پسرها و پدرها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مردها بوی فاضلاب می‌دهند

زن وارد اتاقِ من و مرد دیگر می‌شود. می‌گوید: «این اتاق چه قدر بوی مرد می‌ده!»

مرد دیگری که پشت یکی از سیستم‌ها نشسته، می‌گوید: «بوی فاضلابه.»

۱۱ نظر ۹ موافق ۳ مخالف

آمیختگی

یک روز یک لیست می‌نویسم. یک لیست از تمام زنانی که روزی دوست داشته‌ام. مهم نیست بخاطر مانتوی مرتب‌شان بوده باشد یا تار مویی که روی صورت‌شان آمده‌باشد یا طرز به دست گرفتن قاشق و چنگال. مهم این است که بخاطر چیزی که برایم مهم بوده است، دوست‌شان داشته‌ام. سیمین می‌گوید پسرها زیاد این‌طوری می‌شوند. در غریزه‌شان است که برای جفت‌گیری‌شان دنبال ماده‌‌های خوب بگردند. آن‌هایی که مادران بهتری خواهند بود. عشق و شهوت غریزی در انسان جوری به هم آمیخته‌اند که نمی‌شود به این راحتی‌ها از هم تفکیک‌شان کرد. مثل خمیر سرخ و خمیر سفید که در کف یک دست بگذاری‌شان و در هم غلت‌شان بدهی. و بعد مشت دستت را باز کنی و ببینی رفته‌اند توی همدیگر. عشق و غریزه همین‌قدر در هم آمیخته‌اند. نمی‌دانی بخاطر بوسه‌ای که در فلان فیلم دیده‌ای داری به فلانی جور دیگری نگاه می‌کنی یا واقعا برایت مهم است که امروز چه حالی دارد.

سیمین فارغ از تمام اطوارهای فمینیستی‌ و ضدّ سکسیسم‌ش، می‌گوید بسیاری از زنان هم دنبال نری هستند که پدر خوبی برای فرزندان‌شان باشد. حالا کنارش اگر بلد باشند پنچری ماشین را بگیرند، اندام خوبی داشته باشند و بدانند چگونه سیگار بپیچند هم که چه بهتر.

این‌ها را گفتم که بگویم نمی‌دانم «م.م.م» را به خاطر فریم عینکش دوست دارم یا چیز دیگری. یا فلانی را به خاطر این دوست دارم که فلسفه می‌خواند یا همه‌اش به خاطر شنیدن حرف‌های فلانی از آخرین چالش‌ خود با دوست‌دخترش است. هر طور که باشد، در گوشه‌ای از دفتر خاطراتم، لیستی می‌نویسم از آن‌هایی که دوست‌شان داشته‌ام. ‌خواه به خاطر این که موقع گرفتن ماژیک از دختر جوانِ استاد حلّ تمرین، دستم به شکلی غیرعادی نوازش شده باشد، خواه به خاطر که یکی نظرش دربارۀ اعتصابات کارگری زمان شاه، برایم دلبرانه بوده‌باشد.

.

الصاقیه: ما معمولاً از آدم‌های توی مترو، کلاس زبان، آموزشگاه موسیقی و گروه تلگرامی خوش‌مان می‌آید. دوست داشتن مرحلۀ جلوتری است. استفاده از لفظ «دوست داشتن» در این یادداشت چندان درست نیست. چیزی میان خوش آمدن و دوست داشتن که فعلاً اسمی برایش نمی‌شناسم.

۱۳ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

از هر دری سخنی

فکر می‌کنم خودم را بیش از حد بسته‌ام به بادِ چیزهای مختلف. به لیست کتاب‌هایم توی گودریدز که نگاه می‌کنم، از بیگ دیتا و زندگینامۀ ابوسعید ابوالخیر می‌بینم تا داستان‌های ویرجینیا وولف و تاریخ انقلاب مشروطه و اقتصاد فقر و نظریات توسعه.

اسپاتیفای و ساندکلاد، برایم شده‌اند بازار شام. صبح را با رامشتاین و مرلین منسن شروع می‌کنم و ظهر می‌روم سراغ هوزیِر و آهنگ های کانتری. بعدش ترکمانِ علیزاده را گوش می‌کنم و وقتی هوا تاریک می‎شود، صدای جز را بلند می‌کنم و می‌روم توی حال و مامان را تماشا می‌کنم که دارد شلیل می‌خورد و می‌گوید «یاسین تو رو کِی داماد کنم؟» و من با بی‌حوصلگی جواب می‌دهم که «باز دختر خوشگل دیده‌ای؟»

ادامه مطلب ۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان