پسر تاریکی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

در بند


معمولاً کم پیش می آید که فیلمی را ببینم و خوشم بیاید. شاید بخاطر این است که هیچ تعریف دقیقی از یک فیلم خوب ندارم.

شاید تنها چیزی که دوست دارم ببینم، انسان ها هستند. فیلم هایی که انسان را نشان می دهند. بالارفتنش. پایین آمدنش. قسمت های تاریکش. وحشی شدن یا مهربان شدنش. «لئون»ی را می پسندم که با ورود یک کودک به زندگی اش، بخش خاصی از وجودش را به نمایش می گذارد. قاتلی را می پسندم که برای دیدن دختر مورد علاقه اش، هر روز صبح به گل فروشی می رود و یک شاخه گل می خرد. و کنار جسدِ مقتولین ش، گل هایی را قرار می دهد که یادگار محبوبش است. متجاوزی را می پسندم که برای مادرش شیرِ گرم درست می کند و گلِ بنفشه در باغچه می کارد.

همین چند شب پیش هم پدری را پسندیدم که همسرش را در بغل می گیرد. زنِ همسایه را می بوسد(به شکلِ مرسوم و دوستانه!!). و وقتی دخترش ربوده می شود، با مشت، به جان پسربچه ای غیرعادی(شاید کمی عقب مانده) می افتد که متهمِ نخستِ پروندۀ دخترش است. مردی که برای یافتن دخترش، آب جوش بر روی سر و بدن پسر می ریزد! و یک شکنجه گر حرفه ای را از تهِ وجودش، بیرون می کشد. یا جوانی که کودکی اش را در یتیم خانه گذرانده و با دست های پر از خالکوبی، حالا تبدیل به کارآگاهی آرام و متین شده است.

البته از معمای زیبای درون فیلم هم نباید چشم پوشی کرد.

و تمام این ها، باعث می شود که یک فیلم دیگر، به مجموعۀ فیلم های دوست داشتنی ام(که حدود 5 یا 6 تا می شوند) اضافه شود.


The Prisoners

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

زنگوله




زنگولۀ روی در، جیلینگ جیلینگ می کند. دختری چهارده ساله وارد کتابفروشی می شود. بلوز-دامنی گل گلی به تن دارد. گل های صورتی، با برگ های سبزِ روشن، در زمینه ای آبی. موهایش بلوند است. لبخندی بر صورتش گسترده است و فاصلۀ میان دندان های پیش اش، چهره اش را با نمک کرده است. در حالی که کتاب «ماجرای عجیب سگی در شب»* را در دو دستش می فشرد، جلو می آید. کتاب را روی میزم می کوبد. بدون سلام و با هیجان می گوید: «اصلاً فکرشو نمی کردم که کارِ بابای کریستوفر باشه! مخصوصاً با اون رفتار های طبیعیش!» تکه کاغذی از روی میز پیدا می کنم و لای کتابم می گذارم. عینکم را از روی صورت بر می دارم. می گویم: «چقدر سریع تمومش کردی دختر!» لپ هایش گل می اندازد. با شیطنت، کمرش را به چپ و راست تکان می دهد. موج می افتد در میان پارچۀ دامنش.
روی صندلی می نشیند و با لحنی گلایه مندانه می گوید:«چرا هفتۀ پیش نگفتین که کارِ بابای کریستوفر بوده؟ وقتی ازتون پرسیدم، گفتین احتمالاً کار مامانش یا شایدم یکی از همسایه ها بوده. شما که کتابُ خونده بودین»
کشوی اول میز را بیرون می کشم و از داخلش، یک جعبۀ فلزی در می آورم.
-خونده بودم، ولی دلیل نمیشد که تهش رو برات لو بدم! در ضمن، بدم نمیومد که واقعاً کار همسایه یا مادرش می بود! گفتم شاید بعد از بیست سال، نویسنده تصمیم گرفته باشه که توی ویرایش جدید، تهِ داستانش رو تغییر بده!
چهره اش حالت قهر به خودش می گیرد. در حالیکه دست هایم می لرزد، در جعبه را باز می کنم و می گذارمش آن طرفِ میز؛ جایی که دختر، مقابلش نشسته. بلند می شود و توی جعبه را نگاه می کند. با تعجب می گوید: «خدای من! یک، دو، سه، چهار ... هنوز چهار تا از کوکی ها مونده! نمی دونم چطوری خودتونو کنترل می کنین که نخورین شون!». دو تا را بر می دارد. یکی را توی دهان می گذارد؛ و دیگری را توی جیب.
-اینم برای خواهرم. عاشق این کوکی هاس.
دیگر اثری از قهر، در چهره اش نیست.
به صندلی تکیه می دهم و می گویم: «راستش منم وقتی فهمیدم کارِ باباش بوده، کلی غصه خوردم. اصلاً انتظارشُ نداشتم.»
ادامه می دهم: «خب. امروز چی میخوای ببری؟»
-درخت آرزو ها. ویلیام فاکنر.
-بمون تا برم پیداش کنم.
از نردبان بالا می روم و کتاب های قفسۀ طبقه سوم را از نظر می گذرانم. بلند می شود و می آید کنار نردبان.
-میشه بازم کوکی بخورم؟
می خندم و می گویم: «برو از مغازۀ بغلی، یک لیوان شیر گرم بخر. با کوکی می چسبه.»
سرم را برمی گردانم و از ابتدا، نام کتاب های قفسۀ سوم را می خوانم. زنگولۀ در، دوباره جیلینگ جیلینگ می کند.
---
*ماجرای عجیب سگی در شب. مارک هادون.

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

مارینا فالاچی، یا اوریانا آبراموویچ!

امروز فهمیدم که تا الان، «مارینا آبراموویچ» رو با «اوریانا فالاچی» اشتباه می گرفتم!

الصاقیه: مارینا آبراموویچ یکی از بزرگترین هنرمندان «پرفورمنس» هست و اوریانا فالاچی یکی از نویسندگان و مصاحبه کنندگان مشهور قرن اخیر هست.

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

حمام، شامپو و چند چیز دیگر!

شمارۀ یک:

کوچکتر که بودم، موقع شامپو زدنِ موهایم در حمام، چشم هایم را نیمه باز نگه می داشتم. همیشه حس می کردم که کسی کنارم می ایستد و به موهایم دست می زند. گمانم از 9 یا 10 سالگی شروع شد این احساسم. یک بار با امین، تصویری را دیدیم که به همین موضوع اشاره کرده بود. در همان لحظه، به همدیگر نگاه کردیم و بعد هم فهمیدیم که تنها نیستیم!
مدتی این دلهره را فراموش کرده بودم و موقع شامپو زدن، چشم هایم را می بستم. حدود 14 سالگی، یک بار توی حمام، یاد ترسِ کودکی افتادم. دقیقاً وقتی بود که چشم هایم را بسته بودم و به موهایم چنگ می زدم. ناگهان همان حسِ قدیمی سراغم آمد؛ قوی تر از گذشته. آنقدر ترسیدم که زیر دوش، چشم هایم را باز کردم. سوزشی شدید حس کردم. می توانستم گرم شدنِ چشم هایم را از درون، به راحتی لمس کنم.
عادت، دوباره شروع شده بود. حتی موقع لیف کشیدن روی صورت. آنقدر حساس شده بودم که یک بار عینک شنا به چشم زدم و رفتم زیر دوش! تجربۀ فوق العاده ای بود. وقتی سرم را می شستم، کف های شامپو، می لغزیدند روی شیشه های عینک. از مقابل چشم هایم عبور می کردند، بدون آن که سوزشی به همراه بیاورند.
یکی برگشت و گفت: «بهش میگن شیزوفرنی! باید تحت درمان قرار بگیری.» معلوم بود که قضیه، آن قدر جدی نبود که بشود لقب بیماری را برایش در نظر گرفت!
مدتی بعد، اثری از موجود توی حمام و دست هایش بر روی سرم نبود. باز هم فراموش کرده بودمش.
6 ماه پیش، خانۀ مان را عوض کردیم. خانۀ جدید، حمام جدید!

الصاقیه: این یک روایتِ واقعی ست.
الصاقیۀ ثانی: ترسناک نیست! 
۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

ما همه توی آمریکا زندگی میکنیم!




لینک تماشای ویدیویی رو براتون میذارم، با نامِ «آمریکا». موزیک ویدیویی هست از گروهِ متالِ آلمانی «رامستِین».

http://www.aparat.com/v/mf1j3

ویدیو، چیز پیچیده ای رو نمیگه. فقط میخواد بگه که همه مون داریم توی آمریکا زندگی میکنیم!
مهم نیست که هر شب نماز میخونی. وقتی دستت میخوره به قابلمۀ داغ و ناخودآگاه میگی:«شِت»، یعنی توی آمریکا زندگی میکنی! مهم نیست که امیرحسین، هر هفته میره نمازجمعه. وقتی تو جیبش آیفون سیکس داره و کفشِ نایکی به پا، یعنی توی آمریکا زندگی می کنه. مهم نیست که پسربچه های اهلِ غزه، هرازگاهی با موشک های اسرائیلی، به خون کشیده میشن. وقتی موقع شام، کوکاکولا میخورن، یعنی توی آمریکا زندگی می کنن. مهم نیست که زنانِ مکه، باید مانتو و پوشیه داشته باشند،  وقتی آخر هفته، به شعبۀ رسمی «مک دونالدزِ» توی مکه میرن، یعنی دارن توی آمریکا زندگی میکنن. مهم نیست که بچه های آفریقای جنوبی، بلد نیستن به لهجۀ تگزاسی، صحبت کنن. وقتی شبِ کریسمس، از مامان و باباشون کادو میگیرن، یعنی دارن توی آمریکا زندگی میکنن. مهم نیست که علی موقعِ محّرم، لباس سیاه میپوشه. وقتی هر هفته منتظرِ پخش اپیزود جدید Game of thrones هست، یعنی داره توی آمریکا زندگی می کنه.
حالا تو بیا بگو که :« ما هر جمعه، تکبیر میگیم. هر هفته، آمریکا رو می کُشیم. توی بخش خبری 21 شبکۀ یک، تیراندازی و افزایش خشونت در جامعۀ وحشیِ آمریکا رو به مردم مون نشون میدیم. مسابقۀ مقاله نویسیِ «چه می شد اگر آمریکا نبود؟!» را در آموزش و پرورش خراسان، برگزار میکنیم!» 
تهش من بهت زل میزنم و میگم:« ما همه داریم توی یک آمریکای 7 میلیاردی زندگی میکنیم!» :)

۹ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

?Do you realize

Do you realize, that you have the most beautiful face

Do you realize, we're floating in space

Do you realize, that happiness makes you cry

***
می توانی درک کنی که زیبا ترین سیما را داری؟

می توانی درک کنی که همۀ ما در این فضا، معلقیم؟

می توانی درک کنی که «خوشی»، قادر است روزی گریانت کند؟

The Flaming Lips
۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

دعا کنید برای مادرم.


دعا کنید برای مادرم.

۱۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان