هوا باید امشب سرد باشد

مثل این که زندگی ما از مجموعۀ ناراحت کردن‌ها و عذرخواهی‌ها و ناراحت شدن‌ها و تاسف‌ها تشکیل شده. همینجوری:

 

 

 

 

۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

جام جهانی چشمات

من که فوتبال‌بین نبودم. کل چیزی از فوتبال می دانستم، این بود که موقع بازی کردن با پلی استیشن باید تیمی را انتخاب می کردم که لباسش زرد است. که آن را هم خودت بهم یاد داده بودی. گفته بودی لباس زردها فعلا قوی ترین تیم توی محصولات KONAMI* هستند. من که از برزیل فقط لباس زردش و از ایتالیا پیراهن آبی رنگش را می شناختم. تو بودی که برایت مهم بود بدانم فلان بازیکنِ کچل و سبزۀ روی پاستور، اسمش روبرتو کارلوس است و آن قدبلند مو بور، فرانچسکو توتی. من که فوتبال دوست نبودم. تو بودی که در نُه سالگی سه دست لباس آث میلان داشتی و عصرها با پسرهای بزرگ‌تر از خودت توی کوچه دعوا راه می‌انداختی که آث میلان با وجود شکست در دربی، افتخاراتش آنقدری زیاد است که طرفداران اینتر حالا حالا ها دهان‌شان را ببندند.

ادامه مطلب ۱۴ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

ممفورد ان سانز

بخش بزرگی از خاطرات کودکی ام با صداهای اطرافم یادم مانده. تصاویری که از خانۀ قدیمی مادربزرگ و پدربزرگم دارم، همگی همراه با لالایی مادرم موقع خواباندن‌م است که هنوز هم گاه‌گدار موقع خواب عصرگاهی برایمان می‌خواند. آن موقع سه چهار ساله بوده‌ام، اما هنوز جزییات عجیبی مثل طرح تشک‌چه‌های مبلمان خانه مادربزرگ و پاسیوی سرسبز و آشپزخانه‌اش در ذهنم مانده. مامان هم یادش مانده که هر بعدازظهر، تشکچۀ روی مبل را برمی‌داشته، می‌گذاشته روی پا و مرا روی آن می‌خوابانده، بیشتر وقت‌ها هم کنار پاسیوی خانه، در چند قدمی آشپزخانه.

باقی خاطرات خانگی‌ام همزمان با تغییر سلیقه موسیقایی برادر بزرگم ثبت شده‌اند.

ادامه مطلب ۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

سایه

امروز در حال طی کردن مسیری یک کیلومتری زیر زلّ آفتاب، به خودم قول دادم که تا خرداد تمام نشده، برای خودم عینک آفتابی بخرم. وقتی به اولین سایۀ میان راه رسیدم، یاد این افتادم که متاسفانه وضع مالی‌ام اجازه نمی دهد حالا حالاها به خریدن چیزهایی مثل عینک آفتابی فکر کنم و بهتر است تا وقتی وضع بهتر شود، از توی سایه حرکت کنم.

گویا خارجی‌ها عبارتی دارند با ترجمۀ تحت اللفظی «ایکس، آخرین چیزی‌ست که من ممکنه بهش فکر کنم» یا «فلان چیز، کمترین چیزی است که ممکن است ذهن من را درگیر کند.» چند روز پیش همینجوری به سیمین گفتم که هدفون خوبی دارد و شروع کردم به لیست کردن محاسنش. گفت «خب تو هم بگیر.» خندۀ عارفانه‌ای زدم و گفتم بعداً ایشالله. امروز به این فکر کردم که لیست چیزهایی که قرار است حالا حالا ها به خریدنشان فکر نکنم، دارد درازتر می شود. تا دیروز هدفون بود و ساعت و دوچرخۀ جدید و کلاه دوچرخه سواری و اینجور چیزها. حالا عینک آفتابی هم بهش اضافه شده‌است.

۱۸ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

نصرتی، بابابزرگ و سعید شیرازی

مامان‌بزرگ زنگ می‌زند و می‌گوید که بابابزرگ از دیشب که به حسینیه رفته، هنوز برنگشته‌است. کم پیش میآید که مامان بزرگ نگران حال بابابزرگ شود. از وقتی که یادمان می‌آید، بابابزرگ همیشه موقع اذان صبح و سفره شام، برنامه یکی دو روز آینده‌اش را مو به مو برای حاج خانم تشریح می‌کند. برنامه‌اش هم معمولا شامل رفتن به حسینیه برای دیدن دوستان، رفتن به فلان مسجد برای شرکت در ترحیم فلان دوستِ تازه درگذشته و رفتن به نانوانی میدان جام عسل* برای گپ و گفت با دوست قدیمی‌اش است. تنها نکته درمورد بابابزرگ که ممکن است مامان بزرگ را نگران کند، رانندگی خطرناک او با موتور سیکلت قدیمی‌اش است. هر سال موقع عید دیدنی‌ها، خاطره دو سه تا از تصادف‌های سال قبلش را برایمان تعریف می‌کند و به گاف‌هایش موقع موتورسواری می‌خندد و ما همه به این فکر فرو می‌رویم که این بشر پارسال چند تصادف داشته که تنها در یک روز می‌تواند خاطره دو سه تایشان را برایمان تعریف کند.

ادامه مطلب ۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وقتی لو می رویم

همیشه خوشحال از این بودم که جز تعدادی انگشت شمار از دوستانم، هیچ آشنایی به توییترم دسترسی ندارد. یک شب نوشتم که حین کار، هشت ساعت متوالی به یک پلی‌لیست در اسپاتیفای گوش کردم. فردایش سر سفره صحبت از حجم اینترنت خانه شد. مثل همیشه حاشا کردم و قال کردم که من هم اندازۀ بقیه مصرف می‌کنم. یکهو برادر ارشد گفت «و هشت ساعت چرخیدن تو اسپاتیفای هم از حجم اینترنت مصرف نمی‌کنه» و قاشق را برد توی دهان.
.
قال کردن یعنی سروصدای بیخود به راه انداختن و پاک کردن صورت مسئله یا اتهام میان صحبت‌های درهم و برهم.
۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

حیاتی بی‌نفس

و بعد از خواب بیدار شدم

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

داستان عامه پسند

من هم تا 14 سالگی از شیرینی فروشی محله‌مان نان‌قندی و شیر می‌دزدیدم که زنده بمانم. اما یک روز افسر اسکاتلندیارد من و برادر کوچک‌م را حین دزدی گرفت و آنقدر کتک‌مان زد که بیهوش شدیم. فردایش توی یک یتیم خانۀ کثیف بیدار شدیم. بعدش یک مامان بابای پولدار آمدند و به فرزندی قبول‌مان کردند و خوشبخت شدیم.

الان هم من و برادر کوچکم، هر دو نویسنده‌ایم. او در «شارلی‌هبدو» یادداشت‌های نژادپرستانه می‌نویسد و من در ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان، یادداشت‌های نرم و لطیف اجتماعی می‌نویسم، جوری که به کسی برنخورد. مامان و بابا، بعد از ما 39 تا بچۀ یتیم چینی و سیاهپوست را به فرزندی قبول کردند. اما چون تعدادشان بالا بود، سیستم تربیتی مامان و بابا زیر بار کمیّت بچه‌ها کم آوارد. از 39 بچه، 20 تای‌شان از خانه چیزی دزدیدند و فرار کردند. اما چند سال بعد، 11 تای‌شان به اعدام و 4 تای‌شان به حبس ابد محکوم شدند و 5 تای‌شان خودکشی کردند. 19 تای دیگر هم در همان سال های اول، به یتیم خانه برگشتند. سه تای‌شان در راه برگشت مرض سل گرفتند و مُردند. 5 تا هم وبا گرفتند، ولی نمردند.

من و برادر کوچکم آخر هر سال به دیدن مامان و بابا می‌رویم و همگی دور میز، پای می‌خوریم و چای می‌نوشیم.

.

الصاقیه: در حال گذراندن دورۀ «من اینجا چه غلطی می‌کنم» هستم. درست می‌شه ایشالله.

۲ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

به دخترک‌ها نگاه نکنید

مرگ شاید دخترکی باشد غمگین، رونده بر خیابانی شلوغ. که سرش دائماً پایین است و به کفش‌های آدم‌های دور و برش نگاه می‌کند. هرازگاهی سرش را بلند می‌کند، در چشم‌های صاحب یک جفت کفش‌ نگاه می‌کند و لبخند می‌زند، سرش را دوباره پایین می‌اندازد، خنده از لبش محو می‌شود و نگاهش را غمگین، بین کفش‌های باقی رهگذرها می‌گرداند.
.
الصاقیه: فونت دوست داشتنی جدید هم حاصل زحمت «هالی هیمنه»ی بزرگواره که وقت گذاشتند و کمک کردند برای بهتر شدن سر و وضع اینجا. دست شون رو می‌فشاریم از پشت کیبورد.
.
#خالد
۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ترحّم

امشب برای افطار به خانۀ یکی از دوستانم دعوت شده بودم. وقتی وارد خانه اش شدم، دختربچۀ یکی دو ساله‌اش را دیدم که توی پذیرایی ایستاده. اولین چیزی که در دخترک توجه‌م را جلب کرد، چشم چپ‌ش بود که در تعریف روزمرۀ ملت، «چپ» خوانده می‌شود. چپ به این معنا که یک چشمش نسبت به چشم دیگرش، کمی آن طرف‌تر را نشانه می‌گیرد. گمانم یکی دو ثانیه‌ای مات نگاهش کردم. با خودم گفتم نباید هیچکس این صحنه را ببیند. قبل از رسیدن پدرش، خودم را جمع و جور کردم، لبخندی به او زدم و راهم را کشیدم. دلم یک لحظه برای کودک سوخت و بعدش حالم از خودم به هم خورد که دلم برایش سوخته. در همان دو سه ثانیه‌ای که به دختر نگاه می‌کردم، احتمالاً داشتم ترحم می‌کردم که چرا دنیا اینقدر مسخره است که توی‌ش کودکی اینطوری به دنیا می‌آید و بعدها احتمالا قرار است بابتش هزاران نفر مثل من، در اولین نگاه دو سه ثانیه اینطوری نگاهش کنند. تا آخر حضورم در خانه، چند باری دور و برم چرخید. دوست داشتنی بود. مثل همۀ بچه‌ها دو ساله که دائم انگشت به دهان می‌گیرند و «اَدَ بَدَ» می‌کنند. همان لحظات فکر می‌کردم که حس‌ خوشایندم نسبت به کودک، ناشی از همان ترحم است. ترحمی که گمانم تا ده دوازده سال دیگر، حال کودک را به هم خواهد زد. حتی وقتی الان می‌نویسم «دوست داشتنی بود»، مطمئن نیستم که نظر خالصم در موردش است یا نظرِ آمیخته به عذاب وجدانِ حاصل از آن نگاه اولم به او.

همیشه گفته‌اند ترحم چیز بدی‌ است. گفته‌اند ترحم، حالِ آدم‌های مورد ترحّم را بد می‌کند. اما ترحم به گمانم یک حسّ طبیعیست. همین الان ممکن است دوستم بیاید و این حرف‌هایم را بخواند و از دستم کفری شود. اما مگر ممکن است انتظار این حس را در من نداشته باشد؟ این یعنی ترحم، حسّی طبیعی و خالص است. مثل تنفر و دوست‌داشتن و هیجان و خشم. شاید هم همۀ این‌ فلسفه‌بافی‌ها را اینجا می‌گویم تا خودم را آرام کنم. دختری که امشب دیدم، متفاوت بود و الان حتی مطمئن نیستم که به کار بردن صفت «متفاوت» برایش خوشایند است یا نه. این احوالاتِ امشبم بیشتر از هرچیز، حاصل برخوردم با آدم‌های احمقی‌ است که توی توییتر و همایش‌های چرند دانشگاهی، سر هر جمله‌ای که از دهان دیگران بیرون می‌آید، زرِ مفت می‌زنند که «این که فلانی گفت، سکسیست بود و فلان چیز رِیسیست است و الان شبیه فاشیست‌ها داری تکلم می‌کنی و تو بالکل حاصل تربیت خانواده‌ای سکسیست هستی» و از این دست اراجیف.

همین.

.

الصاقیه: حس می‌کنم فونت یه نمه برای خوندن ریزه.


۳ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان