سگ جان (یا اصول ثابت جنگیدن برای ضعیف الجسم‌ها)

هیچ‌وقت نیاز نبوده است با کسی دعوا کنم. جز با وحید. آن هم به خاطر این بوده که خانواده تمایل نداشتند ما را در کلاس‌‌های ورزشی ثبت نام کنند (استعدادش را هم در ما نمی‌دیدند). از طرفی با بچه‌های توی کوچه هم روابط خاصی نداشتیم. انرژی‌مان می‌ماند لای عضلات.

هر هفت هشت روز یک بار با هم به توافق می‌رسیدیم که باید سر چیزی با یکدیگر دعوا کنیم. بعدش گلاویز می‌شدیم و روی فرض به هم می‌پیچیدیم. بعد از چند ثانیه دوباره توافق می‌کردیم که دعوا را به روی تخت مامان و بابا منتقل کنیم که بزرگ‌تر بود و بخاطر لحاف و تشک‌ها، احتمال آسیب دیدن هم کمتر بود. بعد با هم دعوا می‌کردیم. یکی دیگری را خفه می‌کرد و آن یکی گردن او را از پشت می‌گرفت و بعد یکی، مشتی به رانِ پای دیگری می‌زد و برای لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شد. دیگری داد می‌زد. مشت توی ران دوباره تکرار می شد و دوباره و دوباره. بعدش آن دیگری، دیگر چیزی احساس نمی‌کرد. باید بگویم که این جزء زیبایی‌های دعوا کردن است. وقتی زیادی مشت می‌خوری، از جایی به بعد چیزی حس نمی‌کنی. لااقل ما حس نمی‌کردیم.

ادامه مطلب ۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

من یک بار هم دیروز اینگونه غمگین بوده‌ام

نان خیس است از شراب

هوا خیس است از بهار

شیشه ترک برداشته است از شیارهاى کوچک امید.

من یک بار هم دیروز این‌گونه غمگین بوده‌ام. وقتى که کشتى‌ای در خلیجى آرام غرق شد

و تکه‌هاى شناورش در رگ‌هایم باقى ماندند.


مارینه پطروسیان

.

الصاقیه: قطعا جزء اشعار تاثیرگذاریه که توی عمرم شنیده و خونده‌م. بیشترین حس اشتراک یا همچه چیزی.

رادیو دیو رو هم گوش کنید.

۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

وقتی ملول می‌شویم

چیزهای ریزی وجود دارد که اعصابم را خرد می‌کند. بیشتر از بزرگ‌ها. مثلا این که صبح از خواب بیدار می‌شوم، می‌روم حمام و بعد از دو سه دقیقه که آب گرم نمی‌شود، می‌فهمم صبح یک نفر آبگرمکن را خاموش کرده. عصبانی می‌شوم. می‌آیم بیرون و لباس می‌پوشم و می‌روم سراغ کار بعدی. ظهر یادم می‌آید که فلان کتاب کتاب‌خانه را پس نداده‌ام و قرار است جریمه شوم. دویست سی‌صد تومان. عصر برمی‌گردم و گوشی را می‌زنم به شارژ و می‌بینم کابل اتصالی پیدا کرده. باید بازی بازی کنم تا درست شود. سه چهار دقیقه درگیرش می‌شوم و بعد که درست نمی‌شود، باز عصبانی می‌شوم.

خانۀ ما پر است از چیزهایی که می‌تواند آدم را عصبانی کند. بابا هم همینطور است. مشکلی برایش پیش می‌آید و یک‌هو مجبور می‌شود یک هفته‌ای صد میلیون پول جور کند. ککش در این مواقع نمی‌گزد. می‌رود وام می‌گیرد اندازۀ پنجاه میلیون. از یک نفر هم پنجاه تای دیگر قرض می‌گیرد و تا دو سال قسط می‌دهد. نکته‌اش این است که اینجور سختی‌های بزرگ را می‌تواند مدیریت کند، ولی ریزها اعصابش را به راحتی خرد می‌کند. مثلا وقتی می‌فهمد مایعِ دستشویی تمام شده یا باتریِ کنترل تلویزیون خراب شده یا روی بخشی از فرش چای ریخته‌است. این‌ها را هیچ‌کداممان نمی‌توانیم تحمل کنیم.

این روزها دور و برمان پر شده از همین آشغال‌های اعصاب خرد کن. اسباب کشی کرده‌ایم و مثلا وسط نصب لوستر-وقتی یکی‌مان روی چارپایه ایستاده- می‌فهمیم که پیچ‌گوشتی چارسو را توی خانۀ قبلی جا گذاشته‌ایم. حین شام، می‌بینم ناخن دستم بلند شده و می‌روم دنبال ناخن گیر و هرچه می‌گردم بین جعبه‌های شلوغ و پلوغ پیدایش نمی‌کنم. یک ماه است میکروفون گوشی خراب شده. زنگ می‌زنند و هی پیامک می‌دهم که میکروفون خراب شده. می‌خواهم از دیوار گوشی بخرم. مورد خوبی را پیدا می‌کنم و چون نه خانه هنوز تلفنش وصل است و نه میکروفون گوشی کار می‌کند، در تلگرام پیام می‌دهم به فروشنده. سه ساعت می‌گذرد و وقتی پیام را می‌بیند، جواب می‌دهد: «کاش زنگ می‌زدید، یک ربع پیش یک نفر تماس گرفت و پسندید.» و باز همین چرخۀ مسخره. گمانم آدم از دردهای بزرگ هیچ مرگی‌ش نمی‌شود. همین آشغال‌های ریز ولی آدم را پیر می‌کند. سه چهارتایشان توی یک روز جمع می‌شوند و فرسوده‌ات می‌کنند.

۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

قصه های مجید

زمانی برای پسرخاله‌ هفت-هشت‌ساله‌ام قصه‌های مجید را تعریف می‌کردیم. نه آن یکیِ هوشنگ مرادی کرمانی را. ورژن مخصوص خودمان، من، برادرم، مادر و پدر بچه. مجید نسخۀ ما پسر نادانی بود که تمام کارهای اشتباهی را که یک بچه ممکن است انجام بدهد، انجام می‌داد. هروقت خاله‌ام حس می‌کرد بچه‌اش بیش از حد به تلویزیون می‌شود، بعدازظهر قبل از خواب برای بچه‌اش قصۀ مجید را تعریف می‌کرد که زیاد به تلویزیون نزدیک می‌شد و آخرش چشمش درد می‌گرفت و می‌رفت پیش دکتر تا با کلی بدبختی درمانش کند. هر قسمت از قصه‌های مجید با الگوی ثابت «یک روز یک پسری بود به اسم مجید» شروع‌ می‌شد. خاله و شوهرخاله‌ام هربار با همین جمله داستان را آغاز می‌کردند و می‌گذاشتند بچه اسم مجید را زودتر از آن‌ها بگوید.

از جایی به بعد مادرش بهمان اجازه داد برایش روایت‌های مجید را گسترش دهیم. به مرز پیشگیری رسیده بودیم. مجید یک بار دستش را از پنجره ماشین می‌برد بیرون، یک بار صبحانه‌اش را کامل نمی‌خورد، یک بار از پله‌ها تند پایین می‌رفت و یک بار دیر می‌خوابید. مجید کم کم تبدیل به نمایندۀ تمام اشتباهاتی شد که خودمان در زندگی تجربه می‌کردیم. بابای بچه یک روز با کارمند یک اداره بحثش می‌شد و شب برای بچه تعریف می‌کرد که مجید یک بار با بقیۀ بچه‌ها مهربان نبوده و به خاطر همین دیگر دوستش نداشته‌اند. من از عجول بودن و شلختگیِ مجید می‌گفتم و برادرم از دعوای مجید با مادرش.

ویژگی خوب قصه تعریف کردن برای پسرخالۀ کوچکم این بود که هرچند روز یک بار مجبور بودیم کلّ کارهای خوب و بدمان را لیست کنیم تا از تویشان یک مورد به درد بخور و تاثیرگذار در بیاوریم. حساب و کتاب می‌کردیم و ناراحت می‌شدیم از این که چه قدر در طول یک روز اشتباه می‌کنیم.

چندماه بعد، خاله‌ام با خانواده‌اش به شهر دیگری رفت تا درآمدش بیشتر شود. وقتی رفتند، دیگر کسی نبود که برایش قصه‌های مجید را تعریف کنیم. عادت کرده بودیم مجید و اشتباهاتش را هرروز ببینیم، ولی کودکی در کار نبود که عصر، موقع خواب، بخواهد از اشتباهات مجید درس بگیرد. خودمان هم پوست کلفت‌تر از آن شده بودیم که عوض شویم. مجید دیگر پسر بزرگی شده بود که هر روز اشتباه می‌کرد و فردای هرروز دوباره آن‌ را تکرار. مجید فقط یک فرق کرده بود. این که دیگر از چیزی ناراحت نمی‌شد.


۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۷ موافق ۱ مخالف

فحاشی در برابر نسوان

از قدیم می‌گفتند که نباید جلوی زن جماعت فحاشی کرد. هنوز هم وقتی در خیابانی بین چند مرد دعوا می‌شود و همدیگر را به باد فحاشی‌های عمیق می‌گیرند، خیلی از راننده‌هاییکه در ماشین‌شان زنی بالغ یا دختری نوجوان نشسته، برعکس بقیه، بیخیال تماشای دعوا می‌شوند و پایشان را می‌گذارند روی پدال گاز که مبادا بانو مکدر شود. البته این که آیا اصلا بانو با شنیدن فحاشی چند مرد، خاطرش مکدّر می‌شود یا نه هم جای سوال دارد که خود بانوان باید جوابش را بدهند. یا وقتی در کلاس استادی می‌خواهد نقل قولی خاص کند، اگر میانش یک «عوضی» یا «بی‌شرف» وجود داشته باشد، رو به دختران کلاس، از آن‌ها عذرخواهی می‌کند که قرار است حرف زشتی بزند. این که چرا از پسرها عذرخواهی نمی‌کند هم بماند برای خودِ ما پسرها.

دیروز«کشتن مرغ مقلد» را می‌خواندم. زمان داستان در حوالی دهه 1930 و مکان وقوعش در ایالات متحده است. جایی از داستان، کلانتر پسرِ فلانی را بخاطر مست کردن، ایجاد مزاحمت برای مردم و «فحاشی مقابل نسوان» بازداشت می‌کند و قصد دارد او را به دارالتأدیب بفرستد. اتهامی که برایش تعریف کرده بودند، کمی شبیه به اتهام‌هایی است که گاهی در تلویزیون خودمان برای برخی مفسدان اقتصادی یا اجتماعی تعریف می‌کنند و برایمان مسخره به نظر می‌رسد. البته بعید می‌دانم در آمریکا هنوز چنین جرمی وجود داشته باشد. اگر هم باشد، یحتمل در سالن های سینما و در برنامه های شبکه HBO و ShowTime* برقرار نیست. اتهامی که پسر بخاطرش قرار بود به زندان برود، حالا کمتر از صد سال، اصلا برای آدم‌ها-لااقل در همان نقطه از آمریکا-شاید حتی بعنوان یک کار نادرست هم مطرح نباشد.

مشخص است که فحاشی نکردن "فقط" مقابل زنان، طبق تعاریف، ایده‌ای سکسیستی است. البته نه از آن‌هایی که رفع شدنش چندان به نفع زنان باشد! اما در کل، تبعیضی عجیب را بین زن و مرد نشان می‌دهد که نه مختص گذشته بوده و نه فرهنگ ایرانی. هدفش هم دقیق معلوم نیست. شاید بخاطر این بوده که زنان بعنوان آخرین سنگر حفظ اخلاق شناخته می‌شده‌اند و این ایده، تلاشی بوده است در مسیر حفاظت از این سنگر. 

.

*دو شبکۀ تلویزیونی آمریکایی هستند که نسبت به خیلی از شبکه های دیگر، آزادی عمل بیشتری در مورد ارائه محتوای جنسی و ادبیات رکیک دارند. سریال های بازی تاج و تخت، بی‌شرم و سیلیکون ولی، تولیدات مشهور HBO و ShowTime اند.

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

ممفورد ان سانز

بخش بزرگی از خاطرات کودکی ام با صداهای اطرافم یادم مانده. تصاویری که از خانۀ قدیمی مادربزرگ و پدربزرگم دارم، همگی همراه با لالایی مادرم موقع خواباندن‌م است که هنوز هم گاه‌گدار موقع خواب عصرگاهی برایمان می‌خواند. آن موقع سه چهار ساله بوده‌ام، اما هنوز جزییات عجیبی مثل طرح تشک‌چه‌های مبلمان خانه مادربزرگ و پاسیوی سرسبز و آشپزخانه‌اش در ذهنم مانده. مامان هم یادش مانده که هر بعدازظهر، تشکچۀ روی مبل را برمی‌داشته، می‌گذاشته روی پا و مرا روی آن می‌خوابانده، بیشتر وقت‌ها هم کنار پاسیوی خانه، در چند قدمی آشپزخانه.

باقی خاطرات خانگی‌ام همزمان با تغییر سلیقه موسیقایی برادر بزرگم ثبت شده‌اند.

ادامه مطلب ۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان