مردها بوی فاضلاب می‌دهند

زن وارد اتاقِ من و مرد دیگر می‌شود. می‌گوید: «این اتاق چه قدر بوی مرد می‌ده!»

مرد دیگری که پشت یکی از سیستم‌ها نشسته، می‌گوید: «بوی فاضلابه.»

۱۰ نظر ۷ موافق ۳ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

از هر دری سخنی

فکر می‌کنم خودم را بیش از حد بسته‌ام به بادِ چیزهای مختلف. به لیست کتاب‌هایم توی گودریدز که نگاه می‌کنم، از بیگ دیتا و زندگینامۀ ابوسعید ابوالخیر می‌بینم تا داستان‌های ویرجینیا وولف و تاریخ انقلاب مشروطه و اقتصاد فقر و نظریات توسعه.

اسپاتیفای و ساندکلاد، برایم شده‌اند بازار شام. صبح را با رامشتاین و مرلین منسن شروع می‌کنم و ظهر می‌روم سراغ هوزیِر و آهنگ های کانتری. بعدش ترکمانِ علیزاده را گوش می‌کنم و وقتی هوا تاریک می‎شود، صدای جز را بلند می‌کنم و می‌روم توی حال و مامان را تماشا می‌کنم که دارد شلیل می‌خورد و می‌گوید «یاسین تو رو کِی داماد کنم؟» و من با بی‌حوصلگی جواب می‌دهم که «باز دختر خوشگل دیده‌ای؟»

ادامه مطلب ۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

جهود و سیاه‌پوست

- همۀ این آدم‌ها بی‌سوادن؟

- آره، فقط چهار نفر از اعضای کلیسا سوادِ خواندن دارند. من یکی‌شون هستم.

- کال! تو از «اتیکوس» جوان‌تر به نظر می‌رسی.

- قیافۀ سیاه‌ها سن‌شون رو خوب نشون نمی‌ده.

- شاید واسه اینه که سواد ندارند.


کشتن مرغ مقلد - هارپر لی

فصل دوازده

.

الصاقیه: یک روز توی تاکسی نشسته بودم، نزدیک خانه. ترافیک سنگین بود. راننده و مرد کنارش هر دو مسن بودند. بحث در مورد آدم‌‎هایی بود که در این اوضاع و احوال، سر همدیگر کلاه می‌گذارند و رحم ندارند. مسافر گفت «این روزا یه کارایی می‌کنن که آدم می‌مونه» راننده سرش را برگرداند سمت پیرمرد و گفت «آقا! حتی یهودی این کارو با یه نفر نمی کنه.»

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

نصرتی، بابابزرگ و سعید شیرازی

مامان‌بزرگ زنگ می‌زند و می‌گوید که بابابزرگ از دیشب که به حسینیه رفته، هنوز برنگشته‌است. کم پیش میآید که مامان بزرگ نگران حال بابابزرگ شود. از وقتی که یادمان می‌آید، بابابزرگ همیشه موقع اذان صبح و سفره شام، برنامه یکی دو روز آینده‌اش را مو به مو برای حاج خانم تشریح می‌کند. برنامه‌اش هم معمولا شامل رفتن به حسینیه برای دیدن دوستان، رفتن به فلان مسجد برای شرکت در ترحیم فلان دوستِ تازه درگذشته و رفتن به نانوانی میدان جام عسل* برای گپ و گفت با دوست قدیمی‌اش است. تنها نکته درمورد بابابزرگ که ممکن است مامان بزرگ را نگران کند، رانندگی خطرناک او با موتور سیکلت قدیمی‌اش است. هر سال موقع عید دیدنی‌ها، خاطره دو سه تا از تصادف‌های سال قبلش را برایمان تعریف می‌کند و به گاف‌هایش موقع موتورسواری می‌خندد و ما همه به این فکر فرو می‌رویم که این بشر پارسال چند تصادف داشته که تنها در یک روز می‌تواند خاطره دو سه تایشان را برایمان تعریف کند.

ادامه مطلب ۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وقتی لو می رویم

همیشه خوشحال از این بودم که جز تعدادی انگشت شمار از دوستانم، هیچ آشنایی به توییترم دسترسی ندارد. یک شب نوشتم که حین کار، هشت ساعت متوالی به یک پلی‌لیست در اسپاتیفای گوش کردم. فردایش سر سفره صحبت از حجم اینترنت خانه شد. مثل همیشه حاشا کردم و قال کردم که من هم اندازۀ بقیه مصرف می‌کنم. یکهو برادر ارشد گفت «و هشت ساعت چرخیدن تو اسپاتیفای هم از حجم اینترنت مصرف نمی‌کنه» و قاشق را برد توی دهان.
.
قال کردن یعنی سروصدای بیخود به راه انداختن و پاک کردن صورت مسئله یا اتهام میان صحبت‌های درهم و برهم.
۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

میان دو ضلع موازیِ طولی

چند ساعت پیش، به استخر رفتم. در حال شنا بین دو ضلع موازی طولی بودم که به یک نتیجۀ قطعی رسیدم. یک روز، یک نفر عاشق صدای نفس کشیدن من هنگال کرال سینه خواهد شد. عمیق، نامطمئن، مضطرب و ناگهان ساکت. همین!

۸ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

یاسون؛ ژورنالیست رسمی نشنال جئوگرافیک در حوزه خاورمیانه

تا به حال دو بار از لقب «خبرنگار ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان» استفاده کرده‌ام. اول، وقتی می‌خواستم در گروه اشتراک شماره تلفن سلبریتی ها و مسئولان دولتی عضو شوم و باید خبرنگار یک رسانه رسمی می‌بودم و بار دیگر، زمانی که می‌خواستم با مسئول فلان ایستگاه مترو در مورد بدرفتاری ماموران و علت خرابی دستگاه شارژ خودکار کارت مترو چند کلامی حرف بزنم.

امشب در راه برگشت به خانه، به این فکر کردم که احتمالا روزی می آید که خبرنگاری در بخشی از یک روزنامۀ محلی، نتواند چندان بزرگ و مهم باشد که بتوانم با فلانی حرف بزنم یا از فلان چیز عکس بگیرم یا حتی وارد فلان مکان شوم. تصمیم گرفتم مانند «آ.م»، یکی از بچه‌های ورودی 95، برای خودم کارت‌های شناسایی تقلبی تهیه کنم. آ.م، کارش خوب است و همین چند ماه پیش، یکی دو نامه را شخصاً و به نیابت از وزارت علوم تهیه کرده بود. کار سختی نیست. کمی حوصله می‌خواهد و چند ساعت وقت و یک رفیقِ پرینتر دار که چاپ این قبیل چیزها را زیر سیبیلی رد کند.

حالِ کار با فوتوشاپ را نداشتم. کنارش گذاشتم و پِینت را باز کردم. نزدیک دو ساعت گذشت و کار تقریبا تمام شد. امشب اولین کارت شناسایی جعلی‌ام را با پینت ساختم! تمیز از آب در آمده. حالا دیگر ژورنالیست بخش خاورمیانۀ نشنال جئوگرافیک هستم! با یک کارت شیک و حرفه‌ای به رنگ مشکی و زرد که رویش دو بارکد حک شده است. هرکس با تلفن همراهش می‌تواند آن‌ها را اسکن کند. در هر کدام، چند خط اطلاعات در مورد سمت سازمانی، ایمیل با پسوند سازمانی، آدرس سایت رسمی نشنال جئوگرافیک و حتی صفحه شخصی‌ام در آن نوشته شده است.

تجربه با مزه ای بود. گمانم فردا شب قرار باشد عکاس رسمی ایسنا شوم و شب بعد به عضویت شورای صنفی دانشجویان دانشگاه دربیایم.

.

الصاقیه: به نظر می‌رسد که نشنال جوگرافیک ژورنالیست بخش خاورمیانه ندارد! درس اول: خودتان را محدود به چارچوب های سازمانی نکنید :)

۱۱ نظر ۱۴ موافق ۲ مخالف

سابقۀ کهیر

هفته گذشته برای خوردم رژیم غذایی نوشتم. سبزیجات و میوه و مغز و سیب زمینی و تخم مرغ. به همراه یک جعبه کورن فلکسِ غنی شده، به همراه فیبر اضافه. حساب و کتاب کردم و دیدم برای این که بخواهم بیشتر درس بخوانم و بیشتر کار کنم و بیشتر بنویسم، باید بیشتر بیدار بمانم. برای بیداریِ بیشتر باید ساعت خوابم منظم باشد و برای خواب منظم، باید ورزش کرد. برای ورزش کردنِ مستمر بیش از حد ضعیفم. صد و هفتاد و شش سانتی متر قد و شصت کیلوگرم وزن، ترکیب ناجوری‌ست. کافیست یک ساعت در زمین بسکتبال آسفالت پشت دانشکده بازی کنم تا دو روز از خستگی خوابم ببرد و بدنم کوفته شود. باید تقویت می‌شدم.

با مشورت چند نفر، فهمیدم باید غلات صبحانه بخرم. بعد از بررسی فراوان، گران ترین کورن فلکسِ عمرم را خریدم. شب اول آنقدر ذوق داشتم که دو وعده را یکجا با شیر خوردم. روز دوم ورزش کردم و غذای بیشتری خوردم. روز سوم، خواستم لباس عوض که مامان چشمش به شکمم افتاد. از دانه‌های روی شکمم پرسید. دانه‌هایی که تا دو روز پیش که حمام بودم، خبری از آن‌ها نبود. مهدی نگاهی انداخت و گفت احتمالا چیز جدیدی خورده‌ای که بدنت به آن حساسیت نشان داده! پرسید که جدیداً مادۀ غذایی خاصی مصرف کرده‌ام یا نه. هر چیزی را که می‌شد گفتم، جز کورن فلکس. مامان خیانت کرد و گفت چند روزی‌ست که غلات صبحانه در شیر می‌ریزم و می‌خورم. مهدی بدون معطلی گفت تا اطلاع ثانوی باید بیخیال کورن فلکس شوم. ناگهان یاد تمام کالری‌هایی افتادم که برای محاسبه شان غلات صبحانه را هم دخیل کرده بودم.

امروز چهارمین روزی است که به همان رژیم معمولی قدیم برگشته‌ام. امروز تمام شکم و بخشی از کمرم پر شده‌است از دانه‌های سرخی که از ظهر، به خارش افتاده‌اند و کفری‌ام می‌کنند. کهیر و تاول و آلرژی به کرۀ بادام زمینی و فندق را فقط در فیلم‌های هالیوودی و در خانواده‌های آمریکایی دیده بودم. گمانم سی چهل هزار تومانِ اضافه‌ای که برای خریدن غلات خارجی خرج کردم، صرف واردات مادۀ حساسیت زای هالیوودی از آمریکا به ایران شده‌است!

#خالد

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان