اشرف مخلوقات


مثلا یک روز، یک بقچه بردارم و بروم به جایی که هیچکس تویَش نباشد! اصلا از هزار کیلومتری‌اش هم هیچ انسانی رد نشود! شاید یک کویر خشک. یا یک جزیره‌ی بی‌صاحب و متروکه! یا حتی یک سیاره‌ی کشف نشده و یا یک دنباله دار که هیچوقت مسیرش به سمت آدم‌ها نخورد.

بعد بقچه ام را بگذارم روی زمین. زانو بزنم و سپس دستم را به روی خاک آن‌جا ‌بکشم و یک مشت خاک بردارم. مقابل صورتم بگیرمش و آنرا ببویم.

مشتم را باز کنم و بگذرم خاک، بر روی هوا به پرواز درآید.

پیش از آ‌ن‌که ذرات خاک به زمین برسد، آ‌ها را با یک معجزه، به یک توده‌ی گِل تبدیل کنم!

آنوقت بنشینم به روی صندلی چوبی ام و با انگشتانم، یک صورت روی آن توده ی گل، طراحی کنم. یک صورت زیبا و بی نقص. با چشمانی درشت و ابروانی زیبا. با لب‌هایی دلنشین، به همراه یک لبخند دوست داشتنی.

بعد بالاتنه‌اش را طراحی کنم و بعد هم پایین‌تنه و آخر هم بروم سراغ انگشتان پاهایش.

یک مجسمه‌ی زیبای گِلی و بی نقص!

نگاهش کنم و بگویم:((دختر شدی! مبارکت باشد!))

بعد به اذن خدا، از تمام خوبی‌های درون خودم و خودِخدا، یک فتوکپیِ برابر اصل تهیه کنم و بر دهانش بِدمَم و بگویم:((بیدار شو؛ به نام من، آفریدگارت، و به نامِ او، آفریدگارِ آفریدگارت!))

و آنگاه، تمام توده‌ی گِل، به شکل گُلی زیبا در بیاید. گُلی که مخلوق مشترک من و خدایم است! گُلی که تهی از هر پلیدی و ناپاکی‌ست. گُلی که خوب است؛ آنقدر خوب که حالا بشود به او، لقب «اشرف مخلوقات» را عطا کرد.

چند لحظه بگذرد. برای نخستین بار، با آن چشمان خیره کننده‌اش پلک بزند و درحالی‌که دلربا ترین لبخند عالم را بر لب های گَزیدنی‌اش دارد، به عنوان اولین کلام، بگوید:((سلام))!

و من برای شروع مکالمه‌ام با شریف ترین مخلوق وجودیت!، با هیجانی غیرقابل وصف که زیر چهره‌ی مرموزم پنهان شده است، به او بگویم: ((خوش اومدی! خیلی منتظرت بودیم))

.

اِلصاقیه: مبنا رو میذاریم بر اینکه جواب سلام واجب نیست :)

۷ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

Lili

Lili, you know there's still a place for people like us

Lili, easy as a kiss we'll find as answer

***

U-Turn

Aaron


۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خاطرات یک بچه‌شیر صلح طلب

قسمت نخست: « ملاقات با خورشید»


راستش هنگامی‌که از رحم مادرم به بیرون آمدم، تازه فهمیدم دنیای بیرون خیلی سرد است! سرد تر از آن‌که فکرش را می‌کردم.

از شما چه پنهان دلم می‌خواست همان موقع به رحم مادرم بازگردم و تا آخر عمر، با دمای سی‌و‌هفت درجه‌ای بدنش زندگی کنم.

ولی چاره‌ای نبود. من و دو‌برادر و یک خواهرم، از بدن مادر خارج شده بودیم و راه برگشتی هم نبود.

تا دو هفته‌ پس از تولد، از دنیای بیرون فقط سرمای کشنده‌اش را حس می‌کردم و طعم دلنشین و شیرین شیر مادرم. و از همه مهم‌تر، گرمای آفتاب را!

آفتاب ظهرگاهی را به اندازه‌ی مادرم دوست داشتم. زیرا تنها چیز یا کسی بود که می‌توانست مرا از سرمای دنیا نجات دهد. در روز پانزدهم، چشم‌هایم به‌کار افتادند. تصمیم داشتم بعد از تماشای چهره‌ی مادرم، راه بیافتم و خودم را به منبع آفتاب برسانم تا از شرّ سرمای دنیا خلاص شوم.

صبح زود،  پیش از هر چیزی-حتی منبع آفتاب-، چهره‌ی مادرم را دیدم. زیبا بود. زیباتر از  تمام تصویرهایی که برایش‌در ذهنم مجسّم کرده بودم. چشمانش مخلوطی از قهوه‌ای و مشکی و سفید بودند.

کمی شیر نوشیدم و لنگان لنگان، به دنبال آن دایره‌ی نورانی ‌رفتم.

حس خیلی خوبی داشتم. خوش‌حال بودم که دیگر خبری از لرزیدن‌های صبح‌گاهی نخواهد بود.

تا غروب راه رفتم ولی به منبع نرسیدم.

گرسنه شده‌بودم. به ناچار نزد مادرم برگشتم.

مادر آن شب چیزهای زیادی درباره‌ی دنیا به من گفت.

بیشتر آنها ناراحت کننده بودند.

مثلاً گفت که دنیای اطرافمان همیشه سرد است و باید به آن عادت کنم. و یا اینکه اسم آن دایره‌ی گرمابخش، «خورشید» است.

دردناک‌ترین حقیقتی که آن شب مادرم به من گفت، این بود که من هیچ‌گاه نمی‌توانم به خورشید برسم. زیرا او‌ دور است. آنقدر دور که هیچ‌کس به او نمی‌رسد.

مادر همه چیز را می‌داند.

.

پایان قسمت اول

.

الصاقیه: بچه شیر های تازه متولد شده، تا دوهفته نمی‌توانند چیزی را ببینند!




۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

سم پاشیه؛ سم پاااااش

- سم پاشیه؛ سم پااااااش! سم سوسک؛ سم درخت؛ سم پااااااش!

خب می‌خواهم بدانم آیا خدا هم این اتفاقات را پیش بینی می‌کرد؟

یعنی مثلا آن روز که با دستِ قدرتش، زمین و زمان را می‌آفرید، پیش بینی هم می کرد که روزی، عده ای از شریف ترین مخلوقاتش(!) با تمام توان و به دور از خجالت و واهمه، ابزار قتل بقیه‌ی مخلوقاتِ نه‌چندان شریف او را در دست بگیرند و با صلابت، در کوچه و خیابان راه بیافتند و به مردم، پیشنهاد قتل همان مخلوقات نه‌چندان شریف را بدهند؟

بعد هم ما برویم در کوچه و داد بزنیم: (( بیا داداش؛ قربون دست‌ات بیا خونه‌ی ما رو سمپاشی کن ))

و آقای سم‌پاش هم بدون داشتن اندکی ترسِ ناشی از حمل چندین لیتر سلاحِ کشتار جمعی، پا به خانه‌ی ما بگذارد و با آن لوله ی دراز و ترسناکش، بذر مرگ را بر سر سوسک‌ها و مورچه های بدبخت بپاشد تا نهال آسایش در دلِ اهالی خانه سبز شود!

سوسک‌های ماده نیز در حالی که صدها بچه را در شکم خود حمل می‌کنند، با گنگی و سرگیجه‌ی حاصل از ورود مقادیر غلیظی سم به درون سیستم تنفسی‌شان، از آشیانه‌های خود بیرون بیایند و به امید فرار از دست آقای سم‌پاش و بذرهای دوست‌نداشتنی‌اش(!)، به این طرف و آن طرف ِاتاق بخزند.

آقای سم‌پاش هم که بقای خود  و " اهل العالمین" (!) را در مرگ سوسک‌ها و دیگر حشرات می‌بیند، بدون ترس از محاکمه و حبس و دیه و قصاص، با چکمه‌ی مشکی و بوگندوی خود، نیرویی معادل پانصد نیوتون را بر سر سوسک‌های حامله فرود آورد تا آن‌ها را به همراه بچه‌های‌شان، به سوی دیارِ بقای ابدی رهسپار کند!

و در آخر هم پدر خانه، مانند رییس جمهور آمریکا در دوره‌ی جنگ جهانی دوم، مدال افتخار را به شکل نقدی، بر جیب‌های آقای سم‌پاش بیآویزد که توانسته بود، سیصد هزار جانِ بی مقدار و بی ارزش را از صاحبان شان بگیرد!

و ما، اهل بیت، هم لبخندی از سرِ رضایت را بر لب های خود قرار بدهیم تا نشان دهیم که نهال آسایش، در حال جوانه زدن است!

.

الصاقیه: پاراگراف یکی‌مونده به آخر،اشاره دارد به آویختن مدال افتخار بر گردن خلبان هواپیمایی که بمب اتم را بر روی آسمان ناکازاکی رها کرد!

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

ناله‌ی لیلی

#موقت

.

اِلصاقیه: ماجرای این قطعه !

.

چه صدای خسته‌ای ‌دارد.

با گویش‌تاجیکی‌اش، چیزی‌را می‌خواند؛ شاید شعری را.

ولی من فقط نوای حُزن‌انگیز ناله هایش را می‌شنوم.

چهره‌اش در میان تاریکی کنج مِی‌کده ای خلوت، در غرب ِ «دوشنبه»، پنهان شده است.

چارقد گل‌دارش، تمام بالاتنه‌ی لاغرش را پوشانده است.

با دست راست، کمانچه را به سستی نگه داشته است و با دست چپ‌ش، آرشه را روی سیم های نازک آن، به رقص در می‌آورد.

زل می‌زنم به صورت تاریکش.

شاید زنی باشد که بابت تکه تکه شدن بدن معشوق‌اش در جنگ دولت ایران و قوای روس، مرثیه می‌خواند.

یا شاید هم دختری باشد که در هفده سالگی، خانه‌ی پدر را ترک کرده است و اکنون، از قدرت دست های زمخت غربت می‌نالد که گلوی نحیفش را بی‌رحمانه می‌فشرد.

یک حنجره و این همه غم؟!

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

بِجنگ مامان! بجنگ!

با «مامان» کنار شومینه دراز کشیده ایم و به صدای ناله های محمدرضا شجریان گوش می‌دهیم که از تلویزیون پخش می‌شود و با صوت گوش‌خراش نواخته شدن گیتارالکتریک موزیک «هِوی مِتالِ» «سیمین» مخلوط شده است.

دست راست مامان را در دو دستم می‌گیرم و پوست روی آن را به دقت نگاه می‌کنم.

با لحنی طنزآمیز می‌گویم:(( داری پیر میشی خانم خوشگله! یواش‌تر برو تا مام برسیم بهت! چه خبرِته با این عجله؟! ))

از همان پوزخندهای تلخِ همیشگی می‌زند و می‌گوید:(( من عجله ندارم؛ منتها یه عمر داشتم با این دستا، نشیمن‌گاهِ شازده رو می‌شستم! ))

از همان قهقهه های طولانی می‌زنم که مامان دوست دارد.

_ بابا همش دو سال بوده؛ تازه نصفشم که بابا و سیمین متقبّل شدن! ینی کلّاًدو سال نشیمن‌گاه ما رو شُستی شما.

 _خب اونا بلد نبودن که چجوری باید بشورن. همه‌ش ماسمالی می‌کردن پشت شازده رو! من همیشه دوباره می‌شستمت بعد از اونا!

_ اووو بیخیال مامان! اصن خرِ ما از کُرّه‌گی دُم نداش! بگو بینم جومونگ آخر با سوسانو ازدواج کرد یا هنوزم مجرّده؟!

_ گور بابای جومونگ؛ امشب سیمین می‌خواد برام اپیزودِ جدید «واکینگ دِد» رو بریزه رو فِلَش! اگه میخوای بیا با هم ببینیمش.

_ از زامبی‌ها خوشم نمیاد! من میرم دوچرخه‌سواری.

شاید مامان می‌خواهد مقاومت را از «ریک» و «گِلَن» بیاموزد!

.

.

اِلصاقیه: «ریک» و «گِلَن»، دو شخصیتِ مهم سریال «واکینگ دد» هستن و الآن به مدت شش فصله که دارن با زامبی‌ها می‌جنگن!



۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان