در باب راحتی و ناراحتی با راحت‌ها و ناراحت‌ها

مامان تعدادی واژه و عبارت شخصی‌زاده شده دارد. جوری کهٌ معنای‌شان در زبان او متفاوت از زبان دیگران است. مثلا وقتی «همسایه‌ها»ی احمد محمود را برایم خرید، خودش اول یک بار آن را خواند. از همان فصل اول، نویسنده چند بار صحنه‌های اروتیک را روایت کرده بود. آن موقع حمید قلعه‌ای گفته بود بروم همسایه‌ها را بخوانم و چیزی در مورد محتوایش نگفته بود. به مامان گفتم که کتاب را بدهد تا بخوانم. گفت: «کتابش خیلی چرت و پرت داره! من که خوشم نیومد.» آن موقع نمی‌دانستم منظورش از چرت و پرت چیست. خودش هم دوست نداشت صریح بگوید که مراد از چرت و پرت، توصیف رابطه جنسی خالد و زنِ همسایه است. هروقت سراغ کتاب را می‌گرفتم همان جمله قبل را تکرار می‌کرد. کتابش چرت و پرت دارد... یک بار بی‌هوا آمد توی اتاق و دید که دارم سریال خارجی می‌بینم. پرسید چه کار می‌کنم و گفتم دارم سریال می‌بینم. تا چهارم دبیرستان، چندان اهل فیلم و سریال دیدن نبودم. گمانم بیگ‌بنگ تئوری را داشتم می‌دیدم. سریالش صحنه ندارد! («صحنه» هم احتمالا واژه تخصصی شدۀ ایرانی‌های بعد از انقلاب است!) حدس زد احتمالاً بعدها گذرم به فیلم یا سریالی خواهد خورد که صحنه داشته باشد. گربه را دم حجله کشت و گفت: «یاسین! یه وقت فیلمای چرت و پرت نبینی!» و این جمله یعنی حواسم باشد که نباید فیلم صحنه‌دار ببینیم. یا لااقل اگر دیدم، به دیدنش عادت نکنم.

یک عبارت شخصی‌ مامان «راحت بودن» است. مثلاً وقتی می‌خواهد جلوی کسی بگوید فلانی به حجاب و مقولۀ محرم و نامحرم اعتقاد خاصی ندارد، می‌گوید: «فلانی راحته». معنای این یکی را زودتر فهمیدم. اوایل دبیرستان. وقتی وحید ترم دوم را تمام کرده و برگشته بود مشهد. در تهران، هر یکی دو ماه می‌رفت خانۀ عموی‌مان. مامان از رابطۀ وحید و زن عمو پرسید و وحید وسط حرف‌هایش گفت که سحر جلوی او با آستین کوتاه و بدون روسری رفت و آمد می‌کند. همین‌جوری گفت. شاید به عنوان فان‌فکت! مامان گفت: «آها. پس راحته!» موقعی هم که برای ازدواج وحید گزینه‌ها را بررسی می‌کرد، عبارت معروفش را به کار می‌برد. وحید به شوخی می‌گفت: «راستی فلانی دخترش در چه حاله؟» و مامان پشت‌بندش می‌گفت: «نه! اونا دیگه خیلی راحت‌ان.»

شب عروسی سیمین، مامان گفت «ح» هم آخر مراسم یکی دو دقیقه می‌آید بیرون و بد نیست سلام و علیکی کنیم. آخر مراسم «ح» بیرون آمد. سلام کردیم. من بودم و وحید و پسرخاله و پسرعموی ح. با پسرخاله و پسرعمویش راحت بود. دست می‌دادند و شوخی دستی می‌کردند. نزدیک صبح که با وحید برگشتیم خانه، مامان و بابا نشسته بودند و حضور و غیاب مهمان‌ها را تحلیل می‌کردند. من را که دید، پرسید ح چه طور بود. خسته بودم به سبک خودش گفتم که ح خیلی راحت است و بعد رفتم توی اتاقم.

امشب چندنفر از دوستان دانشگاه بابا که بعدا دوست خانوادگی‌مان شدند، آمده بودند مشهد. قبلا همه مشهد بودند. ولی وقتی دوران دانشگاه و جنگ تمام شد، نصفشان رفتند تهران. آن‌ها که رفتند تهران، زندگی‌شان کمی فرق کرد. قدری لهجۀ تهرانی گرفتند و وضع مالی‌شان بهتر شد. پسرها و دخترهایشان هم که موقع رفتن، دو سه ساله بودند، حالا بعد از پانزده بیست سال، راحت شده بودند. دخترها از همان اولش با پسرعمویشان راحت بودند. جوری رفتار می‌کردند که هول برداشته بودیم نکند موقع خداحافظی بخواهند دست بدهند!

راحت بودن حالا برایمان ایهام دار شده. عادت کرده‌ایم با دخترهای فامیل ناراحت باشیم و وقتی یک آدم راحت می‌بینیم، راحتی خودمان به خطر می‌افتد! در دفتر کار نیمه راحتیم و دخترهای همکلاسی را ناراحت می‌بینیم. اما همان‌ها را بیرون دانشگاه با دوست پسرهایشان راحت‌تر می‌بینیم و از همان دور سلام می‌کنیم که یک وقت از نزدیک نخواهند راحتی‌شان را بهمان منتقل کنند. وضعی داریم. کلمه قحطی بود؟

 

 

 


۷ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

فلسفۀ جوراب و ایستادگی

امشب یادم آمد تا کلاس دوم، بیشتر از این که پشت نیمکت بنشینم، می‌ایستادم. یادم آمد که خانم شاهرخی و تقی‌پور دائم داد می‌زدند که: «ناطقی، پسرم! بشین لطفاً!» اما هنوز یادم نمی‌آید که چرا نمی‌خواستم بنشینم. هنوز هم همین‌طورم. ایستادن را به نشستن ترجیح می‌دهم. ایستاده اخبار را تماشا کردن، توی متروی خالی ایستادن و ایستادن کنار ایستگاه اتوبوس-وقتی جای خالی برای نشستن هست.

هم‌چنین یادم آمد که تا اواخر دبیرستان، هرروز قبل از شلوار و پیراهن، جوراب به پا می‌کردم. جزء معدود رفتارهای جزیی‌ام بود که مامان به آن دقت می‌کرد و همیشه به آن اشاره می‌کرد. دلیلش دو چیز بود. یکی این که بیشتر بازۀ صبحگاهیِ سال تحصیلی در صبح‌های سرد پاییز و زمستان قرار داشت و جوراب، اولین حربۀ من علیه سرمای بیرون رخت‌خواب بود. دلیل دومش برمی‌گردد به این که وقتی شلوار به پا داری و می‌خواهی جوراب به پا کنی، باید پاچۀ شلوار را بزنی بالا. آخرش هم یک تکه از پاچۀ شلوار می‌رود زیر جوراب و باید بیرون کشیدش. بدست آوردن ترتیب«جوراب، پیراهن، شلوار» احتمالا حاصل نخستین توابع بهینه‌سازی زندگی‌ام بوده.

 

۱۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

مردها بوی فاضلاب می‌دهند

زن وارد اتاقِ من و مرد دیگر می‌شود. می‌گوید: «این اتاق چه قدر بوی مرد می‌ده!»

مرد دیگری که پشت یکی از سیستم‌ها نشسته، می‌گوید: «بوی فاضلابه.»

۱۱ نظر ۹ موافق ۳ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

از هر دری سخنی

فکر می‌کنم خودم را بیش از حد بسته‌ام به بادِ چیزهای مختلف. به لیست کتاب‌هایم توی گودریدز که نگاه می‌کنم، از بیگ دیتا و زندگینامۀ ابوسعید ابوالخیر می‌بینم تا داستان‌های ویرجینیا وولف و تاریخ انقلاب مشروطه و اقتصاد فقر و نظریات توسعه.

اسپاتیفای و ساندکلاد، برایم شده‌اند بازار شام. صبح را با رامشتاین و مرلین منسن شروع می‌کنم و ظهر می‌روم سراغ هوزیِر و آهنگ های کانتری. بعدش ترکمانِ علیزاده را گوش می‌کنم و وقتی هوا تاریک می‎شود، صدای جز را بلند می‌کنم و می‌روم توی حال و مامان را تماشا می‌کنم که دارد شلیل می‌خورد و می‌گوید «یاسین تو رو کِی داماد کنم؟» و من با بی‌حوصلگی جواب می‌دهم که «باز دختر خوشگل دیده‌ای؟»

ادامه مطلب ۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

جهود و سیاه‌پوست

- همۀ این آدم‌ها بی‌سوادن؟

- آره، فقط چهار نفر از اعضای کلیسا سوادِ خواندن دارند. من یکی‌شون هستم.

- کال! تو از «اتیکوس» جوان‌تر به نظر می‌رسی.

- قیافۀ سیاه‌ها سن‌شون رو خوب نشون نمی‌ده.

- شاید واسه اینه که سواد ندارند.


کشتن مرغ مقلد - هارپر لی

فصل دوازده

.

الصاقیه: یک روز توی تاکسی نشسته بودم، نزدیک خانه. ترافیک سنگین بود. راننده و مرد کنارش هر دو مسن بودند. بحث در مورد آدم‌‎هایی بود که در این اوضاع و احوال، سر همدیگر کلاه می‌گذارند و رحم ندارند. مسافر گفت «این روزا یه کارایی می‌کنن که آدم می‌مونه» راننده سرش را برگرداند سمت پیرمرد و گفت «آقا! حتی یهودی این کارو با یه نفر نمی کنه.»

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

نصرتی، بابابزرگ و سعید شیرازی

مامان‌بزرگ زنگ می‌زند و می‌گوید که بابابزرگ از دیشب که به حسینیه رفته، هنوز برنگشته‌است. کم پیش میآید که مامان بزرگ نگران حال بابابزرگ شود. از وقتی که یادمان می‌آید، بابابزرگ همیشه موقع اذان صبح و سفره شام، برنامه یکی دو روز آینده‌اش را مو به مو برای حاج خانم تشریح می‌کند. برنامه‌اش هم معمولا شامل رفتن به حسینیه برای دیدن دوستان، رفتن به فلان مسجد برای شرکت در ترحیم فلان دوستِ تازه درگذشته و رفتن به نانوانی میدان جام عسل* برای گپ و گفت با دوست قدیمی‌اش است. تنها نکته درمورد بابابزرگ که ممکن است مامان بزرگ را نگران کند، رانندگی خطرناک او با موتور سیکلت قدیمی‌اش است. هر سال موقع عید دیدنی‌ها، خاطره دو سه تا از تصادف‌های سال قبلش را برایمان تعریف می‌کند و به گاف‌هایش موقع موتورسواری می‌خندد و ما همه به این فکر فرو می‌رویم که این بشر پارسال چند تصادف داشته که تنها در یک روز می‌تواند خاطره دو سه تایشان را برایمان تعریف کند.

ادامه مطلب ۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وقتی لو می رویم

همیشه خوشحال از این بودم که جز تعدادی انگشت شمار از دوستانم، هیچ آشنایی به توییترم دسترسی ندارد. یک شب نوشتم که حین کار، هشت ساعت متوالی به یک پلی‌لیست در اسپاتیفای گوش کردم. فردایش سر سفره صحبت از حجم اینترنت خانه شد. مثل همیشه حاشا کردم و قال کردم که من هم اندازۀ بقیه مصرف می‌کنم. یکهو برادر ارشد گفت «و هشت ساعت چرخیدن تو اسپاتیفای هم از حجم اینترنت مصرف نمی‌کنه» و قاشق را برد توی دهان.
.
قال کردن یعنی سروصدای بیخود به راه انداختن و پاک کردن صورت مسئله یا اتهام میان صحبت‌های درهم و برهم.
۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

میان دو ضلع موازیِ طولی

چند ساعت پیش، به استخر رفتم. در حال شنا بین دو ضلع موازی طولی بودم که به یک نتیجۀ قطعی رسیدم. یک روز، یک نفر عاشق صدای نفس کشیدن من هنگال کرال سینه خواهد شد. عمیق، نامطمئن، مضطرب و ناگهان ساکت. همین!

۸ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان