جیزِز فاکین کرایست

اول ماه شده. حالا در حساب سامان 50 هزار و در پاسارگاد 17 هزار و در ملی 40 هزار و در ملت و تجارت هم مجموعاٌ 2 یا 3 هزار تومان دارم.

50 هزار تومانش غیرقابل برداشت است. می‌ماند 60 هزارتا. 15 هزارتایش می‌رود برای بدهی ام به آرایشگر محله. می ماند 45 هزارتا. امروز صبح، یکی از دوستانم گفت 40 هزارتومان لازم دارد. نگاهی به کارت مترو ام می‌اندازم. 4500 تومان داخلش مانده. می‌شود چند روزی را با همان سر کرد. به دوستم می گویم که ظهر، برایش پول را واریز می‌کنم. ساعت 3 است. از دفتر بر‌می‌گردم. هوا گرم است. از مترو پیاده می‌شوم و می‌روم به سمت خانه. یادم می‎آید که پول را واریز نکرده‌ام. مسیرم را کج می‌کنم و می‌روم طرف خودپرداز بانک سرمایه. کارتم را می‌گذارم داخلش و عملیات را شروع می‌کنم. بعد از تایید، ناگهان صفحه خودپرداز خاموش می‌شود. افتاب افتاده توی اسکرین. دست‌هایم را می‌گذارم روی اسکرین و سرم را جلو می‌برم. سیاه است. با کف دستم می کوبم روی صفحه کلید. عرق کرده‌ام. لابد کارتم را خورده. دو کارمند توی بانک هستند. وارد بانک می شوم. پشت و جلوی لباسم خیس از عرق شده. می گویم «دستگاه کارتم را خورد!» می‌گوید: «نه؛ دستگاه درسته. برو ببین. الان کارتت رو پس می‌ده»

می‌روم دوباره جلوی دستگاه که بیرون از بانک است. خبری از کارت نیست. باز می‌روم داخل و با عصبانیت، می‌گویم که دستگاهشان خراب شده و باید زودتر کارتم را بدهند. کارمند با بی حوصلگی، مدارکم را می‌بیند. دستگاه را باز می کند و کارت را بهم برمی‌گرداند. دوباره با دستگاه دیگری عملیات را شروع می‌کنم.

-«موجودی کافی نیست»!

ماندۀ حسابم را چک می‌کنم. 40 هزارتومان از حساب کم شده، اما به حساب دوستم واریز نشده. رفته به درک. رفته سر قبر پدر کسی که وظیفه داشته خودپرداز را هر هفته چک کند. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. زیر لب تکرار می‌کنم: «وای وای وای...». دوباره می‌روم داخل بانک. کارمند انگار از شنیدن حرفم خوشحال شده. با خودش می‌گوید که خدا حسابم را کف دستم گذاشته است. حق‌ات است که اینجوری شد.

می‌گویند که تا 72 ساعت، پول به حسابم برگردانده می‌شود. اگر نشد، باید بروم شعبۀ ... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. حتماً صورتم داغ و سرخ شده. نبض رگ گوش راستم را حس می‌کنم. آه می‌کشم. قرار بود ساعت 2:30 خانه باشم و نهار را با مامان بخورم. امروز تنهاست. از بانک بیرون می‌روم. تکیه می‌دهم به دیوار بانک در حاشیه خیابان. آفتاب مستقیم توی صورتم است. رنگش کمی مایل به نارنجی شده. ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. تنها هستم. می‌افتم روی زمین. ساعت 3:30 شده. تاچِ گوشی از کار افتاده و مامان مدام زنگ می‌زند و نمی‌توانم جوابش را بدهم. باید به دوستم بگویم که امروز نمی‌توانم پولی برایش بفرستم. از کنارم، مردی رد می‌شوم. آرایشگرِ آرایشگاه محله است. بلند می‌شوم؛ سلام میکنم و می‌گویم رگِ پای راستم گرفته است و خواستم چند ثانیه ای بنشینم. خوب به یاد دارد که به او بدهکارم. احوالپرسی می‌کند و می‌رود. ناله می‌کنم: «ای بابا؛ ای بابا». گریه‌ام می‌گیرد. برای هفت هشت ثانیه زار می‌زنم. اما اشکی از چشم‌هایم بیرون نمی‌آید. بلند می‌شوم. نفس عمیق می‌‎کشم و راه می‌افتم به سمت خانه.

۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

تجربۀ نخستین توحّشِ ناشی از بی‌پولی

امروز با دوستم قرار داشتم. رأس ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. خواستم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی بیشتر از صد متر آن طرف تر بود. همان لحظه، اتویوسی از ایستگاه خارج شد. دیر شده بود. به خودم قول دادم آخرین باری باشد که در این ده روز سوار تاکسی می‌شوم. پرایدی کنارم ایستاد. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس های بی آر تی را می دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی ای به راننده دادم و دعا کردم پانصد تومان بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت" ناامیدم کرد! خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با دوستم بیشتر می‌گذشت. نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبختِ بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌توانسته با همان پانصد تومان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباهی پارۀ شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سرِ پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتنِ حق‌ّ مسلم‌م یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردنِ یک رانندۀ خسته تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که حتی مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیر های زندگی ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم. 

ساعت 6:50 بود. توی پیاده رو راه می‌رفتم و هنوز می توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود.

۱۷ نظر ۷ موافق ۱ مخالف

وقتی دیوانه می‌شویم

امروز ساعت 3 و نیم، جلسۀ پنج نفره مان تمام شد. زیر آفتاب داغ، یکی دو کیلومتری را به سمت متروی "سید رضی" پیاده روی کردم. کله ام پر شده بود از سوال هایی که قرار بود توی جلسه بپرسم و وقت نشده بود. پر از نقشه هایی که برای چند سالِ پیش روی‌م کشیده شده و هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم. وقتی به مترو رسیدم، کلافه شده بودم. دفترچه ام را هم طبق معمول فراموش کرده بودم و نمی دانستم برای این هفته، چه کار های نکرده ای دارم که باید انجام شود. قطار که رسید، بخش زیادی از ظرفیتش پر شده بود. یعنی تمامِ صندلی ها به علاوۀ نیمی از جاهایی که می شود ایستاد و دست را به میله گرفت. متروی مشهد، بر خلاف متروی تهران، خیلی ساکت است. به گالری هنری می مانَد. اکثر جوانان هدفون به گوش دارند و مشغول کار با گوشی اند. میانسال ها و پیرها هم یا زل می زنند به صورت جوانان، و یا با محتویاتِ نامعلوم دهانشان کلنجار می روند. چیزی که مشخص است، بیکار بودنِ اکثر مسافران است.

حوصلۀ خواندن مجله توی دستم را نداشتم. 5 ایستگاه تا فلسطین فاصله داشتم و بیکار بودم. تصمیم گرفتم برنامه هایم را مرور کنم. لازم بود بنویسم شان یا بلند بلند دوره شان کنم. اما نه خودکار و کاغذ سفید داشتم و نه گوشی شنوا. لحظه ای گوشی را از جیبم درآوردم و به صفحه اش خیره شدم. انگشتم را بی دلیل زدم روی صفحه و گوشی را به گوشم نزدیک کردم. سلام کردم و بعد از ثانیه ای سکوت، گفتم: "خوبم"! کسی پشت خط نبود. اما صحبت را با مخاطب خیالی ام ادامه دادم. خیلی مشتاقِ شنیدنِ برنامۀ امروز و هفته آینده ام بود! من هم برایش توضیح می دادم. وسطش هم می پرسید: "راستی از فلان قضیه چه خبر؟" و من هم مفصل جوابش را می دادم. رفته رفته توجه اطرافیانم در واگن، به من و دیالوگ هایم جلب شد. زنِ سمت راست، رویش را برگردانده بود به طرفم و با دقت حرف  هایم را گوش می داد. حرف هایی در مورد خانه ای خاص که جلسه امروزمان درونش برگزار شد، اما هیچکس آدرس دقیقش را نمی دانست! گفتم که ادرس را نصفه و نیمه دریافت کردیم و از جایی، یکی آمد دنبال مان و سریع ما را به خانه رساند. خانه ای که پلاک هم نداشت! وقتی اسمِ "خانۀ تیمی" را آوردم، سه چهار نفر بی درنگ به سمتم نگاه کردند. من اما نگاهم هنوز به پنجره مقابلم بود. با دقت و حوصله، برنامه های تمام این چند روزم را دوره کردم. حتی چند ثانیه ای هم در مورد سفرم به تهران و شمال حرف زدم. 

در مورد جلساتِ استاد انصاری گفتم و دربارۀ خانم «میم» که روی خطّ قرمز های سایت و هفته نامه حساس است. وقتی قطار به فلسطین رسید، به در نزدیک شدم. دو سه تا سر هم همگام با من به سمت در کج شد.

لذتی عجیب بود. این که دیگران ندانند دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می کنی. این که ناگهان صدایِ معمولی ات را یواش تر از حالت عادی کنی و بخواهی چیزی سرّی را بیان کنی و اطرافت ساکت شود! برخی آدم های توی مترو، خیلی بیکارند. آن هایی که نه کتاب و روزنامه ای برای خواندن دارند؛ نه هم صحبتی برای تحلیل فساد سیستمی و نه حتی اینترنتی برای چک کردن تلگرام. یا باید به دردهای زندگی شان فکر کنند، یا زل بزنند به همدیگر و یا گوش کنند به حرف های آنهایی که گوشی دست شان است. می دانید؟ من چیزی از دست ندادم. چیز زیادی بدست نیاوردم. فقط برنامۀ این دو هفته را مرور و خاطره ای از سفرم تعریف کردم. اما آن چهار پنج نفر توی مترو که کاری برای انجام نداشتند، حسابی سرگرم شدند. حتی فهمیدند که هنوز هم گروه های مخفی ای متشکل از نوجوانان وجود دارد که کارهایی خاص می کنند و وقت ملاقات می گذارند و جلسه برگزار می کنند. حتی گاهی فلان کار را هم می کنند که مشخص نیست چیست! چون آن کسی که داشت این ها را می گفت، اینجای کار که رسید، صدایش را خیلی پایین آورد و کسی نتوانست از آن فلان کار، سر در بیاورد! 

شاید فکر کنید دیوانه بازی است. یا حتی مردم آزاری و اسکل کردنِ دیگران! اما این گونه نیست. مردم مشکلی با یک دیوانه که گوشی را نزدیک گوش می گیرد و با خودش حرف می زند ندارند. آن ها برای دقایقی سرگرم می شوند بدون آن که برایشان مهم باشد من بالآخره به اردوی سومِ مرداد می روم یا نه. برایشان پشیزی اهمیت ندارد که پیشنهادِ کاریِ سینا را قبول می کنم یا نه. همین!

۱۸ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

همینه که هست

اگر از من بپرسند خواندن کدام پست ها یا نوشته های نویسنده ها یا بلاگرها، راضی ات می کند، احتمالاً توی دو سه مورد اول، از دخترانِ تازه عروس، پسرانی که یک سال از ازدواجشان می گذرد و خاطرات روزهای سختِ یافتنِ کار را می نویسند و البته زنان سی ساله نام می برم. پسرهای تازه داماد یا آن هایی که سه چهار سال از ازدواج شان می گذرد، معمولاً سمت وب نمی آیند. لااقل من تا به حال ندیده ام. اما در عوضش چندین دختر را دیده ام که چند ماه پس از ازدواجشان، وبلاگ نویسی را شروع کرده یا ادامه داده اند. من عاشق چیزهایی هستم که آن ها می نویسند. پسر و دخترش فرق ندارد. از حرف هایشان خوشم می آید. مثلاً "نینوچکا". درست و حسابی نمی دانم اهل کجاست و حتی ادرس وبلاگش چیست. اما مدتی بعد از ازدواجش، تصویری در کانال تلگرامش منتشر کرد که بالای کاسه توالت ایستاده و فرچه ای کنار پایش افتاده بود.


دلیل این علاقه ام به تازه داماد ها و تازه عروس ها احتمالاً بر می گردد به این که آدم هایی شبیه به ما و دارای سبکِ زندگیِ نزدیک به ما، ناگهان وارد دنیایی دو نفره شده اند. دنیایی که جدید است و خیلی چیزهایش دست نخورده و آمادۀ تعریف کردن و شنیدن. مثل اولین انسان هایی که به ماه رفتند و وقتی برگشتند، خبرنگار ها در به در به دنبال مصاحبه گرفتن از آن ها بودند تا فقط چند کلمه از احساسات و تجاربِ دست نخورده شان را از راه رفتن روی سیاره ای دیگر بشنوند و بنویسند.

امروز یکی از همان وبلاگ ها را پیدا کردم. " همینه که هست. " خواندنش تا چند ساعت سرگرمم کرد. دوست داشتید، سری بزنید.
.
الصاقیه: یادم بندازین از صاحابش حق التبلیغ‌م رو بگیرم :)
۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

نام های مشابه. قسمت دوم

مارینا آبراموویچ و اوریانا فالاچی که آسونه! 

چند شب پیش خودمو متلاشی کردم تا یادم بیاد که فرق «بِن استیلِر» و «جیمز ویستلِر» و «آدام سندلِر» و «برنی سندرز» چی‌هست! 

۴ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره!

یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی کسی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده! 

فکرشو بکنین :) 

.

الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :))

الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :))

.

#خالد


۱۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

پرواز با هواپیمای کاغذی

وقتی هواپیمای کاغذی ات درست شد، مرا سوارش کن. بدون صندلی، بدون کمربند، بدون مهماندار و خلبان. دراز می کشیم روی بالهایش. یک دست مان را به لبه بالها می گیریم و دست دیگر را گره می کنیم در دست دیگر همدیگر. به بالای تپه می رویم و می دویم. آنقدر سرعت می گیریم که خودمان هم به خودمان نرسیم. باد به زیر بالهای هواپیمای کاغذی مان می خورد و بلندمان می کند از این زمینِ سفت. سبک می شویم و بالا می رویم. به باد دستور می دهیم که ما را ببرد به جایی که هیچ کس پایش به آن نرسیده. جایی که فقط برای خودمان باشد. یک جزیره ی چند متر مربعی که تویش همه چیز پیدا می شود. از دلفین و نخل و درخت نارگیل، تا شن های ساحلی و جنگل و چمن فراوان. دو تا تاب هم دارد که طنابش به آسمان وصل است! هر چه نگاه می کنی، انتهایش را نمی بینی. وقتی تاب میخوریم، بلند بلند می خندیم و به خدا می گوییم که اینقدر محکم هُل مان ندهد. ولی خدا گوش نمی کند. هل می دهد مان. انقدر محکم هل مان می دهد که بالا می رویم. جیغ می زنیم و می گوییم که داریم بالا می آوریم هر چه نخورده ایم را. تاب از زیرمان جدا می شود و پرتاب می شویم به درون آسمان نارنجیِ پنبه ای. پیچ می خوریم و تاب. بالا می رویم تا جایی که سرعت مان صفر شود. سقوط می کنیم.سقوطی به آزادی هر دوی مان در جزیره. سرعت مام انقدر زیاد است که صدای جیغ مان پشت سرمان جا می ماند. باد توی چشممان میخورد و اشک مان را در می آورد. با سرعت نور می افتیم توی دریا. آنقدر فرو می رویم که دیگر نفس کم می آوریم برای برگشت به بالای آب. توی دریا نفس می کشیم. نفس هایی عمیق. کم کم بالا می آییم. روی آب شناور می مانیم. شکم های لخت مان به سمت آسمان است. نای شنا کردن نداریم. عضله هایمان منقبض نمی شود. موج می زند بهمان. هل مان می دهد به سمت ساحل. خودمان را روی شن ها می یابیم. آفتاب داغ، آب روی پوست بدن مان را تبخیر می کند. زل می زنیم به ابرهای سفیدی که لحظه ای شبیه نهنگ هستند و چند ثانیه بعد، می شوند شبیه گلابی و هواپیمای کاغذی. راستی! هواپیمای کاغذی ات را ساختی؟ من آماده ام برای رفتن.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

دقایقی که هفتاد ثانیه اند!

امروز خیلی شانسی به طریقی، مسیرم خورد به هفتاد ثانیه! مسیر و طریق رو بیخیال. ماشین حساب رو باز کردم. نوشتم: 60*60*24. جواب داد: 86400. نوشتم: 86400 تقسیم بر هفتاد. جواب داد: 1234!
پاسخِ اول، تعداد ثانیه های یک شبانه روز بود. پاسخ دوم، تعداد دقایقِ یک روز؛ البته با شرطِ هفتاد ثانیه بودنِ هر دقیقه! جالبه. اگر اون موقع که می‌خواستن برای ساعت، معیار مشخص کنن، به جای شصت، هفتاد رو بعنوان تعداد ثانیه های یک دقیقه معین می کردن، یه چیزِ بامزه به دنیا اضافه می شد. یعنی هر روز، هزار و دویست و سی و چهار دقیقه داشتیم!
آره. باید همه شون رو مواخذه کنیم. همۀ اونایی که گفتن دایره، سیصدوشصت درجه باید باشه. اونایی که گفتن دقیقه، باید شصت ثانیه باشه و اونایی که گفتن هر عددی که در صفر ضرب بشه، مساویِ صفر میشه!
۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خدا گر ز رحمت گشاید دری، ز حکمت ببندد درِ دیگری!

هر دفعه که به کتاب خونه‌ی دانشگاه می‌رم، اسم هفت هشت تا کتاب رو توی ذهنم دارم تا توی سیستم های کتاب خونه سرچ کنم و امانت بگیرم‌شون. همیشه مبنا رو‌ می‌ذارم بر اینکه چندتاشون موجود نباشن و در امانت دانشجوهای دیگه باشن.  و همیشه یکی دو تا از اون‌ها، موجود برای امانت هستن و می‌گیرم‌شون.

امروز رفتم کتاب خونه تا برای عید، دو سه تا کتاب بگیرم. خوشحال بودم. چون اسم بیست و هفت هشت تا کتاب رو داشتم، جهت سرچ. اولی، دومی، سومی، چهارمی... هیچ‌کدوم موجود نبود! جلوی سیستم ایستاده بودم. چند کتاب اول، نسبتاً مشهور بودن و انتظار داشتم که موجود نباشن. اما هر چی به تهِ لیست کتابام نزدیک می‌شدم، یه جوری می‌شدم. هر کتابی رو که سرچ می کردم و مشخص می‌شد موجود نیست، پوزخندی می‌زدم و اسم یک کتاب دیگه رو تایپ می‌کردم. به اخرین کتاب که رسیدم، حس کردم صورتم داغ شده! داشتم ریز ریز میخندیدم. دیوونه شده بودم. تب های بالای فایرفاکس رو یکی یکی می‌بستم. ناموجود، ناموجود، در رزروِ سه عضو، در رزرو یک عضو، شما اولین نفر در لیست رزرو هستید... . آخرین کتاب هم سرچ کردم. ناموجود! حس کردم یکی داره باهام شوخی می‌کنه.  «گریگوری‌ منکیو» تا حمیدرضا ارباب و مهرداد صدیقی و ویرجینیا وُلف و نادر ابراهیمی و حتی دو سه تا نویسنده‌ی گمنام اسکاتلندی! دست راستم داشت می‌لرزید. هی با خودم تکرار می‌کردم که اتفاق هس. مهم نیست. نزدیک عیده، همه میخوان کتابای توی لیست شون رو بخونن. 

رفتم سمت کتابای مربوط به اقتصاد. در عین ناباوری، دو تا کتاب از یک نویسنده‌ی مشهور رو پیدا کردم. کتاب‌هایی که از همون اوایل ترم یک، دنبال شون بودم. کتاب‌هایی که از حوالیِ مهر تا همین چند روز پیش٬ شاید فقط یکی دو روز توی قفسه بودن و مدام دست دانشجوها می چرخیدن! کنارش، سه نسخه از کتاب «ثروت ملل» از آدام اسمیت، نشسته بود. اون‌ها هم همینطور بودن. از هر کدوم، یک نسخه برداشتم و رفتم برای امانت. 

نمی خوام بگم «خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید درِ دیگری ...»! نه. فقط می خوام بگم بعد از شکست روحیِ پای سیستم، خدا یه حالِ اساسی داد که همه چیو بشوره ببره پایین. حالا درسته که آنچنان هم اساسی نبود، اما به هر حال، همه چیو شست و برد پایین.


۹ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دروازه بان

امشب بعد از حدود یک سال، رفتیم سالن ورزشی برای فوتسال. یک بازیِ واقعی با توپ، نه با پلی استیشن و ایکس باکس!

آخرین بار، یکی دو ماه قبل از عید بود که با بچه ها، قبل از کلاس زیست کنکور، زیر آفتاب و توی حیاط مدرسه، با امین و علیرضا و سجاد و بچه های ریاضی، بازی می کردیم. من هیچوقت فوتبالم خوب نبود؛ همانطور که والیبالم! فقط شنا بلد بودم و قدری بسکتبال. شنا که ورزشی تک نفره بود و بسکتبال هم توی دبیرستان مان چندان محبوب نبود. مجبور بودم یک توپ دستم بگیرم و بازیکنان فرضی را دریبل بزنم و "سه گام" بروم و توپ را بندازم توی حلقه. نه کسی می دید، نه هم تیمی ای "های فایو" می زد و نه تماشاگری تشویق می کرد. ناچار، می رفتم سمت زمین فوتبال و توی تیم بچه های تجربی قرار می گرفتم. علیرضا همیشه می دانست که فوتبال بازی کردنِ من افتضاح است، اما مرامش اجازه نمی داد که روی نیمکت های کنار حیاط بنشینم و بازی شان را تماشا کنم. هر بار یک پست به دستم می داد. یک بار دفاع، یک بار هافبک، یک بار حمله و یک بار دروازه. حمله و هافبک، نیازمند توانِ دریبل و پاسکاریِ دقیق بودند، که من نداشتم! دفاع هم هیکلی درشت و پاهایی دراز می طلبید که باز هم من نداشتم. فقط می ماند دروازه. اولین اصل دروازه بانی، این است که از توپ نترسی! خودتان چه فکر می کنید؟ خب معلوم است که وقتی تکه ای پلاستیک فشردۀ حاویِ هوایی به فشار چند اتمسفری با سرعتی نزدیک به شصت کیلومتر بر ساعت، به صورت تان نزدیک شود، می ترسید و چشم هایتان را می بندید و دست و پای تان را باز می کنید و دعا می کنید توپ توی صورت تان نخورد! این همان چیزی ست که تکرارش، خون مدافعان و بقیه ی هم تیمی ها را به جوش می آورد! مخصوصاً اگر در میان آن شوت ها، یک بار توپ با سرعتی کم، دقیقاً به سمت شکم تان آمده باشد و کافی بوده باشد که دو دست تان را مقابل شکم بگیرید!

در این لحظه بود که علیرضا، به مدافعان فحش می داد و می گفت که "چرا می ذارین شوت کنن سمت دروازه؟ چه غلطی می کردین وقتی داشت میومد جلو؟". هرازگاهی هم جلوی من می آمد و می گفت: «ناطق! حواستو جمع کن دیگه. چشاتم نبند جونِ مادرت. بچه ها حواس شون هست، توی صورتت نمی زنن.» من هم "باشه"ای می گفتم و روز از نو، روزی از نو.

علیرضا قریب به هفت هشت ماه، همین سِیر را طی کرد. از ابتدای تابستانِ سال کنکور! اواخر سال پیش، وقتی قرار می شد بچه ها فوتبال بازی کنند، بازیکنان تیم تجربی، می افتادند دنبال یاسین تا بیاید توی دروازه! در ظاهر همه چیز خوب بود. من دروازه بان خوبی شده بودم که می توانست دروازه را حفظ کند. اما توی فوتبال، دروازه بانی تنها چیزی بود که دوستش نداشتم! می دانید؟ دروازه بان ها باید آدم های صبوری باشند. بازی که شروع می شود، باید بایستند توی یک نیم دایره به شعاع سه متر و انتظار بکشند که توپ نزدیک شود و یکی از بازیکنان حریف، آن را شوت کند سمت صورت شان! اگر تیم شان قوی باشد، این زمان، خیلی طولانی خواهد بود. شاید چهار پنج دقیقه. هیچ کاری نمی شود توی آن دقایق کرد. باور کنید؛ هیچ کاری! یا باید بند کفش های شان را سفت کنند، یا به یکی از تیرک ها تکیه بزنند و یا با بچه های کنار زمین، حرف بزنند. این دوست نداشتنی چیز برای من است! این که بیخودی یک جای زمین بایستم و نه پاسی بدهم و نه شوتی بکنم و نه دریبلی بزنم. فقط وقتی یک نفر با سرعت و طمع، سمت محوطۀ جریمۀ تیمم می آید و شوت می کند، می توانم قدری هیجان را تجربه کنم. بعدش یکی دو صدمِ ثانیه فرصت دارم که مسیر توپ را شناسایی کرده و از میان شش مترِ مربع دروازه، یک نقطه را برای پوشش دادن و پریدن یا مشت زدن، انتخاب کنم. آنجاست که حالم به هم می خورد از دروازه بانی! اگر گل بشود، پنج شش نفر بطور ناگهانی، خمیده قامت شده و یا روی زمین می افتند. و این بدترین صحنه برای یک دروازه بان است. کلی انتظار می کشی که یکی به سمت دروازه ات بیاید و وقتی این اتفاق می افتد، فقط به زور، نیم ثانیه فرصت داری که گل بخوری یا توپ را در دست بگیری و یا مشتش کنی به گوشه ای از زمین.

برای همین است که دروازه بانی را دوست ندارم. هرچقدر هم که تویش قوی باشید، بازهم یکی پیدا می شود که جلویتان بیاید و با شوتی آرام به کنجِ جنوبِ غربی دروازه و یا زدن به سرِ توپ، کارتان را بسازد و حال تان را برهم بزند. آن هم بعد از کلی انتظار برای قرار گرفتن در موقعیتِ مذکور.

امشب وقتی وارد سالن فوتسال شدیم، هیچ کس از بازیِ بقیه خبر نداشت(بخاطر این که همگی توی دانشگاه با هم آشنا شده بودیم و این اولین دیدارِ فوتسالی مان بود). وقتی رضا گفت "کی می تونه دروازه واسته؟"، هیچی نگفتم. دلم نمی خواست دوباره توی نیم دایرۀ کوچکِ کنارِ زمین بروم و انتظار بکشم که یکی به سمتم هجوم بیاورد. قرار شد که دروازه را چرخشی اداره کنیم. من نفرِ یکی مانده به آخر بودم. توی آن دقایقی که در پستِ حمله بودم، عشق کردم. حتی توانستم دریبل بزنم و پاس گل بدهم و شوت بزنم به سمت دروازه. هر بار که توپی به من می رسید، تمام ایستادن هایم در کنج دروازه در حیاط دبیرستان را به خاطر می آوردم و توپ را زیر پایم می غلطاندم و پاس می دادم یا شوت می کردم. مهم نبود که گل می زدم یا پاس گل می دادم یا حتی شوتم به بیرون می رفت. مهم این بود که دیگر انتظاری برای چیزی نمی کشیدم و خودم در لحظه، توپ را زیر پاهایم داشتم و هر کار که دلم می خواست، با آن می کردم.

اواخر بازی، نوبت من شد تا توی دروازه بروم. همان ابتدا، عرفان حمله کرد و شوت زد به سمت سمتِ زانو هایم. توپ را دفع کردم. همان لحظه، محمدرضا ریباند کرد و دوباره شوت کرد. نمی دانم چه شد که شوت او را هم دفع کردم. یک لحظه، همۀ بچه های تیم به سمتم آمدند و های فایو زدند. چند دقیقه بعد، دوباره حمله شد به سمت دروازه مان. خباثتم به اوج رسید، نباید کسی می فهمید که بلدم دروازه بایستم! وقتی محمدرضا شوت کرد، به یاد اوایل دروازه بانی ام در دبیرستان، پشتم را به توپ کردم و دستم را جلوی صورتم گرفتم! توپ گل شد. بچه ها هم ناراحت شدند قدری. اما همه فهمیدند که یاسین از آن هاییست که وقتی شوت می شود به سمتش، می ترسد و چشم هایش را می بندد و دعا می کند توپ به صورتش نخورد!

۱۴ نظر ۱ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان