام تکه‌تکه شدن، هنوز زنده هستند و نفس می‌کشند.

درخت افتاده بود روی آسفالت. چند متر آن طرف تر از جوی آب حاشیه خیابان. روی تنه‌اش جای بریدگی و زخم ارّه نبود. پایین تر از تنه، ریشه‌هایش بودند. سالمِ سالم. از ریشه درآمده بود. بعضی ریشه‌ها، چند متر درازا داشتند. یکی از پانزده درختی بود که قرار بود شنبۀ گذشته، در طرح تعریض خیابان کامیاب قطع شوند. صبح شنبه، پنج کارگر، سوار کامیونی در مسیر خیابان کامیاب بودند. دستور رسیده‌بود که باید آن روز، پانزده درخت را قطع کنند. وقتی به حاشیۀ خیابان کامیاب رسیدند، از کامیون پیاده شدند و شروع کردند به بریدن درخت‌هایی که مانع طرح تعریض خیابان بودند. یک ساعت بعد، جنازه چهارده درخت تکه تکه، درون کامیون افتاده بود. قرار بود پانزده تا باشند. کارگران به ردیف درختان بریده شده نگاه می‌کردند. چهارده تنۀ نیم متری بدون سر که از خاک بیرون زده بودند و ریشه هایشان داخل خاک بود. و یک چاله‌ی بزرگ. خاکش نرم و مرطوب بود. تازه حفر شده بود. تعدادی ریشه از خاک بیرون زده بود. کنده شده بودند. به نظر می رسید که جای یک درخت تنومد باشد. درخت تنومندی که از جا کنده شده باشد.

چند روز قبل، پیمانکارها به خیابان کامیاب آمده، همراه نقشه‌کش‌ها عرض خیابان را اندازه گرفته بودند. پانزده تا از درخت‌ها فهمیدند که قرار است چند روز دیگر قطع شوند. از همان روز، برگ‌های سبزشان شروع کرد به ‌ریختن. عصبی شده بودند. نمی‌گذاشتند پرنده‌ای روی شاخه هایشان بنشیند. آبی از زمین نمی‌نوشیدند. یکی از پانزده درخت، از بقیه پیرتر بود؛ تنومندترین و بلندترین درخت آن خیابان. سی سال قبل‌تر، پیرمردی او را آنجا کاشته بود و او تمام سی سال را همانجا مانده و بزرگ شده بود. وقتی فهمید قرار است تا چند روز دیگر، کارگران بیایند و تکه‌تکه‌اش کنند، به فکر فرو رفت. چند روز بی‌آن‌که کاری کند، اشکی بریزد یا برگی از شاخه‌اش بیفتد، فکر کرد. تا جمعه شب. به زنده ماندن فکر می‌کرد. به این که هر جور شده، باید از قطع شدن، جان سالم به در ببرد. دلش نمی‌خواست چند نفر با تیغ اره، بر زمین بزنندش. جمعه شب، تصمیم گرفت فرار کند. تا آن شب، هیچوقت به فرار از سر جایش فکر نکرده‌بود. تا آن شب، هیچوقت هیچ درختی در هیچ کجای دنیا، به فرار کردن از سر جایش فکر نکرده بود. مثل این بود که ماهی‌ای بخواهد به زندگی کردن بیرون از آب فکر کند! تصمیم گرفت از سر جایش تکان بخورد. خودش را به چپ و راست تکان داد. چندین برگ از شاخه‌هایش روی زمین ریخت. باز هم خودش را تکان داد. ناگهان لانۀ کلاغ ها که تویش دو سه کلاغ خوابیده بودند، سقوط کرد به سمت زمین. تا نیمه‌ شب تلاش کرد از جایش تکان بخورد، اما نمی‌شد. سی سال سر جایش محکم چسبیده بود. خواست دور خودش بچرخد، اما ریشه‌هایش درون خاک گیر کرده‌بودند. ریشه‌هایی به قدمت سی سال عمرش. درخت‌های اطرافش یکی یکی بیدار می‌شدند. می‌دیدند که دوست پیرشان می‌خواهد خودش را از جا در بیاورد. تا صبح تلاش کرد دور خودش بچرخد و خود را به این طرف و آن طرف تکان بدهد. آرام آرام توانست خاک اطراف تنه‌اش را کنار بزند...

یکی دو ساعت مانده به طلوع، خاک رسیده بود به به انتهای ریشه‌هایش. تنه‌اش کاملا آزاد، اما معدود ریشه‌هایش هنوز درگیر با خاک بودند. چند دقیقه‌ای بیشتر تا آمدن کارگرها نمانده بود. صدای اره برقی‌ای را می‌شنید که داشت او را زنده زنده، دو نیم می‌کرد. رنگ آسمان، آبی تیره شده بود. زور می‌زد تا ریشه هایش را از خاک در بیاورد و راه بیفتند. نمی‌دانست بعد از بیرون آمدن از خاک باید کجا برود. میان سکوت گرگ و میش، صدای اگزوز کامیون شهرداری را از سراشیبی خیابان کامیاب شنید. گریه‌اش گرفته بود. همان چند برگ باقی‌مانده بر شاخه‌هایش خیس از اشکش شده‌بودند. صدای کامیون، نزدیک می‌شد. میان گریه، صدای کنده شدن ریشه هایش از خاک را شنید. کج شد و سرعت گرفت. صدای کشیده شدن شاخه‌هایش به شاخۀ درختان کنارش را شنید. افتاد! تنۀ تنومندش کوبیده شد به روی آسفالت. صدای سقوطش تمام خیابان را پر کرد. چند نفر از ساکنین محله، بیدار شدند و آمدند پشت پنجره تا ببینند چه اتفاقی افتاده. گیج بودند. درخت تنومد حاشیه خیابان، از جا کنده شده و روی زمین افتاده بود.

هوا داشت آرام آرام روشن میشد. کامیون، حاشیه خیابان کامیاب ایستاده بود و چند کارگر، اره به دست از آن پیاده شده بودند. چند قدم برداشتند. چشم شان به چاله‌ای افتاد که خاکش نرم و مرطوب بود. در نزدیکی چاله، درختی تنومد و پیر روی زمین افتاده بود. چند متر آن‌طرف‌تر از جوی آب، روی آسفالت. از ریشه درآمده بود. نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است. انگار درختی دلش می‌خواسته فرار کند؛ اما نتوانسته است.

۵ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

درخت ها

هر وقت شهرداری شهر تصمیم می‌گیرد برای راحت شدن عبور و مرور مردم، خیابان را عریض کند، درخت‌ها به تکاپو می‌افتند. همگی به زیر پایشان نگاه می‌کنند تا مبادا در مسیر تعریض خیابان باشند. بعضی‌هایشان خوشحال می‌شوند از این که ده‌ها قدم دورتر از آسفالت کاشته شده‌اند. بعضی‌هایشان اما می‌بینند که تنها یکی دو قدم با آسفالت فاصله دارند. دلشان می‌لرزد و می‌فهمند فردا، قبل از این که آفتاب بزند، کارگران شهرداری می‌آیند و با اره‌های برقی می‌افتند به جانشان و از کمر، قطع‌شان می‌کنند. کارگرها معمولاً دلشان به حال درخت ها نمی سوزد. شاید بخاطر این که درخت‌ها موقع قطع شدن، ناله نمی‌کنند. اگر هم ناله کنند، کسی صدایشان را نمی‌شنود. فریادهایشان لابه‌لای صدای گوش‌خراش اره برقی گم می‌شود. درخت‌ها وقتی بریده می‌شوند، خونریزی نمی‌کنند. شاید همان چند قطره خون کافی باشد تا کارگران شهرداری و شهردار و صاحبان کارخانه‌های چوب‌بری، بفهمند که درخت‌ها هنگام تکه‌تکه شدن، هنوز زنده هستند و نفس می‌کشند...

.

الصاقیه: تیکه‌ای از داستان «درخت». فردا شب، همینجا :)

الصاقیه ثانی: ازین به بعد با همین فونت پست بذارم؟ یه جوریه. هم مرتب و تر و تمیزه که دوست داشتنیش می کنه و هم رسمی هست که دوست نداشتنیش می کنه! 

۹ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

Nigger

یکی از نقاط مشترک من و علیرضا* این است که جفت مان دلمان می خواست Nigger باشیم. هر دو‌ می گوییم که درونمان یک جوان سیاه پوست زندگی می کند. 
نیگرِ درون علیرضا را سخت می شود شناخت. اما نیگرِ درون من، قدری شناخته شده تر است. بیست و سه سال دارد. همیشه یک سویی شرت مشکی به تن و یک جین کثیف و یک جفت کتانی سفید به پا دارد. بالای لبش یک خال کوچک دارد. لاغر است. دور گردن و روی دست هایش پر است از خالکوبی. روی 4 انگشت دست چپش 4 حرف را تتو کرده: O،V،E،R. روی 4 انگشت دست راستش هم 3 حرف و یک کاما را تتو کرده: '،I،T،S.
روزی یکی دو بار وید می کشد و به اهالی مجتمع های مسکونیِ غرب شهر، مواد می فروشد. رپر مورد علاقۀ نیگرِ درونم Desiigner است. عاشق آهنگ پانداست. مادرش وقتی 4 سالش بود، خانه را ترک کرده و هیچوقت برنگشته است. پدرش 11 سال پیش به جرم کشتن یک افسر پلیس، به زندان رفت. نیگر درونم آن موقع 12 سالش بود. برای فرار از دست مددکارها، خانه شان را به قیمت 170 دلار به یک زوج معتاد، بدون سند و قرارداد فروخت و رفت طرف دیگر شهر.  
اولین خالکوبی اش را چند ماه بعد و روی بازوی راستش کرد. تصویر یک بیست دلاری که خیلی بد تتو شده بود. یک سال بعد، روی بیست دلاری را با رنگ مشکی پوشاند. حالا روی بازوی راستش، یک مستطیل مشکی دارد که برای پر شدنش، در سیزده سالگی کلی درد کشیده. 
نیگر درونم اسم ندارد. معدود دوستانش با «Dude» و ناآشناها هم با Nigger خطابش می کنند؛ همانطور که همۀ سیاه پوست های ناآشنا را صدا می کنند. همانطور که سفید پوستان توی فیلم های وسترن، ناآشناها را «غریبه» و یا «آمیگو» صدا می زنند.
امشب اتفاقی یاد نیگر درونم افتادم. اگر بخواهم از دانشگاه به خانه مامان بزرگ بروم، باید از وسط پارک باهنر رد شوم. امشب قرار بود برویم خانه مامان بزرگ. در نوار حاشیه ای پارک، آدم هایی را دیدم که گروهی نشسته اند و وید می کشند. از کنار یکی شان که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «وید نخی 2 تومن. سه تا بخر؛ دونه ای 1/5 حساب میکنم بات». دستم را کشیدم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی دور شدم. یادم آمد که کاکاسیاهِ درونم، چند روزی است وید نکشیده!

#خالد
*: دربارۀ علیرضا و چند نفر دیگه و قانون جاذبه و دافعه حتماً می نویسم در آینده.
۱۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ما که استغفرالله؛ ولی کلاً

به لیست چیزهای جذاب دنیا، می‌شه دخترانی رو که دست فرمونشون خیلی خوبه هم اضافه کرد!

.

الصاقیه: خانومایی که دست فرمونشون خوبه، یه پیام خصوصی بدن؛ بخت مون باز شد شاید :)))

۱۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

مال شما بهتره

اومد. قبل از این که سلام کنه، گفتیم: «شمایل‌ت چه نیکوست!» خندید. گفت: «مالِ شما بهتره!»... رفت. 

رادیو چهرازی 

اپیزود 18

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان