به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

مرگی بی‌حیات

و بعد سکوت.

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

انسان خوب

مردِ شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها به مرکز خرید بزرگ شهر می‌رفت و برای کودکان یتیم‌خانه، عروسک و اسباب بازی می‌خرید. آن‌ها را به یتیم‌خانه می‌برد و بچه‌ها را خوشحال می‌کرد. مرد شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها فراموش می‌کرد که چه انسان کثیفی است.

.

#خالد

۹ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف

یاسون؛ ژورنالیست رسمی نشنال جئوگرافیک در حوزه خاورمیانه

تا به حال دو بار از لقب «خبرنگار ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان» استفاده کرده‌ام. اول، وقتی می‌خواستم در گروه اشتراک شماره تلفن سلبریتی ها و مسئولان دولتی عضو شوم و باید خبرنگار یک رسانه رسمی می‌بودم و بار دیگر، زمانی که می‌خواستم با مسئول فلان ایستگاه مترو در مورد بدرفتاری ماموران و علت خرابی دستگاه شارژ خودکار کارت مترو چند کلامی حرف بزنم.

امشب در راه برگشت به خانه، به این فکر کردم که احتمالا روزی می آید که خبرنگاری در بخشی از یک روزنامۀ محلی، نتواند چندان بزرگ و مهم باشد که بتوانم با فلانی حرف بزنم یا از فلان چیز عکس بگیرم یا حتی وارد فلان مکان شوم. تصمیم گرفتم مانند «آ.م»، یکی از بچه‌های ورودی 95، برای خودم کارت‌های شناسایی تقلبی تهیه کنم. آ.م، کارش خوب است و همین چند ماه پیش، یکی دو نامه را شخصاً و به نیابت از وزارت علوم تهیه کرده بود. کار سختی نیست. کمی حوصله می‌خواهد و چند ساعت وقت و یک رفیقِ پرینتر دار که چاپ این قبیل چیزها را زیر سیبیلی رد کند.

حالِ کار با فوتوشاپ را نداشتم. کنارش گذاشتم و پِینت را باز کردم. نزدیک دو ساعت گذشت و کار تقریبا تمام شد. امشب اولین کارت شناسایی جعلی‌ام را با پینت ساختم! تمیز از آب در آمده. حالا دیگر ژورنالیست بخش خاورمیانۀ نشنال جئوگرافیک هستم! با یک کارت شیک و حرفه‌ای به رنگ مشکی و زرد که رویش دو بارکد حک شده است. هرکس با تلفن همراهش می‌تواند آن‌ها را اسکن کند. در هر کدام، چند خط اطلاعات در مورد سمت سازمانی، ایمیل با پسوند سازمانی، آدرس سایت رسمی نشنال جئوگرافیک و حتی صفحه شخصی‌ام در آن نوشته شده است.

تجربه با مزه ای بود. گمانم فردا شب قرار باشد عکاس رسمی ایسنا شوم و شب بعد به عضویت شورای صنفی دانشجویان دانشگاه دربیایم.

.

الصاقیه: به نظر می‌رسد که نشنال جوگرافیک ژورنالیست بخش خاورمیانه ندارد! درس اول: خودتان را محدود به چارچوب های سازمانی نکنید :)

۱۱ نظر ۱۴ موافق ۲ مخالف

وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

Nigger

یکی از نقاط مشترک من و علیرضا* این است که جفت مان دلمان می خواست Nigger باشیم. هر دو‌ می گوییم که درونمان یک جوان سیاه پوست زندگی می کند. 
نیگرِ درون علیرضا را سخت می شود شناخت. اما نیگرِ درون من، قدری شناخته شده تر است. بیست و سه سال دارد. همیشه یک سویی شرت مشکی به تن و یک جین کثیف و یک جفت کتانی سفید به پا دارد. بالای لبش یک خال کوچک دارد. لاغر است. دور گردن و روی دست هایش پر است از خالکوبی. روی 4 انگشت دست چپش 4 حرف را تتو کرده: O،V،E،R. روی 4 انگشت دست راستش هم 3 حرف و یک کاما را تتو کرده: '،I،T،S.
روزی یکی دو بار وید می کشد و به اهالی مجتمع های مسکونیِ غرب شهر، مواد می فروشد. رپر مورد علاقۀ نیگرِ درونم Desiigner است. عاشق آهنگ پانداست. مادرش وقتی 4 سالش بود، خانه را ترک کرده و هیچوقت برنگشته است. پدرش 11 سال پیش به جرم کشتن یک افسر پلیس، به زندان رفت. نیگر درونم آن موقع 12 سالش بود. برای فرار از دست مددکارها، خانه شان را به قیمت 170 دلار به یک زوج معتاد، بدون سند و قرارداد فروخت و رفت طرف دیگر شهر.  
اولین خالکوبی اش را چند ماه بعد و روی بازوی راستش کرد. تصویر یک بیست دلاری که خیلی بد تتو شده بود. یک سال بعد، روی بیست دلاری را با رنگ مشکی پوشاند. حالا روی بازوی راستش، یک مستطیل مشکی دارد که برای پر شدنش، در سیزده سالگی کلی درد کشیده. 
نیگر درونم اسم ندارد. معدود دوستانش با «Dude» و ناآشناها هم با Nigger خطابش می کنند؛ همانطور که همۀ سیاه پوست های ناآشنا را صدا می کنند. همانطور که سفید پوستان توی فیلم های وسترن، ناآشناها را «غریبه» و یا «آمیگو» صدا می زنند.
امشب اتفاقی یاد نیگر درونم افتادم. اگر بخواهم از دانشگاه به خانه مامان بزرگ بروم، باید از وسط پارک باهنر رد شوم. امشب قرار بود برویم خانه مامان بزرگ. در نوار حاشیه ای پارک، آدم هایی را دیدم که گروهی نشسته اند و وید می کشند. از کنار یکی شان که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «وید نخی 2 تومن. سه تا بخر؛ دونه ای 1/5 حساب میکنم بات». دستم را کشیدم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی دور شدم. یادم آمد که کاکاسیاهِ درونم، چند روزی است وید نکشیده!

#خالد
*: دربارۀ علیرضا و چند نفر دیگه و قانون جاذبه و دافعه حتماً می نویسم در آینده.
۱۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

کسی عزا نخواهد گرفت

در پیاده رو، جمعیت مورچه‌ها به خط راه می‌رفتند. مانند باریکۀ سیاهی از آب، جریان داشتند. بچه‌ای مسیر حرکت مورچه‌ها را پیدا کرد. رفت بالای سرشان. پرید بالا و با دو پا، روی خط عبور مورچه‌ها فرود آمد. چند بار حرکتش را تکرار کرد و هر بار، جمعیتی از مورچه‌ها را که با سرعت، از خط خارج شده‌بودند و سعی می‌کردند فرار کنند لِه می‌کرد. بچه، زانوهایش را بالا می‌برد و با کف پا، بر سر مورچه‌ها می‌کوبید. مادرش از مغازه خارج شد. آمد سمتش؛ دستش را گرفت و با هم حرکت کردند.
کسی کودک را بابت کارش مواخذه نخواهد کرد؛ مگر نه؟ کسی نمی‌داند که هر یک از مورچه‌ها قبل از له شدن، چه چیزی در سر داشته‌اند. هیچکس برای مورچه‌های له شده عزا نخواهد گرفت؛ مگر نه؟ 
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان