Nigger

یکی از نقاط مشترک من و علیرضا* این است که جفت مان دلمان می خواست Nigger باشیم. هر دو‌ می گوییم که درونمان یک جوان سیاه پوست زندگی می کند. 
نیگرِ درون علیرضا را سخت می شود شناخت. اما نیگرِ درون من، قدری شناخته شده تر است. بیست و سه سال دارد. همیشه یک سویی شرت مشکی به تن و یک جین کثیف و یک جفت کتانی سفید به پا دارد. بالای لبش یک خال کوچک دارد. لاغر است. دور گردن و روی دست هایش پر است از خالکوبی. روی 4 انگشت دست چپش 4 حرف را تتو کرده: O،V،E،R. روی 4 انگشت دست راستش هم 3 حرف و یک کاما را تتو کرده: '،I،T،S.
روزی یکی دو بار وید می کشد و به اهالی مجتمع های مسکونیِ غرب شهر، مواد می فروشد. رپر مورد علاقۀ نیگرِ درونم Desiigner است. عاشق آهنگ پانداست. مادرش وقتی 4 سالش بود، خانه را ترک کرده و هیچوقت برنگشته است. پدرش 11 سال پیش به جرم کشتن یک افسر پلیس، به زندان رفت. نیگر درونم آن موقع 12 سالش بود. برای فرار از دست مددکارها، خانه شان را به قیمت 170 دلار به یک زوج معتاد، بدون سند و قرارداد فروخت و رفت طرف دیگر شهر.  
اولین خالکوبی اش را چند ماه بعد و روی بازوی راستش کرد. تصویر یک بیست دلاری که خیلی بد تتو شده بود. یک سال بعد، روی بیست دلاری را با رنگ مشکی پوشاند. حالا روی بازوی راستش، یک مستطیل مشکی دارد که برای پر شدنش، در سیزده سالگی کلی درد کشیده. 
نیگر درونم اسم ندارد. معدود دوستانش با «Dude» و ناآشناها هم با Nigger خطابش می کنند؛ همانطور که همۀ سیاه پوست های ناآشنا را صدا می کنند. همانطور که سفید پوستان توی فیلم های وسترن، ناآشناها را «غریبه» و یا «آمیگو» صدا می زنند.
امشب اتفاقی یاد نیگر درونم افتادم. اگر بخواهم از دانشگاه به خانه مامان بزرگ بروم، باید از وسط پارک باهنر رد شوم. امشب قرار بود برویم خانه مامان بزرگ. در نوار حاشیه ای پارک، آدم هایی را دیدم که گروهی نشسته اند و وید می کشند. از کنار یکی شان که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «وید نخی 2 تومن. سه تا بخر؛ دونه ای 1/5 حساب میکنم بات». دستم را کشیدم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی دور شدم. یادم آمد که کاکاسیاهِ درونم، چند روزی است وید نکشیده!

#خالد
*: دربارۀ علیرضا و چند نفر دیگه و قانون جاذبه و دافعه حتماً می نویسم در آینده.
۱۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ما که استغفرالله؛ ولی کلاً

به لیست چیزهای جذاب دنیا، می‌شه دخترانی رو که دست فرمونشون خیلی خوبه هم اضافه کرد!

.

الصاقیه: خانومایی که دست فرمونشون خوبه، یه پیام خصوصی بدن؛ بخت مون باز شد شاید :)))

۱۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

مال شما بهتره

اومد. قبل از این که سلام کنه، گفتیم: «شمایل‌ت چه نیکوست!» خندید. گفت: «مالِ شما بهتره!»... رفت. 

رادیو چهرازی 

اپیزود 18

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

باز هم سگ را بزنید!

«هان! که الاغ هم پیش از پوشیدن جامه در ساعت 5 صبح و آماده شدن برای کلاس رانندگی، نگاهی به لیست تاریخ و ساعت کلاس های خویش می‌کند. چراکه ممکن است میان 6 روز کلاسِ ساعت 6، یک روز اصلاً کلاسی وجود نداشته و تعطیلی برقرار باشد!»
«التجارب المفیده، فی مقامات مریدنا المریخی»، جلد سوم، باب «خریّت»
.
ساعت 6 و ربع صبح رو تصور کنید. قبلش سه و نیم ساعت خوابیده باشید. نور خورشید هنوز دیده نمی‌شه. هوا سرده. نمی‌دونی برگردی خونه یا هرچی. و دیگه خوابت نمیاد...
۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

جیزِز فاکین کرایست

اول ماه شده. حالا در حساب سامان 50 هزار و در پاسارگاد 17 هزار و در ملی 40 هزار و در ملت و تجارت هم مجموعاٌ 2 یا 3 هزار تومان دارم.

50 هزار تومانش غیرقابل برداشت است. می‌ماند 60 هزارتا. 15 هزارتایش می‌رود برای بدهی ام به آرایشگر محله. می ماند 45 هزارتا. امروز صبح، یکی از دوستانم گفت 40 هزارتومان لازم دارد. نگاهی به کارت مترو ام می‌اندازم. 4500 تومان داخلش مانده. می‌شود چند روزی را با همان سر کرد. به دوستم می گویم که ظهر، برایش پول را واریز می‌کنم. ساعت 3 است. از دفتر بر‌می‌گردم. هوا گرم است. از مترو پیاده می‌شوم و می‌روم به سمت خانه. یادم می‎آید که پول را واریز نکرده‌ام. مسیرم را کج می‌کنم و می‌روم طرف خودپرداز بانک سرمایه. کارتم را می‌گذارم داخلش و عملیات را شروع می‌کنم. بعد از تایید، ناگهان صفحه خودپرداز خاموش می‌شود. افتاب افتاده توی اسکرین. دست‌هایم را می‌گذارم روی اسکرین و سرم را جلو می‌برم. سیاه است. با کف دستم می کوبم روی صفحه کلید. عرق کرده‌ام. لابد کارتم را خورده. دو کارمند توی بانک هستند. وارد بانک می شوم. پشت و جلوی لباسم خیس از عرق شده. می گویم «دستگاه کارتم را خورد!» می‌گوید: «نه؛ دستگاه درسته. برو ببین. الان کارتت رو پس می‌ده»

می‌روم دوباره جلوی دستگاه که بیرون از بانک است. خبری از کارت نیست. باز می‌روم داخل و با عصبانیت، می‌گویم که دستگاهشان خراب شده و باید زودتر کارتم را بدهند. کارمند با بی حوصلگی، مدارکم را می‌بیند. دستگاه را باز می کند و کارت را بهم برمی‌گرداند. دوباره با دستگاه دیگری عملیات را شروع می‌کنم.

-«موجودی کافی نیست»!

ماندۀ حسابم را چک می‌کنم. 40 هزارتومان از حساب کم شده، اما به حساب دوستم واریز نشده. رفته به درک. رفته سر قبر پدر کسی که وظیفه داشته خودپرداز را هر هفته چک کند. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. زیر لب تکرار می‌کنم: «وای وای وای...». دوباره می‌روم داخل بانک. کارمند انگار از شنیدن حرفم خوشحال شده. با خودش می‌گوید که خدا حسابم را کف دستم گذاشته است. حق‌ات است که اینجوری شد.

می‌گویند که تا 72 ساعت، پول به حسابم برگردانده می‌شود. اگر نشد، باید بروم شعبۀ ... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. حتماً صورتم داغ و سرخ شده. نبض رگ گوش راستم را حس می‌کنم. آه می‌کشم. قرار بود ساعت 2:30 خانه باشم و نهار را با مامان بخورم. امروز تنهاست. از بانک بیرون می‌روم. تکیه می‌دهم به دیوار بانک در حاشیه خیابان. آفتاب مستقیم توی صورتم است. رنگش کمی مایل به نارنجی شده. ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. تنها هستم. می‌افتم روی زمین. ساعت 3:30 شده. تاچِ گوشی از کار افتاده و مامان مدام زنگ می‌زند و نمی‌توانم جوابش را بدهم. باید به دوستم بگویم که امروز نمی‌توانم پولی برایش بفرستم. از کنارم، مردی رد می‌شوم. آرایشگرِ آرایشگاه محله است. بلند می‌شوم؛ سلام میکنم و می‌گویم رگِ پای راستم گرفته است و خواستم چند ثانیه ای بنشینم. خوب به یاد دارد که به او بدهکارم. احوالپرسی می‌کند و می‌رود. ناله می‌کنم: «ای بابا؛ ای بابا». گریه‌ام می‌گیرد. برای هفت هشت ثانیه زار می‌زنم. اما اشکی از چشم‌هایم بیرون نمی‌آید. بلند می‌شوم. نفس عمیق می‌‎کشم و راه می‌افتم به سمت خانه.

۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

سگ را بزنید

ساعت انتشار: 5:20 صبح

 «هان! که چون سگ را بزنید، ساعت 5 صبج از خواب بیدار نه می‌شود تا به کلاس ساعت 6 آموزش عملی رانندگی رسد!»

«التجارب المفیده، فی مقامات مریدنا المریخی» جلد سوم، باب «سحرخیزی»

.

الصاقیه: البته که ما هم عضو پویشِ #سگ_فحش_نیست هستیم؛ اما عمیقاً معتقدیم که حتی سگ‌ها هم علی‌رغم وفاداری و حرف گوش‌کنی شان، حاضر نیستند ساعت 5 صبح بابت یاد گرفتن تعویض دندۀ 2 به 1 در وسط تقاطع و نحوۀ گردش به چپ از فرعی به اصلی، خواب ناز را رها کنند.

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

خودتون شخصا حاضرید؟

خبرنگار: شما خودتو گفتید که در صورت حمله نظامی به سفارت، گروگان‌ها رو نابود می‌کنید. واقعاً این کار رو می‌کنید؟!


معصومه ابتکار: بله؛ اون رو جدی گفتیم.


خبرنگار: خود شما شخصاً حاضرید(می‌تونید) یک اسلحه بردارید، به سمت سر اون‌[گروگان]ها نشونه بگیرید و شلیک کنید؟


معصومه ابتکار: بله.


مصاحبه نماینده گروگان گیران سفارت ایالات متحده در سال 1358

#فیش



۷ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

«رادیو دیو» را به هیچ وجه از دست ندهید

«رادیو چهرازی»، اولین پادکستی بود که شنیدم. بعدش «رادیو روغن حبه انگور» و بعدش پادکست های «ناملیک» «شنوتو» و ... . رادیو چهرازی خیلی خوب بود و بقیه خوب. رادیو «میانه ماهِ می» معمولی بود. «پارادوکس» خیلی ضدحکومت بود و «تد تاکس» خیلی اتو کشیده. «رادیو دیو» را پارسال شناختم. تا همین امروز، 15 اپیزود را منتشر کرده اند و هر بار، قوی تر از قبل. دیروز صبح آخرین اپیزودشان با عنوان «هیچ سربازی از جنگ برنگشته است» در دسترس قرار دادند. رادیو دیو هر چقدر که لازم باشد، خوب است. از دستش ندهید... 

t.me/RadioDeev

۶ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

کسی عزا نخواهد گرفت

در پیاده رو، جمعیت مورچه‌ها به خط راه می‌رفتند. مانند باریکۀ سیاهی از آب، جریان داشتند. بچه‌ای مسیر حرکت مورچه‌ها را پیدا کرد. رفت بالای سرشان. پرید بالا و با دو پا، روی خط عبور مورچه‌ها فرود آمد. چند بار حرکتش را تکرار کرد و هر بار، جمعیتی از مورچه‌ها را که با سرعت، از خط خارج شده‌بودند و سعی می‌کردند فرار کنند لِه می‌کرد. بچه، زانوهایش را بالا می‌برد و با کف پا، بر سر مورچه‌ها می‌کوبید. مادرش از مغازه خارج شد. آمد سمتش؛ دستش را گرفت و با هم حرکت کردند.
کسی کودک را بابت کارش مواخذه نخواهد کرد؛ مگر نه؟ کسی نمی‌داند که هر یک از مورچه‌ها قبل از له شدن، چه چیزی در سر داشته‌اند. هیچکس برای مورچه‌های له شده عزا نخواهد گرفت؛ مگر نه؟ 
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان