نصرتی، بابابزرگ و سعید شیرازی

مامان‌بزرگ زنگ می‌زند و می‌گوید که بابابزرگ از دیشب که به حسینیه رفته، هنوز برنگشته‌است. کم پیش میآید که مامان بزرگ نگران حال بابابزرگ شود. از وقتی که یادمان می‌آید، بابابزرگ همیشه موقع اذان صبح و سفره شام، برنامه یکی دو روز آینده‌اش را مو به مو برای حاج خانم تشریح می‌کند. برنامه‌اش هم معمولا شامل رفتن به حسینیه برای دیدن دوستان، رفتن به فلان مسجد برای شرکت در ترحیم فلان دوستِ تازه درگذشته و رفتن به نانوانی میدان جام عسل* برای گپ و گفت با دوست قدیمی‌اش است. تنها نکته درمورد بابابزرگ که ممکن است مامان بزرگ را نگران کند، رانندگی خطرناک او با موتور سیکلت قدیمی‌اش است. هر سال موقع عید دیدنی‌ها، خاطره دو سه تا از تصادف‌های سال قبلش را برایمان تعریف می‌کند و به گاف‌هایش موقع موتورسواری می‌خندد و ما همه به این فکر فرو می‌رویم که این بشر پارسال چند تصادف داشته که تنها در یک روز می‌تواند خاطره دو سه تایشان را برایمان تعریف کند.

ادامه مطلب ۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

وقتی لو می رویم

همیشه خوشحال از این بودم که جز تعدادی انگشت شمار از دوستانم، هیچ آشنایی به توییترم دسترسی ندارد. یک شب نوشتم که حین کار، هشت ساعت متوالی به یک پلی‌لیست در اسپاتیفای گوش کردم. فردایش سر سفره صحبت از حجم اینترنت خانه شد. مثل همیشه حاشا کردم و قال کردم که من هم اندازۀ بقیه مصرف می‌کنم. یکهو برادر ارشد گفت «و هشت ساعت چرخیدن تو اسپاتیفای هم از حجم اینترنت مصرف نمی‌کنه» و قاشق را برد توی دهان.
.
قال کردن یعنی سروصدای بیخود به راه انداختن و پاک کردن صورت مسئله یا اتهام میان صحبت‌های درهم و برهم.
۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

میان دو ضلع موازیِ طولی

چند ساعت پیش، به استخر رفتم. در حال شنا بین دو ضلع موازی طولی بودم که به یک نتیجۀ قطعی رسیدم. یک روز، یک نفر عاشق صدای نفس کشیدن من هنگال کرال سینه خواهد شد. عمیق، نامطمئن، مضطرب و ناگهان ساکت. همین!

۸ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

یاسون؛ ژورنالیست رسمی نشنال جئوگرافیک در حوزه خاورمیانه

تا به حال دو بار از لقب «خبرنگار ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان» استفاده کرده‌ام. اول، وقتی می‌خواستم در گروه اشتراک شماره تلفن سلبریتی ها و مسئولان دولتی عضو شوم و باید خبرنگار یک رسانه رسمی می‌بودم و بار دیگر، زمانی که می‌خواستم با مسئول فلان ایستگاه مترو در مورد بدرفتاری ماموران و علت خرابی دستگاه شارژ خودکار کارت مترو چند کلامی حرف بزنم.

امشب در راه برگشت به خانه، به این فکر کردم که احتمالا روزی می آید که خبرنگاری در بخشی از یک روزنامۀ محلی، نتواند چندان بزرگ و مهم باشد که بتوانم با فلانی حرف بزنم یا از فلان چیز عکس بگیرم یا حتی وارد فلان مکان شوم. تصمیم گرفتم مانند «آ.م»، یکی از بچه‌های ورودی 95، برای خودم کارت‌های شناسایی تقلبی تهیه کنم. آ.م، کارش خوب است و همین چند ماه پیش، یکی دو نامه را شخصاً و به نیابت از وزارت علوم تهیه کرده بود. کار سختی نیست. کمی حوصله می‌خواهد و چند ساعت وقت و یک رفیقِ پرینتر دار که چاپ این قبیل چیزها را زیر سیبیلی رد کند.

حالِ کار با فوتوشاپ را نداشتم. کنارش گذاشتم و پِینت را باز کردم. نزدیک دو ساعت گذشت و کار تقریبا تمام شد. امشب اولین کارت شناسایی جعلی‌ام را با پینت ساختم! تمیز از آب در آمده. حالا دیگر ژورنالیست بخش خاورمیانۀ نشنال جئوگرافیک هستم! با یک کارت شیک و حرفه‌ای به رنگ مشکی و زرد که رویش دو بارکد حک شده است. هرکس با تلفن همراهش می‌تواند آن‌ها را اسکن کند. در هر کدام، چند خط اطلاعات در مورد سمت سازمانی، ایمیل با پسوند سازمانی، آدرس سایت رسمی نشنال جئوگرافیک و حتی صفحه شخصی‌ام در آن نوشته شده است.

تجربه با مزه ای بود. گمانم فردا شب قرار باشد عکاس رسمی ایسنا شوم و شب بعد به عضویت شورای صنفی دانشجویان دانشگاه دربیایم.

.

الصاقیه: به نظر می‌رسد که نشنال جوگرافیک ژورنالیست بخش خاورمیانه ندارد! درس اول: خودتان را محدود به چارچوب های سازمانی نکنید :)

۱۱ نظر ۱۴ موافق ۲ مخالف

سابقۀ کهیر

هفته گذشته برای خوردم رژیم غذایی نوشتم. سبزیجات و میوه و مغز و سیب زمینی و تخم مرغ. به همراه یک جعبه کورن فلکسِ غنی شده، به همراه فیبر اضافه. حساب و کتاب کردم و دیدم برای این که بخواهم بیشتر درس بخوانم و بیشتر کار کنم و بیشتر بنویسم، باید بیشتر بیدار بمانم. برای بیداریِ بیشتر باید ساعت خوابم منظم باشد و برای خواب منظم، باید ورزش کرد. برای ورزش کردنِ مستمر بیش از حد ضعیفم. صد و هفتاد و شش سانتی متر قد و شصت کیلوگرم وزن، ترکیب ناجوری‌ست. کافیست یک ساعت در زمین بسکتبال آسفالت پشت دانشکده بازی کنم تا دو روز از خستگی خوابم ببرد و بدنم کوفته شود. باید تقویت می‌شدم.

با مشورت چند نفر، فهمیدم باید غلات صبحانه بخرم. بعد از بررسی فراوان، گران ترین کورن فلکسِ عمرم را خریدم. شب اول آنقدر ذوق داشتم که دو وعده را یکجا با شیر خوردم. روز دوم ورزش کردم و غذای بیشتری خوردم. روز سوم، خواستم لباس عوض که مامان چشمش به شکمم افتاد. از دانه‌های روی شکمم پرسید. دانه‌هایی که تا دو روز پیش که حمام بودم، خبری از آن‌ها نبود. مهدی نگاهی انداخت و گفت احتمالا چیز جدیدی خورده‌ای که بدنت به آن حساسیت نشان داده! پرسید که جدیداً مادۀ غذایی خاصی مصرف کرده‌ام یا نه. هر چیزی را که می‌شد گفتم، جز کورن فلکس. مامان خیانت کرد و گفت چند روزی‌ست که غلات صبحانه در شیر می‌ریزم و می‌خورم. مهدی بدون معطلی گفت تا اطلاع ثانوی باید بیخیال کورن فلکس شوم. ناگهان یاد تمام کالری‌هایی افتادم که برای محاسبه شان غلات صبحانه را هم دخیل کرده بودم.

امروز چهارمین روزی است که به همان رژیم معمولی قدیم برگشته‌ام. امروز تمام شکم و بخشی از کمرم پر شده‌است از دانه‌های سرخی که از ظهر، به خارش افتاده‌اند و کفری‌ام می‌کنند. کهیر و تاول و آلرژی به کرۀ بادام زمینی و فندق را فقط در فیلم‌های هالیوودی و در خانواده‌های آمریکایی دیده بودم. گمانم سی چهل هزار تومانِ اضافه‌ای که برای خریدن غلات خارجی خرج کردم، صرف واردات مادۀ حساسیت زای هالیوودی از آمریکا به ایران شده‌است!

#خالد

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

جیزِز فاکین کرایست

اول ماه شده. حالا در حساب سامان 50 هزار و در پاسارگاد 17 هزار و در ملی 40 هزار و در ملت و تجارت هم مجموعاٌ 2 یا 3 هزار تومان دارم.

50 هزار تومانش غیرقابل برداشت است. می‌ماند 60 هزارتا. 15 هزارتایش می‌رود برای بدهی ام به آرایشگر محله. می ماند 45 هزارتا. امروز صبح، یکی از دوستانم گفت 40 هزارتومان لازم دارد. نگاهی به کارت مترو ام می‌اندازم. 4500 تومان داخلش مانده. می‌شود چند روزی را با همان سر کرد. به دوستم می گویم که ظهر، برایش پول را واریز می‌کنم. ساعت 3 است. از دفتر بر‌می‌گردم. هوا گرم است. از مترو پیاده می‌شوم و می‌روم به سمت خانه. یادم می‎آید که پول را واریز نکرده‌ام. مسیرم را کج می‌کنم و می‌روم طرف خودپرداز بانک سرمایه. کارتم را می‌گذارم داخلش و عملیات را شروع می‌کنم. بعد از تایید، ناگهان صفحه خودپرداز خاموش می‌شود. افتاب افتاده توی اسکرین. دست‌هایم را می‌گذارم روی اسکرین و سرم را جلو می‌برم. سیاه است. با کف دستم می کوبم روی صفحه کلید. عرق کرده‌ام. لابد کارتم را خورده. دو کارمند توی بانک هستند. وارد بانک می شوم. پشت و جلوی لباسم خیس از عرق شده. می گویم «دستگاه کارتم را خورد!» می‌گوید: «نه؛ دستگاه درسته. برو ببین. الان کارتت رو پس می‌ده»

می‌روم دوباره جلوی دستگاه که بیرون از بانک است. خبری از کارت نیست. باز می‌روم داخل و با عصبانیت، می‌گویم که دستگاهشان خراب شده و باید زودتر کارتم را بدهند. کارمند با بی حوصلگی، مدارکم را می‌بیند. دستگاه را باز می کند و کارت را بهم برمی‌گرداند. دوباره با دستگاه دیگری عملیات را شروع می‌کنم.

-«موجودی کافی نیست»!

ماندۀ حسابم را چک می‌کنم. 40 هزارتومان از حساب کم شده، اما به حساب دوستم واریز نشده. رفته به درک. رفته سر قبر پدر کسی که وظیفه داشته خودپرداز را هر هفته چک کند. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. زیر لب تکرار می‌کنم: «وای وای وای...». دوباره می‌روم داخل بانک. کارمند انگار از شنیدن حرفم خوشحال شده. با خودش می‌گوید که خدا حسابم را کف دستم گذاشته است. حق‌ات است که اینجوری شد.

می‌گویند که تا 72 ساعت، پول به حسابم برگردانده می‌شود. اگر نشد، باید بروم شعبۀ ... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. حتماً صورتم داغ و سرخ شده. نبض رگ گوش راستم را حس می‌کنم. آه می‌کشم. قرار بود ساعت 2:30 خانه باشم و نهار را با مامان بخورم. امروز تنهاست. از بانک بیرون می‌روم. تکیه می‌دهم به دیوار بانک در حاشیه خیابان. آفتاب مستقیم توی صورتم است. رنگش کمی مایل به نارنجی شده. ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. تنها هستم. می‌افتم روی زمین. ساعت 3:30 شده. تاچِ گوشی از کار افتاده و مامان مدام زنگ می‌زند و نمی‌توانم جوابش را بدهم. باید به دوستم بگویم که امروز نمی‌توانم پولی برایش بفرستم. از کنارم، مردی رد می‌شوم. آرایشگرِ آرایشگاه محله است. بلند می‌شوم؛ سلام میکنم و می‌گویم رگِ پای راستم گرفته است و خواستم چند ثانیه ای بنشینم. خوب به یاد دارد که به او بدهکارم. احوالپرسی می‌کند و می‌رود. ناله می‌کنم: «ای بابا؛ ای بابا». گریه‌ام می‌گیرد. برای هفت هشت ثانیه زار می‌زنم. اما اشکی از چشم‌هایم بیرون نمی‌آید. بلند می‌شوم. نفس عمیق می‌‎کشم و راه می‌افتم به سمت خانه.

۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

تجربۀ نخستین توحّشِ ناشی از بی‌پولی

امروز با دوستم قرار داشتم. رأس ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. خواستم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی بیشتر از صد متر آن طرف تر بود. همان لحظه، اتویوسی از ایستگاه خارج شد. دیر شده بود. به خودم قول دادم آخرین باری باشد که در این ده روز سوار تاکسی می‌شوم. پرایدی کنارم ایستاد. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس های بی آر تی را می دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی ای به راننده دادم و دعا کردم پانصد تومان بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت" ناامیدم کرد! خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با دوستم بیشتر می‌گذشت. نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبختِ بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌توانسته با همان پانصد تومان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباهی پارۀ شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سرِ پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتنِ حق‌ّ مسلم‌م یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردنِ یک رانندۀ خسته تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که حتی مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیر های زندگی ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم. 

ساعت 6:50 بود. توی پیاده رو راه می‌رفتم و هنوز می توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود.

۱۸ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

وقتی دیوانه می‌شویم

امروز ساعت 3 و نیم، جلسۀ پنج نفره مان تمام شد. زیر آفتاب داغ، یکی دو کیلومتری را به سمت متروی "سید رضی" پیاده روی کردم. کله ام پر شده بود از سوال هایی که قرار بود توی جلسه بپرسم و وقت نشده بود. پر از نقشه هایی که برای چند سالِ پیش روی‌م کشیده شده و هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم. وقتی به مترو رسیدم، کلافه شده بودم. دفترچه ام را هم طبق معمول فراموش کرده بودم و نمی دانستم برای این هفته، چه کار های نکرده ای دارم که باید انجام شود. قطار که رسید، بخش زیادی از ظرفیتش پر شده بود. یعنی تمامِ صندلی ها به علاوۀ نیمی از جاهایی که می شود ایستاد و دست را به میله گرفت. متروی مشهد، بر خلاف متروی تهران، خیلی ساکت است. به گالری هنری می مانَد. اکثر جوانان هدفون به گوش دارند و مشغول کار با گوشی اند. میانسال ها و پیرها هم یا زل می زنند به صورت جوانان، و یا با محتویاتِ نامعلوم دهانشان کلنجار می روند. چیزی که مشخص است، بیکار بودنِ اکثر مسافران است.

حوصلۀ خواندن مجله توی دستم را نداشتم. 5 ایستگاه تا فلسطین فاصله داشتم و بیکار بودم. تصمیم گرفتم برنامه هایم را مرور کنم. لازم بود بنویسم شان یا بلند بلند دوره شان کنم. اما نه خودکار و کاغذ سفید داشتم و نه گوشی شنوا. لحظه ای گوشی را از جیبم درآوردم و به صفحه اش خیره شدم. انگشتم را بی دلیل زدم روی صفحه و گوشی را به گوشم نزدیک کردم. سلام کردم و بعد از ثانیه ای سکوت، گفتم: "خوبم"! کسی پشت خط نبود. اما صحبت را با مخاطب خیالی ام ادامه دادم. خیلی مشتاقِ شنیدنِ برنامۀ امروز و هفته آینده ام بود! من هم برایش توضیح می دادم. وسطش هم می پرسید: "راستی از فلان قضیه چه خبر؟" و من هم مفصل جوابش را می دادم. رفته رفته توجه اطرافیانم در واگن، به من و دیالوگ هایم جلب شد. زنِ سمت راست، رویش را برگردانده بود به طرفم و با دقت حرف  هایم را گوش می داد. حرف هایی در مورد خانه ای خاص که جلسه امروزمان درونش برگزار شد، اما هیچکس آدرس دقیقش را نمی دانست! گفتم که ادرس را نصفه و نیمه دریافت کردیم و از جایی، یکی آمد دنبال مان و سریع ما را به خانه رساند. خانه ای که پلاک هم نداشت! وقتی اسمِ "خانۀ تیمی" را آوردم، سه چهار نفر بی درنگ به سمتم نگاه کردند. من اما نگاهم هنوز به پنجره مقابلم بود. با دقت و حوصله، برنامه های تمام این چند روزم را دوره کردم. حتی چند ثانیه ای هم در مورد سفرم به تهران و شمال حرف زدم. 

در مورد جلساتِ استاد انصاری گفتم و دربارۀ خانم «میم» که روی خطّ قرمز های سایت و هفته نامه حساس است. وقتی قطار به فلسطین رسید، به در نزدیک شدم. دو سه تا سر هم همگام با من به سمت در کج شد.

لذتی عجیب بود. این که دیگران ندانند دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می کنی. این که ناگهان صدایِ معمولی ات را یواش تر از حالت عادی کنی و بخواهی چیزی سرّی را بیان کنی و اطرافت ساکت شود! برخی آدم های توی مترو، خیلی بیکارند. آن هایی که نه کتاب و روزنامه ای برای خواندن دارند؛ نه هم صحبتی برای تحلیل فساد سیستمی و نه حتی اینترنتی برای چک کردن تلگرام. یا باید به دردهای زندگی شان فکر کنند، یا زل بزنند به همدیگر و یا گوش کنند به حرف های آنهایی که گوشی دست شان است. می دانید؟ من چیزی از دست ندادم. چیز زیادی بدست نیاوردم. فقط برنامۀ این دو هفته را مرور و خاطره ای از سفرم تعریف کردم. اما آن چهار پنج نفر توی مترو که کاری برای انجام نداشتند، حسابی سرگرم شدند. حتی فهمیدند که هنوز هم گروه های مخفی ای متشکل از نوجوانان وجود دارد که کارهایی خاص می کنند و وقت ملاقات می گذارند و جلسه برگزار می کنند. حتی گاهی فلان کار را هم می کنند که مشخص نیست چیست! چون آن کسی که داشت این ها را می گفت، اینجای کار که رسید، صدایش را خیلی پایین آورد و کسی نتوانست از آن فلان کار، سر در بیاورد! 

شاید فکر کنید دیوانه بازی است. یا حتی مردم آزاری و اسکل کردنِ دیگران! اما این گونه نیست. مردم مشکلی با یک دیوانه که گوشی را نزدیک گوش می گیرد و با خودش حرف می زند ندارند. آن ها برای دقایقی سرگرم می شوند بدون آن که برایشان مهم باشد من بالآخره به اردوی سومِ مرداد می روم یا نه. برایشان پشیزی اهمیت ندارد که پیشنهادِ کاریِ سینا را قبول می کنم یا نه. همین!

۱۸ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

همینه که هست

اگر از من بپرسند خواندن کدام پست ها یا نوشته های نویسنده ها یا بلاگرها، راضی ات می کند، احتمالاً توی دو سه مورد اول، از دخترانِ تازه عروس، پسرانی که یک سال از ازدواجشان می گذرد و خاطرات روزهای سختِ یافتنِ کار را می نویسند و البته زنان سی ساله نام می برم. پسرهای تازه داماد یا آن هایی که سه چهار سال از ازدواج شان می گذرد، معمولاً سمت وب نمی آیند. لااقل من تا به حال ندیده ام. اما در عوضش چندین دختر را دیده ام که چند ماه پس از ازدواجشان، وبلاگ نویسی را شروع کرده یا ادامه داده اند. من عاشق چیزهایی هستم که آن ها می نویسند. پسر و دخترش فرق ندارد. از حرف هایشان خوشم می آید. مثلاً "نینوچکا". درست و حسابی نمی دانم اهل کجاست و حتی ادرس وبلاگش چیست. اما مدتی بعد از ازدواجش، تصویری در کانال تلگرامش منتشر کرد که بالای کاسه توالت ایستاده و فرچه ای کنار پایش افتاده بود.


دلیل این علاقه ام به تازه داماد ها و تازه عروس ها احتمالاً بر می گردد به این که آدم هایی شبیه به ما و دارای سبکِ زندگیِ نزدیک به ما، ناگهان وارد دنیایی دو نفره شده اند. دنیایی که جدید است و خیلی چیزهایش دست نخورده و آمادۀ تعریف کردن و شنیدن. مثل اولین انسان هایی که به ماه رفتند و وقتی برگشتند، خبرنگار ها در به در به دنبال مصاحبه گرفتن از آن ها بودند تا فقط چند کلمه از احساسات و تجاربِ دست نخورده شان را از راه رفتن روی سیاره ای دیگر بشنوند و بنویسند.

امروز یکی از همان وبلاگ ها را پیدا کردم. " همینه که هست. " خواندنش تا چند ساعت سرگرمم کرد. دوست داشتید، سری بزنید.
.
الصاقیه: یادم بندازین از صاحابش حق التبلیغ‌م رو بگیرم :)
۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان