داروخونه

از برکاتِ شش ماه بیماریِ مامان، این بود که تونستیم وضعیت خانوادۀ افراد مریض رو یه کم درک کنیم.

این که با هزار بدبختی و پارتی، بتونی از منشی دکتر فلانی، یه وقت ویزیت بگیری. بعدِ دو هفته بری مطب ش و صد و پنجاه تا بدی. دکتر بعد از هفت هشت دقیقه معاینه و مطالعۀ پرونده پزشکی، سه خط متن انگلیسی توی کاغذ بنویسه و راهیِ داروخونه بکندت. بری داروخونه و دارو رو نداشته باشه. بری یه جا دیگه و اونم نداشته باشه و بالاخره یکی رو پیدا میکنی که داروهای توی نسخه رو یکجا می تونه بهت بده.

نسخه رو میدی دستِ مسئول داروخونه. سه خط رو برات ترجمه می کنه و یه کیسۀ حاویِ 13 تا آمپول میذاره جلوت. آمپول هایی که هر کدومش اندازۀ نصف استکان، مایعِ مغذی توش هست. با دیدن آمپول ها، چشمات برق میزنه. بعد از اینکه برق چشمات رو میبینه، میگه که این یک و نیم میلیون تومن رو نقد میدی یا کارت میکشی؟! و اونجاس که میفهمی 13 تا سرم، میتونه به اندازۀ حقوق یک ماهِ بابات، ارزش داشته باشه.

از اینجا به بعد دیگه خطِ داستان، به دوراهی میرسه! بابا کارتِ پاسارگادش رو میده به صندوقدار و اونم یک و نیم تا از روش بر می داره. اما مریضِ بعدی که 5 دونه از همین آمپول ها رو میخواد، بعد از شنیدن قیمت، سریع میاد جلو و نسخه ش رو از روی میز داروخونه بر میداره و میزنه بیرون از داروخونه!

با نگاهت، دنبالش میکنی. درِ داروخونه رو می بنده. یقۀ کت ش رو بالا میزنه. چشماش رو نیمه بسته می کنه تا بادِ سوزناکِ مشهد، اونا رو اذیت نکنه. چپ و راستش رو نگاه می کنه و میره سمتِ ایستگاه اتوبوس. 

و هوای مشهد، کماکان سرد و خشک باقی می مونه.

۸ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

طعم سیگار برگ

دیشب خواب دیدم که دارم سیگار می کشم! اون هم از نوع «برگ»! مشخص بود که خواب، متاثر از پُست یکی مونده به آخرِ ابنستاگرام «بزرگمهر حسین پور» بود که داشت به یادِ فیدل کاسترو، توی ماشین، سیگار برگ می کشید.

حتی صحنۀ سیگار کشیدنِ من هم عین یکیِ بزرگمهر بود. یه سیگارِ نسبتاً چاق. پنجرۀ نیمه باز ماشین و هوای ابری.

سیگار رو میکشیدم، ولی دود نمی داد! تیکه های توتون میومد توی دهنم و زیر زبونم. خیس بود. نوک سیگار رو روشن میکردم، ولی بازم دود نمی داد.

عجیبه که جزییات خواب رو تا این حد یادم مونده! معمولاً اینجوری نیس.

کلافه شدم و فندک رو گرفتم زیر سیگار و نصفش رو آتیش زدم! سرخ شد.

بعدش گذاشتم روی لب م و کشیدم. به یقین میگم که حس خوبی داشت! هرچند طعم و بوی خاصی رو حسی نکردم. دو تا پک زدم و سیگار تموم شد! کلّی دود داشت.

صبح که بیدار شدم، خواب رو کلاً از یاد برده بودم. تا اینکه همین عصر، با احمد و سهیل رفتیم بیرون. یه جا بوی سیگار اومد و بحث رفت سمتِ علاقۀ من به تجربۀ مصرفِ ال اس دی. بعدشم یاد خوابم افتادم. بعد هم رفتم تو فازِ این که بعد از این تجربه، اگر یکی پیدا شه و بهم سیگار تعارف کنه، به احتمال زیاد، ازش قبول میکنم! عینِ بچه های سوم راهنمایی که برای بزرگ نشون دادن خودشون، سیگار می کشن با رفقا.

در هر حال؛ امیدوارم هیچوقت موقعیت ش پیش نیاد! اگر بیاد هم چیزِ بدی نیس :) می کشیم دورِ هم ;)

۷ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

چی بگم آخه

نکنید این کارا رو :/

بلاک هم نمیشه کرد آخه :) فامیله :/



۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

اربابِ واژه های ناساخته!

مدتی ست که باور کرده ام خدا هستم. تقریباً یکی دو سال. خدای واژه های ناساخته و ناگفته! واژه هایی که هنوز هیچ زبانی، تلفظ شان نکرده است. کسی نشنیده است شان! هیچ کس؛ حتی خودم!

تا به حال، آن ها را جایی ننوشته ام. جایی بر زبان نیاورده ام. حتی در خلوت خود نیز زمزمه شان نکرده ام. با این حال، می دانم که درونم پر است از آن ها. واژه هایی که یک گوشۀ ذهنم جا خوش کرده اند و حالا حالا ها قصد خروج ندارند. بعضی هاشان آنقدر زیبا هستند که نادیده، دلم برای شان ضعف می رود. تلفظ بعضی های شان تقریباً غیر ممکن است! چیزی توی مایه های « رایناسیرِسِز»*!

گاهی هم که در تلویزیون یا یک کتاب یا یک متن غیرفارسی، به آنها بر میخوردم، در همان لحظه، می شناسم شان. بعد هم می فهمم که یک شب، هنگام خواب، یکی وارد ذهنم شده و یکی از واژه هایم را به سرقت برده است! برایم مهم نیست که کار چه کسی بوده. حتی مهم نیست که دیگر صاحب آن نیستم _ چرا که دیگر آزادِ آزد است و می تواند بر هر زبان و یا بر روی هر کاغذی آورده شود_. اما آزرده می شوم که دیگر مخصوص من نیست. حالا تمام انسانهای روی زمین به آن واژه دسترسی دارند. 

مثلاً واژۀ «میرفندرسکی»! اولین بار توی ویکی پدیا بهش برخوردم و مطمئنم همیشه توی لیست مملوکات م بوده است.

بعدها فهمیدم که «میت فِندِرِسکی» را هم توی لیست متعلقات م دارم که خدا را شکر، هنوز کسی موفق به دزدیدن ش نشده است. هر چند که همین الان، از بندم رها شد! تا همین چند دقیقه پیش، هیچ انسانی واژۀ «میت فندرسکی» را نشنیده و نخوانده بود! میت فندرسکی را توی دوازده سالگی کشف کردم. اساساً نباید کشف می شد، اما شد. نمی دانم کجای کار را اشتباه کرده بود که یک روز خیلی ناگهانی، از جلوی شبکیۀ چشمانم عبور کرد و لو رفت! مثل فرشته ای که باید یواشکی توی دنیای انسان ها پرسه بزند و یک روز، غفلت می کند و توسط یک انسان، دیده می شود.

حالا میت فندرسکی هم آزادِ آزاد است. مثل میر فندرسکی و «رایناسیرِسِز»! می تواند هر جا که دلش می خواهد برود. می تواند بشود اسمِ یک ستاره شناس یا یک مادۀ مخدر یا حتی یک فحش بزرگسالانه! مثلاً چند سال دیگر توی خیابان راه بروم و ببینم یک راننده، سرش را از پنجرۀ ماشین ش بیرون می آورد و داد می زند«هوی، میت فندرسکی، بکش عقب اون لگن ت رو!»

و در کنجِ تمام این رخداد ها، من می مانم و هزاران واژه های ناگفتۀ توی سرم که نمی شناسم شان؛ ولی بر همۀ شان خدایی می کنم.

.

الصاقیه: رایناسیرسز = rhinoceroses = کرگدن ها


۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ساعت رابرت

بعضی وقتا ساعت برنارد، برای حلِ مشکلات کافی نیس.

به نظرم لازمه یه ساعت جدید برامون از عرش الهی نازل شه؛ به نام «ساعت رابرت».

با این آپشن که بتونه زمان رو فقط ده ثانیه به عقب برگردونه. فقط ده ثانیه.

پشیمونی الزاماً برای سالها و روز ها و ساعت های بعد زدنِ یه حرف یا انجام یه کار یا شلیک یه گلوله و نگاه معنی دار و عربده بیجا نیست. زیاد پیش میاد که دو سه ثانیه بعد از یه کار، از انجامش پشیمون میشیم و مثه «هاپو»(کنایه از مقدار زیادِ طلبِ یک چیز) دل مون میخواد که برگردیم عقب.

میفهمین چی میگم؟!

.

الصاقیه: هاپو = سگ 

۱۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

پیتر پَن :)

لذت ببریم.

Lost Boy - Ruth B

 

 

 

۲ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

موسیقا

چند شب پیش، به شکلی اتفاقی، فولدر موزیکی توی هاردم پیدا کردم. پلی کردم موزیک هاش رو.
شناختم شون. موزیک هایی بودن که موقع دانلودشون، کلی ذوق و شوق داشتم و به محض شنیدن شون، حالم ازشون به هم خورده! 
بعد هم انداختم شون توی سیاهچالِ هارد؛ تا یادشون بمونه حق ندارن وقت و پولم رو هدر بدن و آخرش هم حالم رو به هم بزنن.
بدترین کاری که میشه با یه اهنگ کرد، اینه که یه بار گوش کنی بهش. پاکش نکنی و بندازیش یه گوشۀ پرت از حافظۀ گوشی یا هارد و فلش. تا هیچوقت شنیده نشه. آخرش هم توی یه حادثۀ مضحک سخت افزاری، هارد یا مموریت خراب شه؛ اون آهنگ هم تا ابد توی اون تیکه سیلیکونِ بی جون، گیر کنه! دقیقاً مثل کاری که من با اون آهنگ های حال به هم زن کردم.
یکی دو دقیقه بعد، چشمام بسته بود و یه بادِ خنک میخورد به صورتم. 
احساس کردم دارم زیبا ترین صداهای دنیا رو می شنوم. اونقد قشنگ بودن که بی دلیل به گریه انداختن م.
شایدم دلیل گریه م، عذاب وجدان ناشی از همون کارِ کثیفی بود که باهاشون کرده بودم.
بعد از عمری، تازه فهمیدم که چقد جفاکار بودم توی زندگیم.
چه آهنگ های خوب و تکرارنشدنی ای که بخاطر ندونم کاری هام، تبعید یا شیفت دیلیت شده بودن! 
آهنگ هایی که فوج فوج حجم اینترنت برای پیدا کردن و گرفتن شون صرف کرده بودم.
راستش هر آهنگ، برای یک مود ساخته میشه.
وقتی توی سرمای خشک مشهد و زیرِ ابرای تاریک قدم میزنی و نوک انگشت های دستت رو حس نمی کنی، باید آهنگای پُست راکِ گروه های اسکاتلندی رو بشنوی. گروه هایی که موزیک شون رو توی دمای منفی 15 درجه سلسیوس و زیر آسمون همیشه ابریِ شمال غربی اروپا ساختن!
وقتی جلوی درِ تراس و توی هوای خنک بهار می خوابی و باد میخوره به صورتت و از توی آستین های پیرهن ت میره و سینه ت رو خنک میکنه، باید سه تار نوازیِ حسین علیزاده رو بشنوی.
وقتی نصف شب، سرت رو به پشتیِ صندلی ماشین تکیه میدی و باد از پنجره میاد تو و همۀ بدنت رو میلرزونه و خوشیِ یواشی توی چشمای بسته ت حس میشه، باید آهنگای نرمِ «ریانا» رو بشنوی.
و هزار مود و هوا و حالت دیگه ...
کاش می شد از خدا پرسید که چه چیزی توی موسیقی قرار داده که تا این حد می تونه روحِ و روانِ مخلوقاتش رو قلقلک بده ...
۴ نظر ۳ موافق ۲ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان