ویژگی مشترکی در اندرونِ مامان ها!

همه‌ی مامانا، یه تواناییِ عجیب توی وجودشون دارن! اونم اینه که میتونن با یک لحظه لمسِ یک لباس، بگن که نخی هس یا نفتی (بعضیا میگن:«مواد») !
اگر مامان تون این ویژگی رو نداره، یحتمل از پرورشگاه برداشتن‌تون :))
.
الصاقیه: میفرماد: سخت نگیر :)
۷ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

ارای‌ول

فیلم «ارای‌ول»(arrival) را دیشب و امروز تماشا کردم. با معنای احتمالیِ «ورود». نمی‌دانم چند فیلم دیگر مانند این را تا پایان عمر خواهم دید.

فیلم هایی که دو ساعت میخ‌کوبم کند و با ذهنم بازی کند. چیزی توی مایه های اینتراستلار.

فیلم به راحتی، موجودات غیر زمینی را نشان می‌دهد. بدون چهار تا چشم و دندان های تیز و پوست لزج! خیلی تمیز. نویسنده به زیبایی، با فلش‌بک، دهن پازلِ ذهنی تان را صاف می‌کند! بار اول که فیلم را تماشا می‌کنید، به احتمال شصت الی شصت و پنج درصد(باور کنید عددش همین است!)، گیج می‌شوید. مخصوصاً اگر مادرتان کنارتان نشسته باشد و هی نگران این باشید که مبادا مرد و زنِ توی فیلم، یکهو نسبت به یکدیگر ابرازِ شدیدِ احساسات کنند، حتی از نوع ماچ! کاری که تا آخر فیلم، خدا را شکر، انجام نمی‌شود. مگر در سه چهار دقیقه‌ی  پایانی و آن هم از ناحیه‌ی لپ! 

بگذریم. گیج شدن را داشتم تشریح می‌کردم. اگر فیلم را بعد از بیست-بیست و چهار ساعت، برای بار دوم تماشا کنید٬ می‌بینید که چقدر تمیز بوده است! کافی‌ست که در مورد نظریات مربوط به خطّ زمان و سرعت نور، اطلاعاتی جزئی داشته باشید و البته حوصله‌ی کنار هم چیدن بخش های مختلف داستان را.

خلاصه. با تماشای فیلم، مخلوطی از درامِ پاکیزه(از نظر رسانه‌ی ملی!) و کنجکاوی و مقداری هیجان را تجربه خواهید کرد. موزیک متن هم که خودش خفه‌تان خواهد کرد.

خدا کارگردان و فیلمبردار و فیلمنامه نویس‌ش را حفظ کند.

۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

در میانِ راه

چشمم به کفش هایم است. نگاهم به سمت کفِ زمین، سُر می‌خورد. خال خال های مشکی و سورمه ای، در زمینه‌ی آبی. به فکر فرو می روم. چیز جدیدی را کشف می کنم. اکنون روی هوا ایستاده ام! بیش از سی چهل سانتی‌‍متر، از کرۀ زمین فاصله دارم. سطحِ زیر پایم همراه با من، با سرعت هشتاد کیلومتر بر ساعت، به سمت غرب حرکت می کند.

مترو جای عذاب آوری است. شلوغ و پر از بوهای متفاوت. بوهایی که به طرزی شکنجه دهنده، با یکدیگر مخلوط شده اند. مهم نیست که ادکلن پانصد هزارتومانیِ «شَنِل» به گردن و پیراهنت زده باشی! کافیست نفرِ کناری ات، زنگِ آخر را در مدرسه، فوتبال بازی کرده باشد! بوی شنل و عرقِ تنِ نفر کناری ات، سوهانِ روحِ نفرِ جلویی ات می شود! توی مترو، اصلاً نمی شود سرت را بالا نگه داری. یا بازدمِ تنفسِ نفر روبه‌رویی، به صورتت می‌خورد و اذیتت می کند، یا یکی پیدا می شود که در صورتت زُل بزند؛ چشم از تو بر ندارد و تمام تلاشش را بکند تا اعصابت را خرد کند. مخصوصاً پیرمرد ها و پیرزن ها. ابتدا قد و بالایت را برانداز می کند. سپس توی تخمِ چشم هایت خیره می شود. نمی دانی که اکنون یاد خاطرات دورانِ با طراوت(؟) جوانی‌اش افتاده یا دارد توی دل‌ش می خندند به طرز لباس پوشیدنت. شاید هم از خودش می‌پرسد که این افسارِ درازِ نیم متری چیست که در این دوره و زمانه، بچه ها توی گوش شان فرو می کنند! سعی می کند اسمش را توی ذهن، تلفظ کند! هنز .. هن فری... هفری... هنزفاری... . آخر هم شکست خورده، لب‌ی کج می کنند و می روند سراغ پروژه‌ی بعدی. فرد دیگری را پیدا می کند و زل می زند توی چهره اش!

چشم هایم را از زمین عبور می دهم و می رسم به بند های کفشِ نفرِ جلویی ام که هر دو، گرهی کور خورده اند.


۳ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

سُربِ مذاب



ساکت و ساکن، در توده ای سنگی، آرام گرفته بودم.
بعد از چندهزار سال، پیدایشان شد و تکه تکه ام کردند.
چند روز بعد، آنقدر حرارتم دادند که از حالت عادی خارج شدم.
بعدش به کارخانه ام بردند و شکلم دادند.
بعدش بُردندم به میدان جنگ. میان توپ و دود و آتش.
درون اسلحه شان قرار گرفتم. کماکان، سرد و ساکت و ساکن.
شلیکم کردند به سمت سربازان دشمن.
دیگر نه آرام بودم و نه ساکن و نه ساکت!
حالا، ولی دوباره ساکت هستم و آرام. درون سینۀ یک جوان. مذابِ مذاب!
یواش یواش، درونش را می سوزانم و پیش می روم و فریادش را از درونش می شنوم. شده ام چند گرم «سُربِ مذاب»!

***
الصاقیه: استاد انشای دورۀ راهنمایی ام، علاقۀ خاصی به این جور انشا نویسی ها داشت. سرِ زنگ نگارش، وارد کلاس می شد و یک عکس می گذاشت جلوی مان و می گفت درباره اش بنویسیم. خیلی وقت است که فهمیده ام این علاقه، به من هم سرایت کرده. تفریح جالبی به نظر می رسد.

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

بستنی

امروز، چند ساعت پس از خداحافظی‌اش، هوس بستنی کردم. حالم خوب نبود. سمت فریزر رفتم؛ درش را باز کردم و دنبال بستنی گشتم. نبود. آنقدر به هم ریختم که دلم میخواست فحش بدهم به زمین و زمان. معلوم بود که یاسمن بستنی را خورده! غیر از او، همه می‌دانند نباید به بستنی هایم دست بزنند. اگر هم کسی دلش بستنی بخواهد، باید برود و از مغازه‌ی سر کوچه بخرد. ولی نباید به بستنی های من تعرض کنند. اگر هم تعرضی صورت بگیرد، باید سریعا بستنیِ جایگزینی را برایم بخرند. مهم نیست که تابستان باشد یا زمستان. 

ارزش بستنی برای من، مانند ارزش بُت، برای یک‌ بت پرست است. وقتی میهمانی داشته باشیم و خوش حال باشم، بچه های فامیل را می‌برم پارک و برای‌شان بستنی می‌خرم. اگر اتفاق خوبی برایم بیفتد، مگنوم می‌خرم و تنهایی در پارک یا روی کاناپه‌ می‌خورم. حدس زدن‌ش دشوار نیست. اگر روزی از یک نفر خوشم بیاید، حتما برای‌ش بستنی می‌خرم. اگر خیلی ازش خوشم بیاید، بهش می‌گویم که می‌تواند از بستنی های توی فریزر هم استفاده کند. و اگر در شخصی ذوب شوم، برای‌ش و برای خودم بستنی می‌خرم؛ آرام آرام بستنی ام را می‌خورم؛ آنقدر آرام که او، سریعتر بستنی اش را تمام کند؛  بعدش بستنی ام را میگیرم سمت‌ش و می‌گویم: « بیا بقیه‌ش رو تو بخور، من سیر شدم! لیس نزدمش. گاز زدم از کنارش». 

مامان هم عاشق بستنی است. یک جورهایی به اندازه‌ی من. بعد از مرخص شدن از بیمارستان، مدام می‌گفت برای‌ش بستنی بخرم. مامان، از وقتی بچه بودم، همیشه نصف بستنی اش را به من می‌داد! همیشه زود سیر می‌شد!

۱۰ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

امروز برف بارید

امروز مشهد برفی بود. سردِ سرد، با دانه های ریزِ برف و شلاق های تیزِ باد. رفتم دانشگاه. وقتی هوا سرد می شود، نمی شود توی خانه ماند. باید لباس بپوشی و بزنی بیرون. بروی جایی که سرما، از لای موهایت رد شود و فرقِ سرت را خنک کند. باید دانه های ریز برف به صورتت بخورد و انگشت هایت بی حس شود.

وقتی توی هوای سرد، دستهایت را از توی جیب نمی گذاری، سفید می شوند! دیگر خون توی رگ های کفِ دستت نمی خزد. به جایش، ناخن هایت سرخ می شوند.

حالا فقط یک چیز کم داری تا کیفور شوی. باید تکه ای چمنِ زرد و خشکیده پیدا کنی. جایی که دورش پر از بوته های کاج باشد. جایی که توی دیدِ هیچکس نباشد. کوله ات را پرت کنی به طرفی و خودت را پخش زمین کنی. دست هایت را باز کنی و زل بزنی به آسمان ابری. کلاغ های سیاهی را ببینی که در زمینه ای خاکستری، پرواز می کنند تا درختی بیابند و روی شاخه هایش، چند دقیقه ای آرام گیرند. باد دوباره از روی تن ت عبور کند و تکه ای از گرمای بدنت را بدزدد. در نهایت هم صبر می کنی تا دانه های برف، شیشه های عینکت را بپوشانند. حالا تصویری تار از آسمان و اطرافت داری.

بعدش جشمانت را می بندی و به صدای باد گوش میدهی که به پرده ی صماخِ گوش هایت میخورد.

چند درجه کاهش دما و این همه لذت؟ یا لالعجب!

۱۱ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

خواب شفاف. یادداشت نخست

پیش گفتار: این متن، یک یادداشتِ شخصی از یک تجربۀ شخصی است که ممکن است به مقادیر زیادی، برای تان کسل کننده باشد. اگر حوصلۀ خواندن یک یادداشت تحقیقاتی را ندارید، توصیۀ اکید میکنم که این متن را مطالعه نفرمایید.

***

از یک ماهِ پیش، برای دومین بار، یه پروژۀ عملی رو شروع کردم در مورد خواب شفاف. به این شکل که یه سری تکنیک به کار میگیریم برای رسیدن به یه سطح از آگاهی در میان خواب! و خب با توجه به این که عملیات، مصادف بود با امتحانات، خیلی خفیف پیش می بردم پروژه رو. و امشب در عین ناباوری، به یه اتفاق عجیب و باحال برخوردم. به دلایل نامعلوم، از ساعت 11 قبل از ظهر، دچار سردری شدید شدم. ساعت 4 بعد از ظهر، جهت کاهش درد، رفتم دوش گرفتم. پس از از خروج از حمام، هیچ تغییر خاصی مشاهده نشد، جز پف کردنِ مو هام!

خلاصه. ساعت 5 بعد از ظهر، رفتم به اتاق تاریک(اسم یکی از اتاق های مخوفِ منزلِ جدید. اتاقی که یه پنجرۀ کوچولو داره که رو به پارکینگ هست و بدلیل عدم مجاورت با فضای بیرون، به طرزی خوف ناک، تاریکه. و البته بسیار ساکت و مناسب برای خواب.).

ساعت 5 و ربع، خوابم برد( با توجه به این که قبل از خواب، داشتم با دوستم چت میکردم و پیامهاییش که بعد از ساعت 17:17 ارسال شده بود، توسطِ من خونده  نشده بود!)

و اما خواب. به طرزی جالب، جزییات رو یادمه. با همکلاسی های دانشگاه مون، رفته بودیم به اردوی راهیان نور. جمع، کاملاً آشنا بود و به وضوح، تصویر سه تا از دخترامون و یکی از پسرامون رو به خاطر دارم. همه مون توی یک اتاق دراز و تاریک که با پتو های خاکستری، مفروش شده بود، حضور داشتیم.

به دلیلی نامعلوم، فردی اومد پیش مون و گفت که ما باید بریم بجنگیم! هیچ کسِ دیگری هم پیش ما نخواهد بود. و بعدش گفت که همه مون وصیت نامه بنویسیم. همه گیج بودن. من دوباره حرفِ اون یارو رو با ارامش، برا بقیه تشریح کردم. بعدش همه مون نشستیم به نگارش وصیت نامه. یادمه که من رفته بودم توی حموم و گریه می کردم که قراره فردا صبح بمیرم (گریه و تفکرِ همراهش رو به شکلی عجیب، کاملاً یادم مونده!)

اتاق تقریبا تاریک شده بود. همه مون توی همون اتاق دراز، خوابیدیم. یادمه که «ر.ح» و «م.ر» ( دو تا از هم کلاسی های مونث)، سمت چپ یا راستِ من دراز کشیده بودن و داشتن با همدیگه حرف میزدن. هیچ کدوم مون نخوابیده بودیم. فقط دراز کشیده بودیم.

مدتی گذشت و من توی فکر رفتم. و اونقدر گذشت که من خیلی روشن، با خودم گفتم « ما که اومده بودیم راهیان نور. پس چرا باید بریم بجنگیم؟ چرا سرباز نداریم؟»

بارها و بارها، این جملات بالا رو تکرار کردم. البته هرگز نفهمیدم که دارم خواب میبینم. ولی با این وجود، حس میکنم که تفکر توی خواب و بررسی وضعیت ابتدا و انتهای خواب رو به شکلی کم نظیر، تجربه کردم.

چند دقیقه بعد از ساعت 8، بیدار شدم. داغ داغ نتایج رو نوشتم که مبادا خوابم از یادم بره.

باشد که ادامه یابد... .

۱۶ نظر ۵ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان