کسی عزا نخواهد گرفت

در پیاده رو، جمعیت مورچه‌ها به خط راه می‌رفتند. مانند باریکۀ سیاهی از آب، جریان داشتند. بچه‌ای مسیر حرکت مورچه‌ها را پیدا کرد. رفت بالای سرشان. پرید بالا و با دو پا، روی خط عبور مورچه‌ها فرود آمد. چند بار حرکتش را تکرار کرد و هر بار، جمعیتی از مورچه‌ها را که با سرعت، از خط خارج شده‌بودند و سعی می‌کردند فرار کنند لِه می‌کرد. بچه، زانوهایش را بالا می‌برد و با کف پا، بر سر مورچه‌ها می‌کوبید. مادرش از مغازه خارج شد. آمد سمتش؛ دستش را گرفت و با هم حرکت کردند.
کسی کودک را بابت کارش مواخذه نخواهد کرد؛ مگر نه؟ کسی نمی‌داند که هر یک از مورچه‌ها قبل از له شدن، چه چیزی در سر داشته‌اند. هیچکس برای مورچه‌های له شده عزا نخواهد گرفت؛ مگر نه؟ 
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خدایی؟

من یه عمر فکر می‌کردم صادق خرازی، سیاستمداری هست که دستی هم در ادب و شعر داره و یه زمانی هم مجری یک برنامه ادبی بوده! مثل علی اکبر ولایتی یا محمدعلی فروغی. تا این که امروز صبح، با «محمد صالح علا» آشنا شدم و فهمیدم جفت شون دو تان :))

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

در سفر: اسپشل اپسود!

پیش گفتار: سفرنامه در حال نگارش هست. اما ترجیح دادم به جای انتشار قسمت دوم، خیلی «پالپ فیکشن طور»، خط زمانی داستان رو منهدم کنم و این قسمت رو سینک کنم با آخرین خاطره حسین از سفر. چرا که شخصاً گلِ سفر رو اون دو روزی می‌دونم که توی روستای جنگلی بودیم.
.
.
راستش از همان روز اول که وارد گرگان شدیم، به حسین و تد غر می‌زدم که «پس کجاست آن جنگلِ پر پشت؟ کجاست آن ابر حامله از باران؟ کجاست آن مهِ صبحگاهی که بیاید و خفه مان کند از غلظت؟ کجاست آن جنگلِ دیده نشونده از فرطِ غرق شدگی در مه؟»
دوست داشتنی ترین تصویری تمام عمرم از جنگل داشتم، تصویری بود که سریال «در چشم باد» در همان قسمت های نخستینش از روستای محل زندگی بیژن و لیلی نشانم داده بود. زمین همیشه خیس بود و صبح ها پر از مه و شبنم. زمستان های مرطوب و درخت هایی که یکی در میان، روی تنه شان خزه های سبز رشد کرده بود و هرگز خشک نمی‌شدند. من تمام عمرم با همین تصویر به شمال ایران و تمام جنگل های دنیا نگاه می‌کردم. چند ساعت بعد از این که به گرگان و خانه تد رسیدیم، تصمیم گرفتیم به جنگلی برویم که در نزدیکی خانه شان بود. ( البته اگر یک ساعت پیاده‌روی برای رسیدن به جنگل را کوتاه بدانیم!)
وقتی به جنگل رسیدیم، هر لحظه منتظر بودم از مقابلم لشکری از مِه پدیدار شود و ما و جنگل پشت سرمان را ببلعد. اما هر چه جلو می رفتیم، خبری از مه نبود. بچه ها را کلافه کرده بودم. هر بار که تپه ای می دیدم که رویش کمی مه دیده می‌شد، می‌گفتم: «بیاین تا همون تپه بریم. اونجا مه داره». آن روز قسمت نشد به مه برسیم. حتی بارانی خشک و خالی هم نصیب مان نشد.
اما روستایی که فردایش رفتیم، فرق می کرد. صبح که در خانه روستایی بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم، تمام بدنم لرزید. مقابلم صحنه ای بود که هیچوقت بیرون از تلویزیون، تجربه اش نکرده بودم. مه! مهِ زیاد و روان. نسیم نرم به صورتم می‌خورد و دیوانه ام می‌کرد. مه در درّۀ مقابلمان حرکت می‌کرد و ما جزو خانه های بالای دامنه کوه بودیم و فقط می توانستیم از بالا تماشایش کنیم.
صبحانه که خوردیم، راه افتادیم به سمت جنگل. در جاده، کم کم مه را می شد دید که به فاصله چندصد متری مان رسیده بود. وقتی وارد جنگل شدیم، باران شروع به باریدن کرد. موهایمان خیس شده بود و دنبال سرپناهی برای کوله هایمان می‌گشتیم. درختان خیس بودند. درست مثل خاک و برگ زیر پایمان. مدتی بعد، حسین را مسئول زنده نگه داشتنِ آتش کردیم و با تد، راه افتادیم به سمت چشمه ای که هیچکدام مان دقیقا نمی‌دانستیم کجاست. مه هر چه جلو تر می رفتیم، غلیط تر می‌شد. حدود یک ربع پیاده روی کردیم که دیگر حدس می‌زدم مسیر برگشت مان را گم کرده ایم. اما برگشتن برایم مهم نبود. آنجا دقیقاً چیزی بود که یک عمر تصویرش را در ذهن داشتم. مه‌ی غلیظ که تا جلوی چشمانمان پیش‌روی کرده بود. داشتم دیوانه می‌شدم. گوشی ام خراب شده بود و لمسِ انگشتانم بر صفحه اش را حس نمی‌کرد. فلج شده بود. تد کمی نگران بود. آن موقع با خودم می‎گفتم که شاید نگران برگشتن مان است. اما برایم اهمیتی نداشت. آن موقع هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.
هوا سرد بود. باورم نمی‌شد که دیروز عصر، در فاصله چند کیلومتری آن جنگل و در جادۀ منتهی به روستا داشتیم از گرما تلف می‌شدیم و آفتاب به فرق سرمان می‌تابید. اکنون خبری از آفتاب نبود. راهی برای ورودش به جنگل نمانده بود. بالای سرمان را مه، تار کرده بود و بالاترش پر بود از شاخ و برگ‌های درختان. مقابلم را چهل پنجاه متری می‌توانستم به سختی ببینم. تد چند بار صدایم زد که وقت برگشتن است. زیر پاهایم پر بود از برگ های نارنجی و قرمز و سبز که خیس شده بودند و موقع قدم زدن، زیر گام هایم آرام ناله می‌کردند. گوشی را روشن کردم. یکی دو خط آنتن باقی مانده بود که متعجبمان کرد.
تصمیم گرفتیم برگردیم و بیخیال چشمه بشویم. اما چند قدم برنداشته بودیم که چشم مان به چشمه افتاد! مقابلش چاله ای بود به بزرگیِ یک تشت کوچک. از آب‌ش نوشیدیم. سرد بود و گوارا. قمقمه ام را پر کردم و باز همه اش را خوردم و باز پر کردم.
گمانم به تد گفتم که حاضرم همانجا بمیرم. نمی‌دانم. جمله‌ای شبیه به این. آن لحظه، واقعاً حاضر بودم همانجا دراز بکشم و زل بزنم به خاکستریِ بالای سرم و تا ابد همانجا دفن شوم؛ زیر همان شاخ و برگ های نارنجی و سبز و سرخ.

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

پف

کاش می‌شد به حمام برویم و موهایمان پف نکند. کاش می‌شد مثل چند ساعت قبلش شانه شان زد.


۱۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

سه در چهارِ دوست داشتنی

امروز با علیرضا به کتابخانه مرکزی رفتیم. قفسه های کتاب را گشتیم. هملت را برایم برداشت و اصرار کرد که بخوانمش. «مصاحبه با تاریخ» و «زندگی جنگ و دیگر هیچ» از اوریانا فالاچی را امانت گرفتم. کتاب دومی، در مجموعه اهدایی بود. نمی دانستیم کجاست. گفتند باید بروید طبقه بالا. تا همین امروز، طبقه بالا را ندیده بودیم. بالا که رفتیم، با دو سه سالن رو به رو شدیم. یکی شان به اتاقی می رسید. اتاقی با دکوری متفاوت از باقیِ کتابخانه. بالایش تابلو زده بودند: «مجموعه آثار اهدایی». یک اتاق به مساحت دو فرش سه در چهار و دیوارهایی که با چوب، قفسه بندی شده بودند. فضای میانی اتاق هم با قفسه پر شده بود. گوشه اش یک میز دو نفره بود. دختری پشتش نشسته بود. دنبال کتاب می گشتیم که صدایی گفت: «آقا دنبال چی هستین؟» 
با کوله پشتی ام، به سختی میان دو قفسه چرخیدم و پشت سرم را نگاه کردم. خانمی میانسال، با مانتوی خاکستری مایل به قهوه ای و مقنعه ای به رنگ قهوه ای روشنِ مصنوعی، زل زد به چشمان مان. عینکی به چشم داشت. گفتیم که داریم پیدا می کنیم و نیازی به کمک نیست. اصرار کرد که کد کتاب را به او نشان بدهم. گفت: «اینجا نیست. بیا دنبالم.» آن کتاب، انگار استثنائی بود میان آن چند هزار کتاب. کنار بقیۀ هم کد هایش نبود. خانم میانسال، میان قفسه های تنگ اتاق راه می رفت. مانتو و شلوارش آنقدر خوب اتو شده بود که مطمئن بودم اگر همان لحظه به آن ها دست می کشیدم، گرمای اتو کشیده شدن را حس می کردم. اکثر زنانی که در کتابخانه هستند، همین جوری اند. عینک های تمیز، ناخن های گرد و بی چرک و انگشترهای تک و مقنعه و مانتوی اتو کشیده. اکثراً هم ساکت هستند.
کتاب را پیدا کرد و به دستم داد. گفت بیایید دنبالم تا ثبتش کنیم. ذوق زده بود. با خوشحالی پشت میزش نشست و آماده مراحل ثبت شد. انگار خیلی وقت بود کسی پیشش نرفته و کتابی را از او امانت نگرفته بود. دو بار تاکید کرد که موقع بازگشت، کتاب را به طبقه بالا بیاوریم و به خودش تحویل دهیم. خیلی از دانشجوها، کتاب های مجموعه اش را اشتباهاً به مخزن اصلی تحویل می دهند.  کتاب را دستم داد. نگاهی به اتاقش انداختم. نورش نه کم بود و نه زیاد. بوی کتاب می داد. کتاب هایش غالباً کهنه بودند. کتاب هایی که برخی توسط سیاستمداران و برخی توسط نویسنده های معروف اهدا شده بود. نویسنده هایی که شاید هیچکس را نداشتند که بعد از مرگ شان، برود سراغ خواندن کتاب های کهنه و زرد شده شان.
جای قشنگی بود. شاید قشنگ ترین جای ساختمان عریض و طویل کتابخانه مرکزی. خلوت هم بود. ساکتِ ساکت. پنجره های دوجداره اجازه نمی دادند که حتی صدای پرنده های بیرون ساختمان و روی درخت ها، صدایشان به داخل اتاق برسد. تنها صدای ورق زدن برگه های کتاب جلوی دخترِ کنج اتاق به گوش می رسید و کلیک های موس زن میانسال. فکر کنم پاتوق جدیدی را پیدا کرده ام...
۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

همه فرزندان من

از ده یازده سالگی، بی دلیل تصمیم می گرفتم که برای بچه های احتمالی ام در آینده، اسم انتخاب کنم. زمانی با خودم می گفتم اگر پدر یک دختر و یک پسر شوم، اسم دخترم را «گیتی» و اسم پسرم را «کیهان» می گذارم. بعدها گفتم اگر دو تا پسر شدند، اسم یکی شان کیهان و دیگری «خسرو» خواهد بود. بعدترش «نگار» به دنیا آمد و پشت سرش، لیلی (Lili) متولد شد. نامِ دوست داشتنی ترین پسرم را «عدنان» گذاشتم که حاصل ازدواجم با دختری لبانی است. آنقدر نام عدنان را دوست داشتم که پیش از تولد سومین پسرم، به همه گفته بودم عدنان صدایم کنند. وقتی پسرم ده ساله شد، فهمیدم چقدر شایستۀ نام عدنان است. از آن پس، من یاسین شدم و او عدنان. 
امشب، بطور اتفاقی یاد «ویرجینیا وولف» افتادم. نام ویرجینیا وولف را پارسال برای اولین بار و در تیتر یک مطلب خواندم. بعد هم رفتم سراغ کتاب هایش در کتابخانه مرکزی. امشب چند مرتبه نام ویرجینیا را زیر لب زمزمه کردم. سه چهار دقیقۀ پیش، «ویرجینیا» هم به دنیا آمد. دختر فوق العاده ایست ... 
۱۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

من توی هوای سرد هم افسرده می‌شم

- شهرتون خیلی گرمه ... من توی هوای گرم افسرده می‌شم 
+ چند روز دیگه با مامان بابات برمیگردی شهر خودتون. حالت خوب میشه.
- من تو هوای سرد شهرمون هم افسرده می‌شم ...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

خانواده‌ی فیل‌ها

 

 

«خونواده‌ی فیل‌ها، زیر سایه‌ی درخت، با گوش‌هاشون خودشون رو باد می‌زدن و خنک می‌شدن.»

#داستان_کودکانه

.

.

موزیک برنامه‌ای که «آقای حکایتی» توش قصه تعریف می‌کرد رو از وبلاگ پونیکا پیدا کردم. ساعت 2:10 صبحه و هربار که تکرار می‌شه، آدم رو بیشتر هوایی می‌کنه. ایده کار هم که از پست اخیر خانم ناردونه هست که در مورد داستان های کوتاه 10 کلمه ای برای کودکان بود.

 

۷ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

اولین حقوق کاری

بابا همیشه می‌گفت که اولین حقوق کاری‌ام، خاص‌ترین حقوق‌م خواهد بود. احتمالاً دستم به خرج کردنش نمی‌رود. برایم عزیز خواهد بود و شاید یک اسکناس‌ش را را زنده‌‌زنده بگذارم لای دفترچه خاطرات یا آلبوم عکس های‌م. می‌گفت خرج شدنِ ریال‌به‌ریال‌ش را با حس خواهم‌کرد. در مصرف کردن‌ش وسواس به خرج می‌دهم و نهایتاً خاطره شیرین‌ش همیشه برایم می‌ماند.

چند ماه پیش اولین حقوق کاری‌ام را گرفتم؛ اما آنطوری نشد که سیمین و بقیه می‌گفتند. من اولین حقوق کاری‌ام را در حالی گرفتم که دو برابرش را به صندوقدارِ تریای دانشکده، آرایشگر محله و چند نفر از دوستانم بدهکار بودم. من ریال به ریال خرج شدنِ حقوق‌م را حس نکردم. اولین حقوق کاریِ من، دو سه روز بعد از واریز شدنش به حسابم تمام شد. ذره از آن برایم باقی نماند و اسکناسی برای گذاشتن لای دفترچه خاطرات وجود نداشت.

من حتی نفهمیدم که آن پول، پول اولین حقوق کاری‌ام است! گمان کردم همان مبلغی است که بابا اول هر ماه به حساب‌م واریز می‌کرد! مبلغی که نیمی‌ش خرج رفت و آمدم به دانشگاه می‌شد و باقی‌اش می‌رفت برای رزرو غذای سلف و خریدن شیر و بیسکوییت برای صبحانه. به همین خاطر بود که در خرج کردن اولین حقوق‌م، هیچ وسواسی نداشتم. پولی بود مثل همه پول های دیگری که باید صرف صاف کردن بدهی ها و همان خرج های همیشگی می شد.

شبی که حقوق اول‌م به حسابم واریز شد، در راه برگشت از دانشگاه به خانه بودم. پیامکی از بانک دریافت کردم که خبر از واریز 55000 تومان به حسابم داد. قبل از آن، حسابم تقریباً خالی بود. خوشحال شدم از دریافت پولی که بی دلیل به حسابم ریخته شده بود. پیامک را که خواندم، نزدیک مغازه سر کوچه مان بودم. وارد مغازه شدم. بستنی خریدم و به خانه رفتم.

وقتی به خانه رسیدم، مامان و بابا داشتند اخبار را تماشا می‌کردند. سلام کردم و به هر کدام یک بستنی دادم. کوله‌ام را روی زمین انداختم و در حالیکه بستنی ام را گاز می‌زدم، به بابا گفتم: «ممنون بابت پول». متوجه حرفم نشد؛ حواسش به اخبار بود. من حتی شیرینیِ اولین حقوق کاری‌ام را هم نشناخته خوردم!

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان