مصیرِ موزیکال

بعد از دو ماه خرابیِ هندزفری(ملا نقطی‌ها بخوانند: ایِرفون) و تحمل عذاب مترو و اتوبوس و سرِ کار، امروز همت کردم، دوباره یکی خریدم و مجدداً به زندگی بازگشتم!


دانلود همین تکه از Hysteria (گروه Muse)

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

فلسفۀ جوراب و ایستادگی

امشب یادم آمد تا کلاس دوم، بیشتر از این که پشت نیمکت بنشینم، می‌ایستادم. یادم آمد که خانم شاهرخی و تقی‌پور دائم داد می‌زدند که: «ناطقی، پسرم! بشین لطفاً!» اما هنوز یادم نمی‌آید که چرا نمی‌خواستم بنشینم. هنوز هم همین‌طورم. ایستادن را به نشستن ترجیح می‌دهم. ایستاده اخبار را تماشا کردن، توی متروی خالی ایستادن و ایستادن کنار ایستگاه اتوبوس-وقتی جای خالی برای نشستن هست.

هم‌چنین یادم آمد که تا اواخر دبیرستان، هرروز قبل از شلوار و پیراهن، جوراب به پا می‌کردم. جزء معدود رفتارهای جزیی‌ام بود که مامان به آن دقت می‌کرد و همیشه به آن اشاره می‌کرد. دلیلش دو چیز بود. یکی این که بیشتر بازۀ صبحگاهیِ سال تحصیلی در صبح‌های سرد پاییز و زمستان قرار داشت و جوراب، اولین حربۀ من علیه سرمای بیرون رخت‌خواب بود. دلیل دومش برمی‌گردد به این که وقتی شلوار به پا داری و می‌خواهی جوراب به پا کنی، باید پاچۀ شلوار را بزنی بالا. آخرش هم یک تکه از پاچۀ شلوار می‌رود زیر جوراب و باید بیرون کشیدش. بدست آوردن ترتیب«جوراب، پیراهن، شلوار» احتمالا حاصل نخستین توابع بهینه‌سازی زندگی‌ام بوده.

 

۱۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

وضعیت سفید یا Days Of Our Lives

دو روز پیش با مرتضی حرف زدم. می‌گفت می‌خواهی فلان‌جا بمانی یا نه. منظور جیم بود که حالا چیزی نماینده کنارش یکی از ویژه‌نامه‌های شهرآرا هم اضافه شود. گفتم نمی‌دانم؛ چون احتمالاً از نوشتن در مطبوعات پول چندانی به دست نمی‌آید و بعید می‌دانم به آن سطح کیفیِ توی کله‌ام در زندگی برسم. همین که قرار است در سی و خرده ای سالگی، چقدر پول داشته باشم و کجا زندگی کنم و صبحانه و نهار چه بخورم. گفتم می‌خواهم درس های دانشگاه را بهتر بخوانم و بدم هم نمی‌آید بروم سراغ فاینَنس. از طرفی شرکت هم کار قانونی‌اش را تا آخر همین ماه شروع می‌کند و می‌توانم در همین مسیر بفهمم که چقدر اهل جان کَندن برای پول هستم.

ادامه مطلب ۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

هوا باید امشب سرد باشد

مثل این که زندگی ما از مجموعۀ ناراحت کردن‌ها و عذرخواهی‌ها و ناراحت شدن‌ها و تاسف‌ها تشکیل شده. همینجوری:

 

 

 

 

۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ممفورد ان سانز

بخش بزرگی از خاطرات کودکی ام با صداهای اطرافم یادم مانده. تصاویری که از خانۀ قدیمی مادربزرگ و پدربزرگم دارم، همگی همراه با لالایی مادرم موقع خواباندن‌م است که هنوز هم گاه‌گدار موقع خواب عصرگاهی برایمان می‌خواند. آن موقع سه چهار ساله بوده‌ام، اما هنوز جزییات عجیبی مثل طرح تشک‌چه‌های مبلمان خانه مادربزرگ و پاسیوی سرسبز و آشپزخانه‌اش در ذهنم مانده. مامان هم یادش مانده که هر بعدازظهر، تشکچۀ روی مبل را برمی‌داشته، می‌گذاشته روی پا و مرا روی آن می‌خوابانده، بیشتر وقت‌ها هم کنار پاسیوی خانه، در چند قدمی آشپزخانه.

باقی خاطرات خانگی‌ام همزمان با تغییر سلیقه موسیقایی برادر بزرگم ثبت شده‌اند.

ادامه مطلب ۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

پیتر پَن :)

لذت ببریم.

Lost Boy - Ruth B

 

 

 

۲ نظر ۳ موافق ۱ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان