من یک بار هم دیروز اینگونه غمگین بوده‌ام

نان خیس است از شراب

هوا خیس است از بهار

شیشه ترک برداشته است از شیارهاى کوچک امید.

من یک بار هم دیروز این‌گونه غمگین بوده‌ام. وقتى که کشتى‌ای در خلیجى آرام غرق شد

و تکه‌هاى شناورش در رگ‌هایم باقى ماندند.


مارینه پطروسیان

.

الصاقیه: قطعا جزء اشعار تاثیرگذاریه که توی عمرم شنیده و خونده‌م. بیشترین حس اشتراک یا همچه چیزی.

رادیو دیو رو هم گوش کنید.

۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

وقتی ملول می‌شویم

چیزهای ریزی وجود دارد که اعصابم را خرد می‌کند. بیشتر از بزرگ‌ها. مثلا این که صبح از خواب بیدار می‌شوم، می‌روم حمام و بعد از دو سه دقیقه که آب گرم نمی‌شود، می‌فهمم صبح یک نفر آبگرمکن را خاموش کرده. عصبانی می‌شوم. می‌آیم بیرون و لباس می‌پوشم و می‌روم سراغ کار بعدی. ظهر یادم می‌آید که فلان کتاب کتاب‌خانه را پس نداده‌ام و قرار است جریمه شوم. دویست سی‌صد تومان. عصر برمی‌گردم و گوشی را می‌زنم به شارژ و می‌بینم کابل اتصالی پیدا کرده. باید بازی بازی کنم تا درست شود. سه چهار دقیقه درگیرش می‌شوم و بعد که درست نمی‌شود، باز عصبانی می‌شوم.

خانۀ ما پر است از چیزهایی که می‌تواند آدم را عصبانی کند. بابا هم همینطور است. مشکلی برایش پیش می‌آید و یک‌هو مجبور می‌شود یک هفته‌ای صد میلیون پول جور کند. ککش در این مواقع نمی‌گزد. می‌رود وام می‌گیرد اندازۀ پنجاه میلیون. از یک نفر هم پنجاه تای دیگر قرض می‌گیرد و تا دو سال قسط می‌دهد. نکته‌اش این است که اینجور سختی‌های بزرگ را می‌تواند مدیریت کند، ولی ریزها اعصابش را به راحتی خرد می‌کند. مثلا وقتی می‌فهمد مایعِ دستشویی تمام شده یا باتریِ کنترل تلویزیون خراب شده یا روی بخشی از فرش چای ریخته‌است. این‌ها را هیچ‌کداممان نمی‌توانیم تحمل کنیم.

این روزها دور و برمان پر شده از همین آشغال‌های اعصاب خرد کن. اسباب کشی کرده‌ایم و مثلا وسط نصب لوستر-وقتی یکی‌مان روی چارپایه ایستاده- می‌فهمیم که پیچ‌گوشتی چارسو را توی خانۀ قبلی جا گذاشته‌ایم. حین شام، می‌بینم ناخن دستم بلند شده و می‌روم دنبال ناخن گیر و هرچه می‌گردم بین جعبه‌های شلوغ و پلوغ پیدایش نمی‌کنم. یک ماه است میکروفون گوشی خراب شده. زنگ می‌زنند و هی پیامک می‌دهم که میکروفون خراب شده. می‌خواهم از دیوار گوشی بخرم. مورد خوبی را پیدا می‌کنم و چون نه خانه هنوز تلفنش وصل است و نه میکروفون گوشی کار می‌کند، در تلگرام پیام می‌دهم به فروشنده. سه ساعت می‌گذرد و وقتی پیام را می‌بیند، جواب می‌دهد: «کاش زنگ می‌زدید، یک ربع پیش یک نفر تماس گرفت و پسندید.» و باز همین چرخۀ مسخره. گمانم آدم از دردهای بزرگ هیچ مرگی‌ش نمی‌شود. همین آشغال‌های ریز ولی آدم را پیر می‌کند. سه چهارتایشان توی یک روز جمع می‌شوند و فرسوده‌ات می‌کنند.

۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

وقتی می میریم

خواب دیدم با مامان و بابا رفته ایم سوریه. در محلی که دارند طرحی عمرانی پیاده می کنند. خیابان ها خلوت بود و تک و توک ماشین های افتاده کنار خیابان. وارد سوله شدیم. داعش حمله کرد. به هر کدام مان اسلحه دادند. از یک سوی جاده داشتند گروهی شلیک می کردند و به سمت ما می آمدند. ما ته جاده بودیم که مجاورِ سوله بود. من یک طرف جاده پشت یک دیوار ایستاده بودم و مامان و بابا آن طرف، پشت یک درِ فلزی. شلیک می کردیم و می کشتیم شان. تمام نمی شدند. اسلحه های ما دیگر فشنگ نداشت. داد می زدند و می آمدند سمت مان. می دانستم می خواهند بکُشندمان. پشت دیوار، رو به قبله شروع کردم به نماز خواندن. نماز ناشی از ترس لحظات منتهی به مرگ.

.

سه چهار بار دیگر هم در خواب، پیش از مرگ، شروع کرده ام به نماز خواندن. یک و نیم سال پیش، حوالی صبح، قلبم گرفت. اولین درد شدیدی بود که در آن ناحیه حس می کردم. سریع و سوزناک. چند روز قبلش پسرعمۀ مادرم در چهل سالگی ایست قلبی کرده و مُرده بود. خواهرش می گفت چند ساعت قبلش قلبش درد گرفته و اعتنا نکرده. گفتم شاید قرار است سکته کنم. رفتم وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد رفتم آب خوردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، یک جوری بودم. جوری که خدا را مسخره کرده باشم. جوری که به خنده انداخته باشمش.

۸ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

قصه های مجید

زمانی برای پسرخاله‌ هفت-هشت‌ساله‌ام قصه‌های مجید را تعریف می‌کردیم. نه آن یکیِ هوشنگ مرادی کرمانی را. ورژن مخصوص خودمان، من، برادرم، مادر و پدر بچه. مجید نسخۀ ما پسر نادانی بود که تمام کارهای اشتباهی را که یک بچه ممکن است انجام بدهد، انجام می‌داد. هروقت خاله‌ام حس می‌کرد بچه‌اش بیش از حد به تلویزیون می‌شود، بعدازظهر قبل از خواب برای بچه‌اش قصۀ مجید را تعریف می‌کرد که زیاد به تلویزیون نزدیک می‌شد و آخرش چشمش درد می‌گرفت و می‌رفت پیش دکتر تا با کلی بدبختی درمانش کند. هر قسمت از قصه‌های مجید با الگوی ثابت «یک روز یک پسری بود به اسم مجید» شروع‌ می‌شد. خاله و شوهرخاله‌ام هربار با همین جمله داستان را آغاز می‌کردند و می‌گذاشتند بچه اسم مجید را زودتر از آن‌ها بگوید.

از جایی به بعد مادرش بهمان اجازه داد برایش روایت‌های مجید را گسترش دهیم. به مرز پیشگیری رسیده بودیم. مجید یک بار دستش را از پنجره ماشین می‌برد بیرون، یک بار صبحانه‌اش را کامل نمی‌خورد، یک بار از پله‌ها تند پایین می‌رفت و یک بار دیر می‌خوابید. مجید کم کم تبدیل به نمایندۀ تمام اشتباهاتی شد که خودمان در زندگی تجربه می‌کردیم. بابای بچه یک روز با کارمند یک اداره بحثش می‌شد و شب برای بچه تعریف می‌کرد که مجید یک بار با بقیۀ بچه‌ها مهربان نبوده و به خاطر همین دیگر دوستش نداشته‌اند. من از عجول بودن و شلختگیِ مجید می‌گفتم و برادرم از دعوای مجید با مادرش.

ویژگی خوب قصه تعریف کردن برای پسرخالۀ کوچکم این بود که هرچند روز یک بار مجبور بودیم کلّ کارهای خوب و بدمان را لیست کنیم تا از تویشان یک مورد به درد بخور و تاثیرگذار در بیاوریم. حساب و کتاب می‌کردیم و ناراحت می‌شدیم از این که چه قدر در طول یک روز اشتباه می‌کنیم.

چندماه بعد، خاله‌ام با خانواده‌اش به شهر دیگری رفت تا درآمدش بیشتر شود. وقتی رفتند، دیگر کسی نبود که برایش قصه‌های مجید را تعریف کنیم. عادت کرده بودیم مجید و اشتباهاتش را هرروز ببینیم، ولی کودکی در کار نبود که عصر، موقع خواب، بخواهد از اشتباهات مجید درس بگیرد. خودمان هم پوست کلفت‌تر از آن شده بودیم که عوض شویم. مجید دیگر پسر بزرگی شده بود که هر روز اشتباه می‌کرد و فردای هرروز دوباره آن‌ را تکرار. مجید فقط یک فرق کرده بود. این که دیگر از چیزی ناراحت نمی‌شد.


۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

خانه‌داری

از همان بچگی، خانۀ مردم را دید می‌زدم تا ببینم مثل ما هستند یا نه. وقتی می‌رفتم خانۀ بچه‌های فامیل یا همسایه‌های طبقه بالا و پایین، همه‌چیزِ خانه را به دقت نگاه می‌کردم. دنبال نقاط اشتراک می‌گشتم. بچه‌هایی که مادرشان خانه‌دار بود، خانه‌شان همیشه بوی خاصی می‌داد. این بو را اولین بار در خانۀ خانوادۀ صادق‌زاده، همسایه پایینی‌مان در دوران مهدکودک تا سوم دبستانم، حس کردم. بعدش فهمیدم خانۀ خالۀ بزرگم -که خانه‌دار بود- هم همین بو را می‌دهد. برعکس خانۀ خودمان که هیچ بویی نمی‌داد. شاید بگویید هیچ‌کس نمی‌تواند بوی خودش را تشخیص بدهد. اما خانۀ ما واقعا بویی نداشت. دیگران هم همین را می‌گفتند. شاید به خاطر این بود که تقریبا نصف زمان هفته را در خانه نبودیم. شنبه تا پنجشنبه، من و برادرانم مدرسه بودیم و مامان و بابا هم در شرکت و اداره. عصرها را هم یکی در میان می‌پیچاندیم و با خانوادۀ افخمی می‌رفتیم بیرون و همان‌جا کوکوسبزی یا ساندویچ می‌خوردیم. فقط جمعه‌ها خانه بوی قرمه‌سبزی یا فسنجان و آبگوشت می‌گرفت و می‌رفت تا هفتۀ بعدش.

دفعۀ بعدی که بوی خانه‌ای با زنِ خانه‌دار را حس کردم، سال دوم راهنمایی بودم که آمدیم به خانۀ جدیدمان در فلسطین. وقتی ظهر از مدرسه برمی‌گشتم و از پله‌ها بالا می‌رفتم، در طبقۀ دوم لحظه‌ای مکث می‌کردم و خوب بو می‌کشیدم. بوی خانه‌ای با زن خانه دار... بوی دوست‌داشتنی‌ای برایم نبوده و نیست. فقط دلم می‌خواهد هرازگاهی حسش کنم.

سه و نیم سال پیش، مامان بازنشسته شد. وقتش شده بود که خانۀ ما هم بوی خانۀ صادق‌زاده‌ها و امیدواری‌ها و حسینی‌ها را بگیرد. ولی خانه‌ ما بعد از بازنشستگیِ مامان هم بوی زن خانه‌دار به خودش نگرفت. ما باز هم در خانه نبودیم. بابا کمافی‌السابق هفت و نیم به شرکت می‌رفت و وحید مشهد نبود و امین هم سربازی‌اش شروع شده بود و من هم دانشجو شده بودم. خود مامان هم از ماه اول، حوصله‌اش توی خانه سر رفت و تصمیم گرفت کار جدیدی در دبیرستانی دخترانه به عهده بگیرد. فرقش با ده سال پیش این است که ظهرها یک‌ونیم ساعت زودتر به خانه می‌آید.

۱۲ نظر ۱۲ موافق ۱ مخالف

در باب راحتی و ناراحتی با راحت‌ها و ناراحت‌ها

مامان تعدادی واژه و عبارت شخصی‌زاده شده دارد. جوری کهٌ معنای‌شان در زبان او متفاوت از زبان دیگران است. مثلا وقتی «همسایه‌ها»ی احمد محمود را برایم خرید، خودش اول یک بار آن را خواند. از همان فصل اول، نویسنده چند بار صحنه‌های اروتیک را روایت کرده بود. آن موقع حمید قلعه‌ای گفته بود بروم همسایه‌ها را بخوانم و چیزی در مورد محتوایش نگفته بود. به مامان گفتم که کتاب را بدهد تا بخوانم. گفت: «کتابش خیلی چرت و پرت داره! من که خوشم نیومد.» آن موقع نمی‌دانستم منظورش از چرت و پرت چیست. خودش هم دوست نداشت صریح بگوید که مراد از چرت و پرت، توصیف رابطه جنسی خالد و زنِ همسایه است. هروقت سراغ کتاب را می‌گرفتم همان جمله قبل را تکرار می‌کرد. کتابش چرت و پرت دارد... یک بار بی‌هوا آمد توی اتاق و دید که دارم سریال خارجی می‌بینم. پرسید چه کار می‌کنم و گفتم دارم سریال می‌بینم. تا چهارم دبیرستان، چندان اهل فیلم و سریال دیدن نبودم. گمانم بیگ‌بنگ تئوری را داشتم می‌دیدم. سریالش صحنه ندارد! («صحنه» هم احتمالا واژه تخصصی شدۀ ایرانی‌های بعد از انقلاب است!) حدس زد احتمالاً بعدها گذرم به فیلم یا سریالی خواهد خورد که صحنه داشته باشد. گربه را دم حجله کشت و گفت: «یاسین! یه وقت فیلمای چرت و پرت نبینی!» و این جمله یعنی حواسم باشد که نباید فیلم صحنه‌دار ببینیم. یا لااقل اگر دیدم، به دیدنش عادت نکنم.

یک عبارت شخصی‌ مامان «راحت بودن» است. مثلاً وقتی می‌خواهد جلوی کسی بگوید فلانی به حجاب و مقولۀ محرم و نامحرم اعتقاد خاصی ندارد، می‌گوید: «فلانی راحته». معنای این یکی را زودتر فهمیدم. اوایل دبیرستان. وقتی وحید ترم دوم را تمام کرده و برگشته بود مشهد. در تهران، هر یکی دو ماه می‌رفت خانۀ عموی‌مان. مامان از رابطۀ وحید و زن عمو پرسید و وحید وسط حرف‌هایش گفت که سحر جلوی او با آستین کوتاه و بدون روسری رفت و آمد می‌کند. همین‌جوری گفت. شاید به عنوان فان‌فکت! مامان گفت: «آها. پس راحته!» موقعی هم که برای ازدواج وحید گزینه‌ها را بررسی می‌کرد، عبارت معروفش را به کار می‌برد. وحید به شوخی می‌گفت: «راستی فلانی دخترش در چه حاله؟» و مامان پشت‌بندش می‌گفت: «نه! اونا دیگه خیلی راحت‌ان.»

شب عروسی سیمین، مامان گفت «ح» هم آخر مراسم یکی دو دقیقه می‌آید بیرون و بد نیست سلام و علیکی کنیم. آخر مراسم «ح» بیرون آمد. سلام کردیم. من بودم و وحید و پسرخاله و پسرعموی ح. با پسرخاله و پسرعمویش راحت بود. دست می‌دادند و شوخی دستی می‌کردند. نزدیک صبح که با وحید برگشتیم خانه، مامان و بابا نشسته بودند و حضور و غیاب مهمان‌ها را تحلیل می‌کردند. من را که دید، پرسید ح چه طور بود. خسته بودم به سبک خودش گفتم که ح خیلی راحت است و بعد رفتم توی اتاقم.

امشب چندنفر از دوستان دانشگاه بابا که بعدا دوست خانوادگی‌مان شدند، آمده بودند مشهد. قبلا همه مشهد بودند. ولی وقتی دوران دانشگاه و جنگ تمام شد، نصفشان رفتند تهران. آن‌ها که رفتند تهران، زندگی‌شان کمی فرق کرد. قدری لهجۀ تهرانی گرفتند و وضع مالی‌شان بهتر شد. پسرها و دخترهایشان هم که موقع رفتن، دو سه ساله بودند، حالا بعد از پانزده بیست سال، راحت شده بودند. دخترها از همان اولش با پسرعمویشان راحت بودند. جوری رفتار می‌کردند که هول برداشته بودیم نکند موقع خداحافظی بخواهند دست بدهند!

راحت بودن حالا برایمان ایهام دار شده. عادت کرده‌ایم با دخترهای فامیل ناراحت باشیم و وقتی یک آدم راحت می‌بینیم، راحتی خودمان به خطر می‌افتد! در دفتر کار نیمه راحتیم و دخترهای همکلاسی را ناراحت می‌بینیم. اما همان‌ها را بیرون دانشگاه با دوست پسرهایشان راحت‌تر می‌بینیم و از همان دور سلام می‌کنیم که یک وقت از نزدیک نخواهند راحتی‌شان را بهمان منتقل کنند. وضعی داریم. کلمه قحطی بود؟

 

 

 


۷ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

کوچک شدن دور مچ دست

این روزها بدجور کار می‌کنم. دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه صبح تا شب دانشگاهم و شنبه، یکشنبه و پنجشنبه هم صبح تا شب در دفتر. در مجموع، دو نیم شغل دارم که یکی‌شان کار جدیدی‌ست و حالا حالاها مانده تا هزینه و درآمدش برابر شود. اواخر شهریور، جوری شده بود که قبل از خواب به کار فردا فکر می‌کردم و شب، خوابِ کار فردا را می‌دیدم و صبح با یاد کاری بیدار می‌شدم که قرار بود انجام دهم.

کارایی حافظه‌ کوتاه مدتم ‌به صفر میل می‌کند. صبح قول می‌دهم و شب یادم می‌آید. تا خبر نگیرند، انجام نمی‌دهم. به طرز نگران‌کننده‌ای حواس‌پرت شده‌ام. در یک ماه، دو کتاب گم کرده‌ام. جوراب‌ها را جایی می‌گذارم که فردایش نمی‌توانم پیدا کنم‌شان. کیف کارت‌هایم را پریشب گم کردم. شاید هم دزدیده شده. نمی‌دانم کدام است. سه کارت بانکی و کارت دانشجویی و کارت مترو. جمعا پنجاه تومان باید بپردازم تا دوباره بگیرم‌شان. کارهای دانشگاه را توی خانه یادم می‌آید و کارهای خانه را توی دفتر و کارهای دفتر را سر کلاس.

بابا معتقد است شلختگی‌ام از بچگی همین‌قدر بوده. فقط الآن ذهنم درگیرتر شده و به تبع، شلختگی نمود بیشتری پیدا کرده. ریاضیاتی‌اش اینجور تشریح می‌شود که گم‌کردن وسایل و از یاد بردن جای اشیا و فراموش کردن کارها، تابعی است شامل حاضلضرب ضریبِ ثابت شلختگی‌ام در میزان مشغله‌ها. کمربندم را یک سوراخ برده بودم عقب. امروز هرچه سعی کردم به سوراخ برسانم، دیدم آخرش است. به اندازۀ یک سوراخ دیگر لاغر شده‌ام.

این‌ها چس‌ناله نیست. این‌ها را می‌نویسم تا بگویم برای آدمی که تا آخر دبیرستان به فاصلۀ خانه تا مدرسه و معاشرت با شش هفت تا دوست عادت کرده، سخت است که در عرض دو سال، هرروز دو کیلوتر پیاده روی کند، تیتر روزنامه‌ها را بخواند، هشت ساعت زل بزند توی مانیتور و حدود چهار هزار کلمه مطلب بخواند و ویرایش کند و پادکست گوش کند و همزمان غذا بخورد و حواسش به ارتباطش با سی و هفت هشت نفر باشد که یک وقت جایی از کشتی سوراخ نشود.

این‌ها را گفتم که بگویم این روزها لذت بخش است. به اندازۀ تمام پنج شش سالِ قبل خوش می‌گذارنم. آدم‌های مهم‌تری را می‌بینم و دست به کارهای بزرگتری می‌زنم. این وسط فقط کتاب‌ها هستند که گم می‌شوند و چشم‌ها هستند که ضعیف تر می‌شوند و عضله‌ها که کمی تحلیل می‌روند. بقیه‌اش ردیف است. تا خدا چه بخواهد.

.

الصاقیه: توی این یک ماه نزدیک به بیست پست نوشتم که هیچکدامشان منتشر نشد. دعا کنید این یک سنگر برایم بماند.

الصاقیه ثانی: یک روز اتاقم را سه دور گشتم تا چیزی را پیدا کنم. آخرِ سر نشستم روی زمین. یک حمد خواندم برای جنّی که به احتمالی ممکن بود از سرِ شوخی، وسیله را برداشته باشد. برای این که قانع کنم کارم احمقانه نیست، به یکی از توییت‌های آلما توکل فکر می‌کردم که دربارۀ جنّی بود که یکی از وسایلش را برداشته بود. توجیه!

۱۲ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

وقتی صدا گم می‌شود

میکروفون موبایلم نزدیک به دو ماه پیش خراب شد. تا قبلش بگیر و نگیر داشت، از حوالی زمستان سال قبل. این‌طوری بود که یک نفر صبح زنگ می‌زد و با هم بدون مشکل حرف می‌زدیم و عصر دوباره زنگ می‌زد و این‌ دفعه هرچه می‌گفتم: «سلام» چیزی نمی‌شنید و دائم می‌گفت: «یاسین صدات نمی‌آد! برو یه جا که آنتن بده.» و من بلندتر از قبل می‌گفتم که مشکل از آنتن نیست و میکروفون است که ایراد دارد. مطمئن بودم صدایم را نمیشنود، ولی خودم را موظف به توضیح علت شنیده نشدن صدا می‌دانستم.

امشب داشتم فیلم‌های تهِ گالری گوشی را برای پاک کردن گلچین می‌کردم. به ویدیویی سی چهل ثانیه‌ای رسیدم. روی دوچرخه، زیر نور نارنجیِ ضعیف یک پروژکتور، پشت دانشکدۀ ادبیات داشتم رکاب می‌زدم. سوییشرت پوشیده بودم و شلوار و تی‌شرتِ خانه. رو به دوربین حرف می‌زدم و از خودم فیلم می‌گرفتم. صدا را زیاد کردم که صحبت‌ها را بشنوم. هرچه صدا را زیاد کردم، ولی حرفی پخش نشد. فقط صدایی بود شبیه پیچ خوردن نوار کاست توی ضبط. خراشیدن و ساکت شدن. توی فیلم، وسط حرف‌هایم می‌خندیدم. به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم و لبخندم محوتر می‌شد. باد می‌خورد به موهایم و باز به چیزی میخندیدم. آخر از سایۀ خودم روی زمین فیلم گرفتم و تمامش کردم.

موقع فیلم گرفتن نمی‌دانستم میکروفون خراب است. بعدش هم نفهمیدم. تا امشب، گذرم به ویدیو نخورده بود. نمی‌دانم باز با بابا بحثم شده بوده و زده ام بیرون و به سوژه‌ای مسخره می‌خندیدم یا فشار کار زیاد شده‌بوده و آمده‌ام که سوار دوچرخه، باد سرد را هورت بکشم برود توی ریه و از داخل خنک شوم. توی تصویر همه چیز ولی خوب است. ریش‌ها تراشیده، موها شانه شده، یقه صاف و چهره خندان. فقط یک چیز نیست که صداست. از فیلم باقی مانده نصفش گم شده. ارتعاش صدایی که هوا پخش شده و به میکروفون رسیده، ولی وسط بورد و سیم‌های توی گوشی محو شده و حالا از همه‌اش فقط یک چیز مانده، صدای پیچ خوردن نوار کاست توی ضبط.

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

شوالیه اشتباهی

من همان شوالیه‌ای بودم که مردم دهکده‌ام انتخابش کردند تا به جنگ جادوگر برود. صبح‌گاه، لباس جنگی بر تنم کردند، کلاه‌خود بر سرم گذاشتند، شمشیر مقدس را به دستم دادند، بر اسب سفیدم نشاندند و به سمت جنگل تاریک روانه‌ام کردند.

بیرون از دهکده، اسب را رها کردم و پیاده راهی جنگل شدم. شمشیر مقدس را ابتدای جاده، به پیرمردی نابینا بخشیدم. در میانۀ جنگل گوشت خرگوشی را که مردم در خورجین گذاشته بودند جلوی گرگ‌های گرسنه انداختم. آن‌قدر رفتم تا به خانه جادوگر رسیدم. به خودم نگاه کردم. شوالیه‌ای بودم بی‌شمشیر و ناتوان از جنگ. جادوگر مرا به خانه‌اش دعوت کرد. گفتم کاری به زنان آبستن و کودکان ترسان از تاریکی نداشته باشد. گوسفندان را مسموم نکند و و با من صلح کند. در عوض می‌تواند به دهکده بیاید و در خانه من زندگی کند. جادوگر خندید، کمی جلو آمد، خم شد و دستانم را بویید. گفت من مهربان‌ترین شوالیه‌ای هستم که به عمر هزارساله‌اش دیده. گفت مرا نمی‌کشد و با من راهی دهکده می‌شود تا صلحش را با شوالیه اعلام کند. همان شب به سمت دهکده راه افتادیم. نیمه‌شب، میان جنگل، جنازه‌های گرگ‌ها را دیدیم که در دهان‌شان تکه‌های گوشت خرگوش بود. جادوگر به من نگاه کرد و ‌‌خندید. صبح به ابتدای جاده رسیدیم. جسد پیرمرد نابینا به تخته سنگی تکیه داده شده و سر بریده‌اش روی زمین افتاده بود. شمشیر مقدس، در زمین فرو رفته بود و تیغه‌اش رنگ خون داشت. شمشیر را برداشتم و جادوگر را نگاه کردم که می‌خندید. ظهر به دهکده رسیدیم. کنار دروازۀ دهکده اسب سفید با ریسمانی سیاه دور گردن خفه شده بود. جادوگر بلندتر می‌خندید. وارد دهکده شدیم. بوی گوشت سوخته همه جا را پر کرده بود. جنازۀ تکه تکۀ مردم روی زمین بود. بیشترشان نزدیک دروازه بودند و بقیه گویی در حال فرار از سمت دروازه کشته شده و رو به شکم، بر زمین افتاده بودند. جادوگر جیغ می‌زد و می‌خندید. جلوتر رفتم. در میدان دهکده، روی تخته سنگ عمودی کهنِ فرو رفته در زمین، با خطی کج و معوج حک شده بود: «اینجا دهکده‌ای است که اهالی‌اش شوالیۀ اشتباهی را برای جنگیدن انتخاب کردند». به دستم نگاه کردم که شمشیر را محکم گرفته بود. از دستانم بوی جادوگر پخش می‌شد.

۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

مصیرِ موزیکال

بعد از دو ماه خرابیِ هندزفری(ملا نقطی‌ها بخوانند: ایِرفون) و تحمل عذاب مترو و اتوبوس و سرِ کار، امروز همت کردم، دوباره یکی خریدم و مجدداً به زندگی بازگشتم!


دانلود همین تکه از Hysteria (گروه Muse)

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان