Nigger

یکی از نقاط مشترک من و علیرضا* این است که جفت مان دلمان می خواست Nigger باشیم. هر دو‌ می گوییم که درونمان یک جوان سیاه پوست زندگی می کند. 
نیگرِ درون علیرضا را سخت می شود شناخت. اما نیگرِ درون من، قدری شناخته شده تر است. بیست و سه سال دارد. همیشه یک سویی شرت مشکی به تن و یک جین کثیف و یک جفت کتانی سفید به پا دارد. بالای لبش یک خال کوچک دارد. لاغر است. دور گردن و روی دست هایش پر است از خالکوبی. روی 4 انگشت دست چپش 4 حرف را تتو کرده: O،V،E،R. روی 4 انگشت دست راستش هم 3 حرف و یک کاما را تتو کرده: '،I،T،S.
روزی یکی دو بار وید می کشد و به اهالی مجتمع های مسکونیِ غرب شهر، مواد می فروشد. رپر مورد علاقۀ نیگرِ درونم Desiigner است. عاشق آهنگ پانداست. مادرش وقتی 4 سالش بود، خانه را ترک کرده و هیچوقت برنگشته است. پدرش 11 سال پیش به جرم کشتن یک افسر پلیس، به زندان رفت. نیگر درونم آن موقع 12 سالش بود. برای فرار از دست مددکارها، خانه شان را به قیمت 170 دلار به یک زوج معتاد، بدون سند و قرارداد فروخت و رفت طرف دیگر شهر.  
اولین خالکوبی اش را چند ماه بعد و روی بازوی راستش کرد. تصویر یک بیست دلاری که خیلی بد تتو شده بود. یک سال بعد، روی بیست دلاری را با رنگ مشکی پوشاند. حالا روی بازوی راستش، یک مستطیل مشکی دارد که برای پر شدنش، در سیزده سالگی کلی درد کشیده. 
نیگر درونم اسم ندارد. معدود دوستانش با «Dude» و ناآشناها هم با Nigger خطابش می کنند؛ همانطور که همۀ سیاه پوست های ناآشنا را صدا می کنند. همانطور که سفید پوستان توی فیلم های وسترن، ناآشناها را «غریبه» و یا «آمیگو» صدا می زنند.
امشب اتفاقی یاد نیگر درونم افتادم. اگر بخواهم از دانشگاه به خانه مامان بزرگ بروم، باید از وسط پارک باهنر رد شوم. امشب قرار بود برویم خانه مامان بزرگ. در نوار حاشیه ای پارک، آدم هایی را دیدم که گروهی نشسته اند و وید می کشند. از کنار یکی شان که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «وید نخی 2 تومن. سه تا بخر؛ دونه ای 1/5 حساب میکنم بات». دستم را کشیدم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی دور شدم. یادم آمد که کاکاسیاهِ درونم، چند روزی است وید نکشیده!

#خالد
*: دربارۀ علیرضا و چند نفر دیگه و قانون جاذبه و دافعه حتماً می نویسم در آینده.
۱۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

کسی عزا نخواهد گرفت

در پیاده رو، جمعیت مورچه‌ها به خط راه می‌رفتند. مانند باریکۀ سیاهی از آب، جریان داشتند. بچه‌ای مسیر حرکت مورچه‌ها را پیدا کرد. رفت بالای سرشان. پرید بالا و با دو پا، روی خط عبور مورچه‌ها فرود آمد. چند بار حرکتش را تکرار کرد و هر بار، جمعیتی از مورچه‌ها را که با سرعت، از خط خارج شده‌بودند و سعی می‌کردند فرار کنند لِه می‌کرد. بچه، زانوهایش را بالا می‌برد و با کف پا، بر سر مورچه‌ها می‌کوبید. مادرش از مغازه خارج شد. آمد سمتش؛ دستش را گرفت و با هم حرکت کردند.
کسی کودک را بابت کارش مواخذه نخواهد کرد؛ مگر نه؟ کسی نمی‌داند که هر یک از مورچه‌ها قبل از له شدن، چه چیزی در سر داشته‌اند. هیچکس برای مورچه‌های له شده عزا نخواهد گرفت؛ مگر نه؟ 
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

من توی هوای سرد هم افسرده می‌شم

- شهرتون خیلی گرمه ... من توی هوای گرم افسرده می‌شم 
+ چند روز دیگه با مامان بابات برمیگردی شهر خودتون. حالت خوب میشه.
- من تو هوای سرد شهرمون هم افسرده می‌شم ...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وقتی دیوانه می‌شویم

امروز ساعت 3 و نیم، جلسۀ پنج نفره مان تمام شد. زیر آفتاب داغ، یکی دو کیلومتری را به سمت متروی "سید رضی" پیاده روی کردم. کله ام پر شده بود از سوال هایی که قرار بود توی جلسه بپرسم و وقت نشده بود. پر از نقشه هایی که برای چند سالِ پیش روی‌م کشیده شده و هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم. وقتی به مترو رسیدم، کلافه شده بودم. دفترچه ام را هم طبق معمول فراموش کرده بودم و نمی دانستم برای این هفته، چه کار های نکرده ای دارم که باید انجام شود. قطار که رسید، بخش زیادی از ظرفیتش پر شده بود. یعنی تمامِ صندلی ها به علاوۀ نیمی از جاهایی که می شود ایستاد و دست را به میله گرفت. متروی مشهد، بر خلاف متروی تهران، خیلی ساکت است. به گالری هنری می مانَد. اکثر جوانان هدفون به گوش دارند و مشغول کار با گوشی اند. میانسال ها و پیرها هم یا زل می زنند به صورت جوانان، و یا با محتویاتِ نامعلوم دهانشان کلنجار می روند. چیزی که مشخص است، بیکار بودنِ اکثر مسافران است.

حوصلۀ خواندن مجله توی دستم را نداشتم. 5 ایستگاه تا فلسطین فاصله داشتم و بیکار بودم. تصمیم گرفتم برنامه هایم را مرور کنم. لازم بود بنویسم شان یا بلند بلند دوره شان کنم. اما نه خودکار و کاغذ سفید داشتم و نه گوشی شنوا. لحظه ای گوشی را از جیبم درآوردم و به صفحه اش خیره شدم. انگشتم را بی دلیل زدم روی صفحه و گوشی را به گوشم نزدیک کردم. سلام کردم و بعد از ثانیه ای سکوت، گفتم: "خوبم"! کسی پشت خط نبود. اما صحبت را با مخاطب خیالی ام ادامه دادم. خیلی مشتاقِ شنیدنِ برنامۀ امروز و هفته آینده ام بود! من هم برایش توضیح می دادم. وسطش هم می پرسید: "راستی از فلان قضیه چه خبر؟" و من هم مفصل جوابش را می دادم. رفته رفته توجه اطرافیانم در واگن، به من و دیالوگ هایم جلب شد. زنِ سمت راست، رویش را برگردانده بود به طرفم و با دقت حرف  هایم را گوش می داد. حرف هایی در مورد خانه ای خاص که جلسه امروزمان درونش برگزار شد، اما هیچکس آدرس دقیقش را نمی دانست! گفتم که ادرس را نصفه و نیمه دریافت کردیم و از جایی، یکی آمد دنبال مان و سریع ما را به خانه رساند. خانه ای که پلاک هم نداشت! وقتی اسمِ "خانۀ تیمی" را آوردم، سه چهار نفر بی درنگ به سمتم نگاه کردند. من اما نگاهم هنوز به پنجره مقابلم بود. با دقت و حوصله، برنامه های تمام این چند روزم را دوره کردم. حتی چند ثانیه ای هم در مورد سفرم به تهران و شمال حرف زدم. 

در مورد جلساتِ استاد انصاری گفتم و دربارۀ خانم «میم» که روی خطّ قرمز های سایت و هفته نامه حساس است. وقتی قطار به فلسطین رسید، به در نزدیک شدم. دو سه تا سر هم همگام با من به سمت در کج شد.

لذتی عجیب بود. این که دیگران ندانند دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می کنی. این که ناگهان صدایِ معمولی ات را یواش تر از حالت عادی کنی و بخواهی چیزی سرّی را بیان کنی و اطرافت ساکت شود! برخی آدم های توی مترو، خیلی بیکارند. آن هایی که نه کتاب و روزنامه ای برای خواندن دارند؛ نه هم صحبتی برای تحلیل فساد سیستمی و نه حتی اینترنتی برای چک کردن تلگرام. یا باید به دردهای زندگی شان فکر کنند، یا زل بزنند به همدیگر و یا گوش کنند به حرف های آنهایی که گوشی دست شان است. می دانید؟ من چیزی از دست ندادم. چیز زیادی بدست نیاوردم. فقط برنامۀ این دو هفته را مرور و خاطره ای از سفرم تعریف کردم. اما آن چهار پنج نفر توی مترو که کاری برای انجام نداشتند، حسابی سرگرم شدند. حتی فهمیدند که هنوز هم گروه های مخفی ای متشکل از نوجوانان وجود دارد که کارهایی خاص می کنند و وقت ملاقات می گذارند و جلسه برگزار می کنند. حتی گاهی فلان کار را هم می کنند که مشخص نیست چیست! چون آن کسی که داشت این ها را می گفت، اینجای کار که رسید، صدایش را خیلی پایین آورد و کسی نتوانست از آن فلان کار، سر در بیاورد! 

شاید فکر کنید دیوانه بازی است. یا حتی مردم آزاری و اسکل کردنِ دیگران! اما این گونه نیست. مردم مشکلی با یک دیوانه که گوشی را نزدیک گوش می گیرد و با خودش حرف می زند ندارند. آن ها برای دقایقی سرگرم می شوند بدون آن که برایشان مهم باشد من بالآخره به اردوی سومِ مرداد می روم یا نه. برایشان پشیزی اهمیت ندارد که پیشنهادِ کاریِ سینا را قبول می کنم یا نه. همین!

۱۸ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

اصل عدم پایداری جهان

همین روزهاست که صدای کوبیده شدنِ درِ خانه، ناگهان از خواب بیدارم کند. چند ثانیه، گیج به سقف اتاق نگاه می‌کنم و مدتی بعد، سعی می‌کنم خوابی را که دیده‌ام، به خاطر بیاورم. تصاویر مبهم، از مقابل چشمم عبور می‌کند. توی خواب٬ نه یک زنِ سی و چهار ساله، که یک پسر هجده، نوزده ساله بودم. پسری که عبور مداومِ هواپیماها از بالای سرش، حواسش را همیشه پرت می‌کردند.

روی تخت دونفره‌ای خوابیده‌ام و مانند تکه‌ای سنگ٬ ساکن‌ام. از درِ اتاق٬ پسربچه‌ای با یونیفرم سورمه‌ای و کوله‌ای سیاه، وارد می‌شود. توی چشم های گنگ‌م نگاه می‌کند و می‌گوید: «خواب بودی؟»

.

#خالد

.

الصاقیه: خدا را چه دیدی!؟

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

رانگ تایم, رانگ پلِیْس

خیلی از ما آدم ها بیچاره ایم. بدجا و بد مکانی سقوط کرده ایم. یکی مان دلش میخواهد نماز بخواند و خانواده‌اش مسخره اش می‌کنند. یکی مان می‌خواهد سه تار بنوازد و پدرش می‌گوید که نفرین‌ش می‌کند. یکی مان می‌خواهد اپلای کند به دانشگاه سوربن و مادرش سرطان دارد. یکی مان دلش می‌خواهد سیگار برگ بکشد و مادرش متخصص بیماری های ریَوی است. یکی مان می‌خواهد فرزندش را سقط کند و همسر و پدرش واعظِ دینی اند. و همینطور یکی یکی هایی که در انتها، تعدادشان خیلی زیاد می‌شود.

خلاصه که خیلی از‌ ما، تخمک و اسپرم هایی بوده ایم که در جای بد و در زمان بد، دچار برخورد شده ایم! دلمان می خواست تخمک مان اهل ریاض یا منهتن باشد؛ یا اسپرم‌مان اهل دهاتِ بالا دست و یا تهرانِ هزار و سیصد و بیست!

می فهمید که چه می‌گویم؟

الصاقیه: برای آن یک نفری که برداشتِ خلافِ عفاف از متن می‌کند: برداشت نکن.


#خالد

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

پرواز با هواپیمای کاغذی

وقتی هواپیمای کاغذی ات درست شد، مرا سوارش کن. بدون صندلی، بدون کمربند، بدون مهماندار و خلبان. دراز می کشیم روی بالهایش. یک دست مان را به لبه بالها می گیریم و دست دیگر را گره می کنیم در دست دیگر همدیگر. به بالای تپه می رویم و می دویم. آنقدر سرعت می گیریم که خودمان هم به خودمان نرسیم. باد به زیر بالهای هواپیمای کاغذی مان می خورد و بلندمان می کند از این زمینِ سفت. سبک می شویم و بالا می رویم. به باد دستور می دهیم که ما را ببرد به جایی که هیچ کس پایش به آن نرسیده. جایی که فقط برای خودمان باشد. یک جزیره ی چند متر مربعی که تویش همه چیز پیدا می شود. از دلفین و نخل و درخت نارگیل، تا شن های ساحلی و جنگل و چمن فراوان. دو تا تاب هم دارد که طنابش به آسمان وصل است! هر چه نگاه می کنی، انتهایش را نمی بینی. وقتی تاب میخوریم، بلند بلند می خندیم و به خدا می گوییم که اینقدر محکم هُل مان ندهد. ولی خدا گوش نمی کند. هل می دهد مان. انقدر محکم هل مان می دهد که بالا می رویم. جیغ می زنیم و می گوییم که داریم بالا می آوریم هر چه نخورده ایم را. تاب از زیرمان جدا می شود و پرتاب می شویم به درون آسمان نارنجیِ پنبه ای. پیچ می خوریم و تاب. بالا می رویم تا جایی که سرعت مان صفر شود. سقوط می کنیم.سقوطی به آزادی هر دوی مان در جزیره. سرعت مام انقدر زیاد است که صدای جیغ مان پشت سرمان جا می ماند. باد توی چشممان میخورد و اشک مان را در می آورد. با سرعت نور می افتیم توی دریا. آنقدر فرو می رویم که دیگر نفس کم می آوریم برای برگشت به بالای آب. توی دریا نفس می کشیم. نفس هایی عمیق. کم کم بالا می آییم. روی آب شناور می مانیم. شکم های لخت مان به سمت آسمان است. نای شنا کردن نداریم. عضله هایمان منقبض نمی شود. موج می زند بهمان. هل مان می دهد به سمت ساحل. خودمان را روی شن ها می یابیم. آفتاب داغ، آب روی پوست بدن مان را تبخیر می کند. زل می زنیم به ابرهای سفیدی که لحظه ای شبیه نهنگ هستند و چند ثانیه بعد، می شوند شبیه گلابی و هواپیمای کاغذی. راستی! هواپیمای کاغذی ات را ساختی؟ من آماده ام برای رفتن.

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

امشب سعید را دیدم

امشب سعید را دیدم. بعد از ییش از یک سال. در تعطیلات عید، به مشهد آمده است. سعید اولین دوستِ دبیرستانی‌ام بود.

اولین کسی که کتاب های رضا امیر خانی را به من معرفی کرد. اولین کسی که پیشنهاد عضویت در انجمن اسلامی دبیرستان و‌ راه‌اندازی نشریه‌ی دانش آموزی توی مدرسه را به من داد. اولین دوستی که همراهش به کتابفروشی رفتم. اولین کسی به من یاد داد چطور می‌شود با اتوبوس به حرم رفت! اولین کسی که مرا به اتحادیه برد. اولین کسی که همراهش نماز جماعت پنج نفره خواندم. اولین کسی که من را پیاده تا میدان شهدا بُرد. اولین کسی با من به دوچرخه سواری دونفره‌ توی مشهد آمد و چندین اولینِ دیگر ... . شاید مهم‌ترین‌ش همان اولی باشد. اولین دوست، خیلی مهم است. مثل اولین دختری که توی چشم هایت نگاه می‌کند و می‌گوید: «از آشنایی‌ت خوشبخت شدم.∆» تا ابد پیش‌ت می‌ماند؛ یا خودش، یا یادش. توی شش سالی که با سعید دوست بوده‌ام، دو بار دلم بخاطرش گرفته‌‌است. اولین بار، وقتی بود که سال دوم دبیرستان، در انتخاب رشته، انسانی را انتخاب کرد و از مدرسه‌مان رفت. توی شوک فرو رفتم. من مانده بودم و دبیرستانی که هیچ دوست صمیمی‌ای توی‌ش نداشتم. من مانده بودم و انجمنی که حالا مسئولش شده بودم و باید می‌چرخاندمش. حتی یادم نمی‌آید که بعد از سعید، ابتدا با چه کسی دوست شدم! برای این است که می‌گویم «اولین دوست» خیلی مهم است. دومی که بیاید، باز هم اولی نمی‌شود. همانطور که هیچکس برای‌م مثل‌احمدرضا نمی‌شود.

بعد از دوری‌مان، دور شدیم! کمتر تماس می‌گرفتیم. پیامی رد و بدل نمی‌شد. به معنای کلمه، دور شده بودیم.

بعد از سه سال-کنکور- دوباره همدیگر را دیدیم. یک ماه نگذشت که برای بار دوم، شوکه‌ام کرد. رفت تهران٬ برای تحصیل در رشته روانشناسی. خوشحال بودم، اما دلم گرفته بود. من هم تهران را زده بودم، مثل سعید، من هم به این فکر نبودم که شاید احمدرضا از رفتنم دلش بگیرد. سعید رفت.

امشب سعید را دیدم.

با او و مهدی و‌ مرتضی، دو ساعتی را توی یک آبمیوه فروشی به خنده و‌قهقهه گذراندیم. کم پیش می‌آید اینجوری بخندم. می‌خندم٬ خیلی زیاد! حتی‌ وقتی تنها باشم. اما امشب، الهه‌ی خنده، به کالبدم ورود کرده بود! حدود دو ساعت قهقهه‌ی مداوم.

نمی‌دانم چه شد که مرتضی حرف از وبلاگ‌م به میان آورد. سعید آدرس وب را خواست. نمی‌خواستم بدهم. خواستم بگویم نمی‌شود دوستان نزدیک، آدرس وب‌م را داشته باشند. همانطور که پدر و مادرت حق ندارند دفتر انشای‌ت را بخوانند! اما گرفت آدرس را.

امیدوارم هیچوقت این یادداشت را نخواند!

.

∆: بعداً احتمالاً درباره‌اش می‌نویسم.

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان