صحنه ی بازی

عینِ این فیلم ها! تا ساعت چهار صبح بیدار مانده بودیم. دراز کشیده و دستش را روی سینه گذاشته بود. زل زده بودم به صورتش. منتظر بودم آتشفشان درونی‌اش را با یک جیغ یا فریاد و فحش، کمی تخلیه کند. بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «میشه امشب بخوابم و صبح بیدار نشم؟»

جا خوردم! شبیه دیالوگ فیلم های توی سینما بود. با این تفاوت که نه او بازیگر بود و نه آنجا، صحنه‌ی بازی! کاش صحنه‌ی بازی بود!

الصاقیه ی یک: اندر مصائبِ ما و شخصی که می‌خواست خودش را آتش بزند!!

الصاقیه ی دوم: متاسفانه واقعاً گفت این ها رو.

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف

ناله نامه ای برای یک موزیک

«برای این موزیک»

گمونم همه‌ی آدما یه بخش داغون و دوس نداشتنی توی وجودشون دارن. یه بخشی که مثه یه ماه گرفتگیِ افتضاح می‌مونه! یا یه تَتوی خط‌خطی شده و رنگ و رو رفته!

نکته‌ی مشترک همه مون هم اینه که دوست نداریم اون بخش برای کسی فاش شه. شاید بخاطر ترس از اینه که با علنی شدنش، بقیه‌ی تیکه های دوس داشتنی مون به فراموشی سپرده بشن. مثل دانش آموزی که توی کارنامه‌ش، کنار همه‌ی 19.5 ها و 20 هاش، یه 14 هم داره. 14ی که تهِ ردیف نمراتشه. شاید "انضباط" باشه! یا "تعلیمات دینی" و شایدم "هدیه های آسمانی"! نگران از اینکه نکنه دیگران بعد از دیدن کارنامه ش، باهاش سرسنگین شن!

کافیه یه نفر بهمون نزدیک بشه. اونقدر نزدیک که بتونه دستش رو بکنه توی صندوقچه ی درون مون و اون بخش ممنوعه رو لمس کنه.

اونجاس که می‌ریزیم به هم. می‌پیچیم به خودمون. انگار یکی نیش مون زده!

می‌شیم مملو از یه حس نفرت نسبت به خودمون. یه بار دیگه با بخش تاریک وجودمون چشم تو چشم شدیم.

یه بار نیش می‌خوریم و دیگه جرات نمی‌کنیم به کسی نزدیک شیم.

یا لااقل اونقدی ازش فاصله می‌گیریم که هیچوقت دستش به صندوقچه مون نرسه.

از اونجا دیگه بهمون میگن غیرعادی.

یکی که نمی‌ذاره کسی بیاد طرفش. یه بمب حساس که با هرلمسِ یواش

ممکنه منفجر شه و همه چی رو به گند بکشه.

قسمت دردناک داستان، اینجاس که نمیشه ازش فرار کرد. بالاخره یه روز یکی پیداش میشه که ما رو میگیره تو مشتش. دست می‌کنه توی سینه مون و همه چی رو در میاره.

 

الصاقیه‌ی یک:با هندزفری گوش کنید. صداش رو هم شدیداً کم کنید! بچه ها خوابن!

الصاقیه‌ی دو: تا تهش گوش کنید!

۳ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

بوی ماه مدرسه


از یه دانش آموز پرسیدن: «توی روزای مدرسه؛ کدوم زنگ رو خیلی دوس داری؟»

گفت: «زنگ نفریح»!

.

الصاقیه ی نخست: گاهی بعد شنیدن اینجور لطیفه ها، تو دل مون میگیم: «خخخخ راس میگه والا»!

و خب لازم به ذکره که این فاجعه س!

الصاقیه ی ثانی(!): روانشناسانه طور! روشن فکر طور! من چقد حالیمه طور!


۵ نظر ۲ موافق ۱ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان