به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

در تبریز

می‌خواستم تلگرامم را چک کنم. به لطف فیل ترینگ و به لطف نسخۀ قدیمی سیستم عامل گوشی، هیچ فیل تر شکنی را نمی توانستم رویش نصب کنم. دنبال آدرس کافی نت های تبریز گشتم و یکی را پیدا کردم. کافی نت صدرا، شریعتی شمالی، روبه‌روی پارکینگ خیریه، ساختمان 150. تماس گرفتم تا مطمئن باشم امروز باز هستند. جواب داد و گفت انشالله تا ساعت 9 باز هستند. راه افتادم.نمی دانم چرا توی خیابان اینقدر پیرمرد راه می رفت. از هر دو سه نفر، یکی میانسال بود. سه چهار راه به سمت غرب و یک چهار راه به سمت جنوب آمدم و رسیدم به ساختمان 150.  وارد که شدم، جماعتی بازشسته، صندلی ها را گرفته، منتظر بودند که دو متصدیِ کافی نت برایشان اطلاعاتی رادر سایتی آپلود کنند. گفتم می خواهم پشت یکی از سیستم های خالی بنشینم. سرش را بالا نیاورده گفت «کارت ملی»! با خودم گفتم نکند فکر کرده من هم می خواهم اطلاعاتم را در جایی آپلود کنم. تاکید کردم که فقط سیستم می خواهم و او هم تاکید کرد که باید کارت ملی بدهم. گفتم تبریزی نیستم و فقط می توانم کارت دانشجویی ام را بدهم. خودم توی دلم به توجیه مسخره ای که برایش آوردم، خندیدم. کارت را بی چک و چانه قبول کرد و گفت بنشینم پشت سیستم آخر. موس را که دستم گرفتم، دیدم روی دسکتاپ با خط درشت نوشته اند: «استفاده از هرگونه فی‌ل ترش کن و VPN ممنوع می‌باشد.»

از وقتی پشت سیستم نشستم، پانزده دقیقه گذشته و هنوز نمی دانم برای نصب یک اکستنشن کروم باید با پسر هماهنگ کنم یا نه. جهنم و ضرر! اکستنشن را نصب می‌کنم و اگر زد و فهمید و شاکیس شد، می گویم «من تبریزی نیستم، کارت ملی‌م رو می‌دم، بذارین وی پی ان نصب کنم!» و باز توی دلم به توجیه مسخره ام بخندم.

.

بعداً نوشت: یادم آمد که اکستنشن کروم برای لحظۀ لاگین شدن‌ش نیاز به یک ف‌یل ت‌ر ش‌کن دیگر دارد. البته که از یارو هم پرسیدم و نمی دانست اکستنشن کروم چیست و گفت نرم افزار نمی تونی نصب کنی، اگر کار دیگه ای کردی، کردی.

بعدتر نوشت: تلگرام وب بدون فیل تر شکن بالا اومد!

۱۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

قابلیت ارثی شدن

دیشب رفته بودم فروشگاه کمی هله هوله بخرم. دو پاکت شیر برداشتم و دو تا کلوچه و یک پفک و یک چی‌پلت و یک چیزی باریک، شبیه به پفک که ده سال است می‌خوریم و هنوز اسمش را نمی‌دانیم. در صف صندوق بودم که عموی شصت و خرده‌ای سالۀ مامان را دیدم. یواش یواش جلو رفتم و گفتم «سلام عمو هادی». مقابلش بودم اما چپ و راستش را نگاه کرد و بعد مرا دید. خاصیت ناهماهنگیِ قدرت شنوایی گوش‌ها همین است. از چپ که صدا بیاید و گوش چپ‌ات ضعیف‌تر از راستت باشد، پشت سر و سمت راستت را نگاه می‌کنی. بابابزرگ خودمان هم همینطوری است. یک ثانیه‌ای گذشت و من را شناخت و احوالپرسی کرد. گفت می‌خواهد پنیر و شیر و چیزی دیگر بخرد. همراهش رفتم و به سوال‌هایش درباره این که پسر سیما هستم یا ریحانه جواب دادم و گفتم من آن بچۀ سومی‌ام که قبلا خیلی کوچک بود. سوال تکراری تمام آشناهای دور که خانواده ما را هر پنج سال می‌بینند، همین است. همین که من یاسین-بچۀ آخری-هستم یا وحید-بچۀ وسط-. نصف آشناها، خانواده ما را زمانی دیده‌اند که من هفت هشت ساله بوده‌ام و وحید ده یازده سالش بوده و امین چهارده ساله. از آن موقع به بعد، هیچ‌کدام شان نتوانستند گذر سال‌ها را با سن و سال بچه‌های مهدی و سیما هماهنگ حساب کنند و هیچ وقت نفهمیدند که بعد از ده سال، یاسین می‌شود چیزی بزرگتر از وحیدِ ده سال پیش و وحید هم ده سال بزرگتر از خودِ ده سال پیش‌اش.

ادامه مطلب ۱۲ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

بشورید و بسابید

چهار ماه پیش تصمیم گرفتم چند پودر دستی را با هم مقایسه کنم. بعد از چهار ماه بشور و بساب، به این نتیجه رسیدم که پودر دستی پرسیل به مراتب قوی‌تر از پودر دستیِ برف است. نیاز نیست بیش از حد چنگ بزنید. لباس‌تان هم بعد از شستشو به تکه چوب تبدیل نمی‌شود. در لباس‌های سفید، قدرت پرسیل خیلی مشهود‌تر است.

.

الصاقیه: دیشب برای اولین بار توی فروشگاه مستقیماً رفتم سمت قفسۀ پودرهای لباسشویی و برای اولین بار می‌دانستم که کدام یکی را می‌خواهم بردارم. حسّ بامزه‌ای بود. سر جمع دو یا سه تا کالا را اینجوری می‌توانم بخرم.

البته فعلا فقط بین برف و پرسیل می‌توانم تصمیم گیری داشته باشم. هر بستۀ پودر دو ماه زمان برد تا تمام شود. سافتلن و هوم کر وسط بیایند، کار خراب می‌شود!

جادی یک بار کار مشابهی رو با کنسرو تن ماهی کرده.

بطور کلی سیستمی که توی‌ش ملت بروند جنس‌های مختلف را بخرند و این شکلی مقایسه کنند و نتایجش را به اشتراک بگذارند، ثمراتی باورنکردنی‌ برای جامعه دارد. مخصوصاً این روزها که کیفیت جوری می‌رود زیر پوست تبلیغات که سگ صاحبش را نمی‌شناسد.

۱۹ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

هنوز هیچى

3:17

روى لبه پشت بوم نشسته‌م. پاهام رو آویزون کرده‌م. به جلو نگاه مى‌کنم و سعى مى‌کنم به این فکر کنم که از فردا و پس فردا و روز بعدش چى مى‌خوام.

3:33

یک ربع گذشت و هیچى. سرم گیج رفت.

3:35

اذان تمام شد. باد داره مى‌خوره تو صورتم.

3:37

این پخش مى‌شه:

3:40

مسخره س.

ادامه مطلب ۸ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

دشمن ما همینجاست

من دشمن دیرین تمام آدم‌هایی‌ام که توی صف نانوایی بیشتر از دو تا نان می‌خواهند بخرند.

۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان