نام های مشابه. قسمت دوم

مارینا آبراموویچ و اوریانا فالاچی که آسونه! 

چند شب پیش خودمو متلاشی کردم تا یادم بیاد که فرق «بِن استیلِر» و «جیمز ویستلِر» و «آدام سندلِر» و «برنی سندرز» چی‌هست! 

۴ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

وقتی که غدهٔ خنده‌مان تحریک می‌شود

بعضی آدم‌ها هستند که چیزی را در وجودت تحریک می کنند. مثلا خنده را. طی شش ماهی که توی دانشگاه رفت و آمد داشته ام، فقط دو نفر را با این خاصیت دیده‌ام. اولی٬ پسری بود که در اتوبوس داخل دانشگاه٬ روی صندلی عقبیِ من نشسته بود. از توی آینه‌ی جلوی اتوبوس، می‌توانستیم چهره‌ی همدیگر را ببینیم. هی سرمان را این‌ور و آن‌ور می‌چرخاندیم و نگاه مان توی آینه به هم می‌افتاد و نیم ثانیه زل می‌زدیم توی تخم چشمان یکدیگر. شاید بیست بار این روند را تکرار کردیم. هر بار هم انتظار داشتیم که آن یکی٬ نگاهش جای دیگری باشد. کم کم متبسم شدیم و بعد از چند ثانیه، نگاه مان دوباره به هم خورد. جفت مان زدیم زیر خنده. قهقهه می‌زدیم بین آن همه آدم اَخمو! مثل دیوانه ها، بی دلیل سکوت اتوبوس را با خنده های ممتدمان شکستیم. سرم را برگرداندم و گفتم «آخه چرا؟» 

داشت از شدت خنده، اشک می‌ریخت. ایستگاه بعد، پیاده شدم و تا چند ثانیه زیر لب می‌خندیدم.

دومین نفر را هم امروز دیدم. در یکی از راهروهای دانشکده و در مسیر کلاس، داشتم راه می‌رفتم. سرم پایین بود و داشتم قرینه‌گیِ بندهای کفش‌هایم را بررسی می‌کردم

 لحظه ای سرم را بالا آوردم. یک مانتوی آبی روشنِ غیر عادی به سمتم می‌آمد! جلب رنگش شدم. صورتش را دیدم. داشت به من نگاه می‌کرد. بی دلیل، لب هایمان پوزیشنِ قبل خنده را گرفت. همان حالتی که سعی ‌می‌کنی نخندی و ناخودآگاه، لب هایت غنچه می‌شود. بعدش زدیم زیر خنده! نمی شناختمش و نمی‌شناختم. اما خنده‌ی مان توجه سه‌چهار نفری که نزدیک مان بودند را جلب کرد. مسخره بود. ده متر از همدیگر فاصله داشتیم و توی این ده متر٬ جفت مان تلاش می‌کردیم نخندیم و صدایی از دهان مان خارج نشود! بعد از شروع خنده، سرمان را پایین انداختیم و دیگر ندیدیم صورت همدیگر را. اما خنده‌ ادامه داشت، ‌

چیزی در وجود ما سه نفر بود که اینطور هر سه‌مان را خنداند!

اگر روزی یکی شان را دوباره ببینم، حتماً از او خواهم پرسید؛ اگر خنده‌ام نگیرد!

۹ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره!

یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی کسی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده! 

فکرشو بکنین :) 

.

الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :))

الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :))

.

#خالد


۱۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

وقتی که قهر می‌کنیم، بعدش چکار می‌کنیم؟

امروز ظهر با پدر گرامی بحث کردم. حق‌ هم با من بود تا هفتاد درصد. خودش هم می دونست. وقتی بحث تموم شد٬ رفتم توی فاز‌ قهر. «نابخردی های پیش بینی‌ پذیر» رو برداشتم و‌ شروع کردم به خوندن. اصولا هیچکس به اون کتاب نزدیک نمیشه. توی‌خونه‌ی ما، انجام کارهای‌ تمرکزی و‌ حساس و‌بعضاً غیرضروری، جزو‌ مستلزماتِ پس از قهرِ. مثلا وقتی بابام با کسی حرفش میشه، میره فیلتر ماشین ظرفشویی رو بر میداره و برقش می‌ندازه. من معمولا میرم یه جفت کفش پیدا می‌کنم و حسابی واکسش می‌زنم. گاهی هم میرم یه کتاب مسخره و صعب‌المطالعه مثل تحلیل سیستم آموزشی ایران در دهه اول و دوم انقلاب اسلامی یا یه‌ کتاب با موضوع نقد مارکسیسم و‌ چگونگی ریشه گیری مبارزات سیاسی مردم اروپا رو می خونم. مامانم میره کمد لباس های بیرونی‌ش رو مرتب می‌کنه. سیمین هم میره کتابای توی کتابخونه رو با یه ترتیب جدید، بازچینی‌ می‌کنه. مثلا بر اساس سال انتشار، یا رنگ جلد، یا حتی شماره‌ی ویرایش و‌ نوبت چاپ! امین کیبوردِ لپ تاپش رو از جا در میاره و‌ دکمه هاش رو با الکل تمیز می‌کنه!

خلاصه نمی‌ذاریم این سنت خانوادگی مون از بین بره.

امروز به این فکر کردم که این قبیل جروبحث‌ها، تاثیر فوق العاده ای بر تمیزی خونه و انجام کارهای خسته کننده ای که در حالت عادی تمایلی به انجامشون نداریم داره! مثلا میشه قبل از عید و با مشاهده‌ی تنبلی اعضای خانواده در همیاری جهت خونه تکونی٬ یک دعوای همه جانبه راه انداخت و منتظر موند که بعد از دو‌سه ساعت، لوازم الکترونیکی مون یه دور چکاپ و کمدها تمیز و کتابخونه گردگیری و‌ مرتب و کفش ها واکس زده و فیلترهای جاروبرقی و ماشین ظرفشویی و ریش تراش ها، نو نوار بشن! 

بگذریم! عجب کتابی هست این «نابخردی های پیش بینی پذیر»! 


۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

طعم گیجِ دو مشتِ متوالی!

دیده اید که توی فیلم های بروس لی، طرف با لگد می‌زند توی دماغ بروس‌لی و سپس بروس، انگشت شست‌ش را میگذارد سرِ سوراخ بینی اش و می آورد جلوی صورت و می‌بیند که یک قطره خون آمده است؟ بعدش هم جیغی می‌زند و مبارزه را ادامه می‌دهد! انگار نه انگار که چیزی شده. دیده اید که توی اکشن های هندی، طرف یک ساعت و نیم دعوا می‌کند و پانصد نفر از محلی ها را لت و پار می‌کند و سی بار با آجر، صورتش مورد اصابت قرار می‌گیرد و آخرش حتی همان یک قطره خونِ بروس لی هم از دماغش بیرون نمی‌آید ؟

خواستم بگویم همه اش اراجیف است! 

من مشت خوردم! فقط دو‌تا. اولی اش کنار گونه و دومی اش تقریباً بالای بینی! حدس زدم بد نیست که مکانیسم وقایعِ دقایقِ بعد از مشت خوردن و ارتباطش را با توطئه‌ی بالیوود و مکرِ دشمنان اسلام و انقلاب بدانید! پس خوب گوش کنید که چه می‌گویم!

با اصابتِ مشتِ اول٬ ذره ای گنگ می‌شوید. انگار که معلمی زده است توی گوش تان!  مشت دوم که می‌خورد به صورت تان، برای سه ثانیه گیج می‌شوید. یک درد خیلی خیلی کم احساس می‌کنید برای یک لحظه و‌بعدش تمام! در این لحظه، بابت شوک ناشی از مشت، خم می شوید و دست تان را به نشانهٔ آتش بس، بالا می‌گیرید و دست دیگرتان را مقابل بینی و دهان قرار می دهید. بعد از یک ثانیه، حس می کنید که آبریزش بینی گرفته اید! یک گرمای خفیف در ناحیه ‌ی بینی حس می کنید و بعد دست تان را از جلوی بینی برمی‌دارید. می‌بینید که دست تان سرخ شده و مایعی لخته گونه و تیره، دارد کف دست تان تکان می خورد! باور نمی‌کنید. بینی تان را بالا می کشید، اما می‌بینید که روی پایتان دارد قطره قطره خون می‌ریزد. به پیراهن تان نگاه می‌کنید که نوارهایی از رنگ سرخ٬ روی‌ش نقش بسته. سرخ‌تر و سرخ‌تر می شود. نمی‌دانید گریه کنید یا داد بزنید. دیالوگِ «چه غلطی کردی کثافت؟»، احتمالا پیش از هر چیز از زبان تان شنیده می‌شود! نمی‌دانید چکار کنید. مطمئناً گریه نمی‌کنید. فقط کمی هول می شوید و شروع می‌کنید به فحاشی! من که این کار را کردم. ناله نمی‌کنید؛ چراکه دردی ندارید که ناله آور باشد! پسری که مقابل تان ایستاده(گمان نکنم هیچ دختری جرأت کند دو مشت متوالی به صورتِ کسی بزند!)٬ با صدایی لرزان و‌ در اوجِ دوستانه‌گی، از شما عذر خواهی می‌کند. می‌گوید:«داداش‌ غلط کردم!»، «بیا بریم‌ دسشویی» «گ+ خوردم، دستتو بگیر جلوش نریزه!» 

اگر او هم مثل شما مامانی باشد و اولین دعوایش را با دو مشت تجربه کرده باشد، زیر بغل تان را می گیرد و می‌بردتان سمت توالت. اما اگر حرفه‌ای باشد، یحتمل می‌ایستد سر جای‌ش و می گوید که می‌خواستی با ما در نیفتی، بچه ننه! 

کِیسِ من، از نوع نخست بود و در عین ناباوری، با من نسبت خونی داشت و در کمال شرمساری، جزء اقوام درجه یک‌ام بود! اما فقط عذرخواهی کرد و گفت که بدو برو دسشویی، گند زدی به فرشا!

و شما هم ناباورانه، تلو تلو خوران به سمت سینک آشپزخانه می‌روید و در میان راه، عصاره ‌ی وجودتان را می بینید که نقطه‌ نقطه‌ی خانه تان را به نجاست می‌کشد و دایره‌ای سرخ رنگ، روی زمین به یادگار می‌گذارد!


برگی از دفتر خاطرات پسری که برای اولین بار در عمرش، مشت خورد!

.

الصاقیه: خب خدا رو شاکریم که زنده موندیم و شادی و فرح رو به قلوب مومنین برگردوندیم!

۸ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

کیفِ زلزله را بستیم...

دیروز مشهد پنج تا زلزله رو‌ تجربه کرد. همین نیم ساعت پیش هم یه پس لرزه ی پنج و نیم ریشتری. چند دقیقه پیش داشتم کیف می بستم برای حالتی که خدایی نکرده، تخریبی داشته باشیم. گازاستریل میذاشتم توی کیف، داشت گریه م می‌گرفت! گفتم چرا انقد ترسیدیم ما! مگه چه غلطی کردیم که از یه زلزله ی پنج شیش ریشتری که خونه هامون قطعا در برابرش مقاوم هستن، این قدر میترسیم! 

جدا از همه چی، بعنوان کسی که هر لحظه شک می کنه که دیوارای خونه ش داره میلرزه، میگم که حس خیلی بدی داره! خیلی بد.

.

الصاقیه: حلال بفرمایید :)

خدا رو چه دیدین ... .

۱۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

کاش هیچ دختری موهایش را قیچی نکند!

بافتنِ مو، جزء زیباترین تفریحات زندگی‌ ست. مهم نیست موهای دختران پنج شش سالهٔ فامیل باشد یا موهای سیمین یا مادر یا دختر همکارانِ پدر. می‌نشینی روی کاناپه. دو زانو می‌نشیند روی زمین. رو به تلویزیون و پشت به تو. موهایش را یک دور شانه می‌کشی. صاف‌ که شد، سه تکه می‌کنی‌اش. دستهٔ چپ را از روی وسطی رد می‌کنی، راست را از روی وسطیِ جدید، چپیِ جدید را از روی وسطیِ جدیدتر  ... . چند دقیقه می‌گذرد. کشِ صورتی یا آبیِ روشن‌ یا پاپیون سرخ‌اش را می بندی به انتهای بافه‌. دست می کشی به امتداد بافه و لذت می بری. با تمام وجود، پست و بلندی ‌اش را لمس‌ می‌کنی. می‌‌پرسد:«تموم شد؟» می‌گویی«آره» می‌پرسد:«خوشگل‌ شده؟» می‌گویی:«ماه شدی!» ذوق می‌کند و بلند می‌شود و می‌رود جلوی آینه. می‌گوید:«دست‌خوش بابا! یکی طلب‌ات» می‌گوید:«مرسی‌ مامان جان» می‌گوید:«واستا به مامانی‌ نشون بدم» 

می‌فهمی که چه می‌گویم؟

موقعی که راه می‌رود و بافهٔ بلندش در راستای کمر آویزان است، یا موقعی که سمت مادرش می‌دود و بافه‌اش روی هوا پایکوبی می‌کند یا موقعی که بافه را می‌اندازد روی شانه‌ و با دقت، ناخن هایش را لاک می‌زند، همان موقع توی دلم می‌گویم که کاش هیچ دختری هیچوقت موهایش را قیچی نکند! 

۴ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

السلام علی الدوچرخه!

دیروز دوچرخه را بردم تعمیرگاه. بعد از هفت ماه گوشه‌نشینی در کنج پارکینگ و حیاط. رو‌به‌راه کردنش قدری پول روی دستم گذاشت. هر تعمیرکاری که می‌بیندش، می‌گوید که این بیچاره عمر خودش را کرده است. تایر عقبش ساییده شده، دنده‌هاش شکسته، ترمز چپ‌ش شل شده، بخشی از میله‌هایش زنگ زده و چند قطعه‌اش گم و گور شده است! اما هنوز کار می‌کند. ساعت یک و نیم از تعمیرکار تحویل‌ش گرفتم. سوارش که شدم، انگار یک تکه از مغزم را به جا‌یش برگردانده باشند. حرم، کوهسنگی، مسیر چهار‌ساله‌ی دبیرستان، ساعت دو و نیم صبح ، باد سرد، هندزفری، خطّ گِل روی کاپشن، تصادف با سمند و مینی بوس و دوچرخه سواری یاسمن توی حیاط! همه از جلوی چشمم رد شدند. 

رکاب زدم. رفتم توی فلسطین و از پایین تا بالای‌ش را رکاب زدم. پاهایم به درد افتادند. 

امروز هم یکی دو ساعت بعد از بیدار شدن، تصمیم گرفتم بروم و منطقه را دور بزنم. هوا سرد بود. از ملک آباد راه افتادم و رسیدم به خیام، آزادی را تمام کردم و انداختم توی وکیل آباد و باز از کنار باغ‌ِ آستان قدس برگشتم به سمت فلسطین 

 سینه و شکم‌م داشت یخ می‌زد! صدای خس‌خس خودم را می شنیدم! آبریزش بینی گرفتم و از چشم‌هایم اشک می‌ریخت.

وقتی به خانه رسیدم، موهایم به بالا سیخ شده بود! باد زده بود بهشان. 

از فردا میخواهم با دوچرخه بروم‌ دانشگاه. ماهانه حدود چهل هزار تومان صرفه جویی می شود. هم فال و‌ هم تماشا و هم سِیو! 

چند تکه فلز و این همه لذت؟ یا لالعجب! 

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

پرواز با هواپیمای کاغذی

وقتی هواپیمای کاغذی ات درست شد، مرا سوارش کن. بدون صندلی، بدون کمربند، بدون مهماندار و خلبان. دراز می کشیم روی بالهایش. یک دست مان را به لبه بالها می گیریم و دست دیگر را گره می کنیم در دست دیگر همدیگر. به بالای تپه می رویم و می دویم. آنقدر سرعت می گیریم که خودمان هم به خودمان نرسیم. باد به زیر بالهای هواپیمای کاغذی مان می خورد و بلندمان می کند از این زمینِ سفت. سبک می شویم و بالا می رویم. به باد دستور می دهیم که ما را ببرد به جایی که هیچ کس پایش به آن نرسیده. جایی که فقط برای خودمان باشد. یک جزیره ی چند متر مربعی که تویش همه چیز پیدا می شود. از دلفین و نخل و درخت نارگیل، تا شن های ساحلی و جنگل و چمن فراوان. دو تا تاب هم دارد که طنابش به آسمان وصل است! هر چه نگاه می کنی، انتهایش را نمی بینی. وقتی تاب میخوریم، بلند بلند می خندیم و به خدا می گوییم که اینقدر محکم هُل مان ندهد. ولی خدا گوش نمی کند. هل می دهد مان. انقدر محکم هل مان می دهد که بالا می رویم. جیغ می زنیم و می گوییم که داریم بالا می آوریم هر چه نخورده ایم را. تاب از زیرمان جدا می شود و پرتاب می شویم به درون آسمان نارنجیِ پنبه ای. پیچ می خوریم و تاب. بالا می رویم تا جایی که سرعت مان صفر شود. سقوط می کنیم.سقوطی به آزادی هر دوی مان در جزیره. سرعت مام انقدر زیاد است که صدای جیغ مان پشت سرمان جا می ماند. باد توی چشممان میخورد و اشک مان را در می آورد. با سرعت نور می افتیم توی دریا. آنقدر فرو می رویم که دیگر نفس کم می آوریم برای برگشت به بالای آب. توی دریا نفس می کشیم. نفس هایی عمیق. کم کم بالا می آییم. روی آب شناور می مانیم. شکم های لخت مان به سمت آسمان است. نای شنا کردن نداریم. عضله هایمان منقبض نمی شود. موج می زند بهمان. هل مان می دهد به سمت ساحل. خودمان را روی شن ها می یابیم. آفتاب داغ، آب روی پوست بدن مان را تبخیر می کند. زل می زنیم به ابرهای سفیدی که لحظه ای شبیه نهنگ هستند و چند ثانیه بعد، می شوند شبیه گلابی و هواپیمای کاغذی. راستی! هواپیمای کاغذی ات را ساختی؟ من آماده ام برای رفتن.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

امشب سعید را دیدم

امشب سعید را دیدم. بعد از ییش از یک سال. در تعطیلات عید، به مشهد آمده است. سعید اولین دوستِ دبیرستانی‌ام بود.

اولین کسی که کتاب های رضا امیر خانی را به من معرفی کرد. اولین کسی که پیشنهاد عضویت در انجمن اسلامی دبیرستان و‌ راه‌اندازی نشریه‌ی دانش آموزی توی مدرسه را به من داد. اولین دوستی که همراهش به کتابفروشی رفتم. اولین کسی به من یاد داد چطور می‌شود با اتوبوس به حرم رفت! اولین کسی که مرا به اتحادیه برد. اولین کسی که همراهش نماز جماعت پنج نفره خواندم. اولین کسی که من را پیاده تا میدان شهدا بُرد. اولین کسی با من به دوچرخه سواری دونفره‌ توی مشهد آمد و چندین اولینِ دیگر ... . شاید مهم‌ترین‌ش همان اولی باشد. اولین دوست، خیلی مهم است. مثل اولین دختری که توی چشم هایت نگاه می‌کند و می‌گوید: «از آشنایی‌ت خوشبخت شدم.∆» تا ابد پیش‌ت می‌ماند؛ یا خودش، یا یادش. توی شش سالی که با سعید دوست بوده‌ام، دو بار دلم بخاطرش گرفته‌‌است. اولین بار، وقتی بود که سال دوم دبیرستان، در انتخاب رشته، انسانی را انتخاب کرد و از مدرسه‌مان رفت. توی شوک فرو رفتم. من مانده بودم و دبیرستانی که هیچ دوست صمیمی‌ای توی‌ش نداشتم. من مانده بودم و انجمنی که حالا مسئولش شده بودم و باید می‌چرخاندمش. حتی یادم نمی‌آید که بعد از سعید، ابتدا با چه کسی دوست شدم! برای این است که می‌گویم «اولین دوست» خیلی مهم است. دومی که بیاید، باز هم اولی نمی‌شود. همانطور که هیچکس برای‌م مثل‌احمدرضا نمی‌شود.

بعد از دوری‌مان، دور شدیم! کمتر تماس می‌گرفتیم. پیامی رد و بدل نمی‌شد. به معنای کلمه، دور شده بودیم.

بعد از سه سال-کنکور- دوباره همدیگر را دیدیم. یک ماه نگذشت که برای بار دوم، شوکه‌ام کرد. رفت تهران٬ برای تحصیل در رشته روانشناسی. خوشحال بودم، اما دلم گرفته بود. من هم تهران را زده بودم، مثل سعید، من هم به این فکر نبودم که شاید احمدرضا از رفتنم دلش بگیرد. سعید رفت.

امشب سعید را دیدم.

با او و مهدی و‌ مرتضی، دو ساعتی را توی یک آبمیوه فروشی به خنده و‌قهقهه گذراندیم. کم پیش می‌آید اینجوری بخندم. می‌خندم٬ خیلی زیاد! حتی‌ وقتی تنها باشم. اما امشب، الهه‌ی خنده، به کالبدم ورود کرده بود! حدود دو ساعت قهقهه‌ی مداوم.

نمی‌دانم چه شد که مرتضی حرف از وبلاگ‌م به میان آورد. سعید آدرس وب را خواست. نمی‌خواستم بدهم. خواستم بگویم نمی‌شود دوستان نزدیک، آدرس وب‌م را داشته باشند. همانطور که پدر و مادرت حق ندارند دفتر انشای‌ت را بخوانند! اما گرفت آدرس را.

امیدوارم هیچوقت این یادداشت را نخواند!

.

∆: بعداً احتمالاً درباره‌اش می‌نویسم.

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان