مردها بوی فاضلاب می‌دهند

زن وارد اتاقِ من و مرد دیگر می‌شود. می‌گوید: «این اتاق چه قدر بوی مرد می‌ده!»

مرد دیگری که پشت یکی از سیستم‌ها نشسته، می‌گوید: «بوی فاضلابه.»

۱۱ نظر ۹ موافق ۳ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

وضعیت سفید یا Days Of Our Lives

دو روز پیش با مرتضی حرف زدم. می‌گفت می‌خواهی فلان‌جا بمانی یا نه. منظور جیم بود که حالا چیزی نماینده کنارش یکی از ویژه‌نامه‌های شهرآرا هم اضافه شود. گفتم نمی‌دانم؛ چون احتمالاً از نوشتن در مطبوعات پول چندانی به دست نمی‌آید و بعید می‌دانم به آن سطح کیفیِ توی کله‌ام در زندگی برسم. همین که قرار است در سی و خرده ای سالگی، چقدر پول داشته باشم و کجا زندگی کنم و صبحانه و نهار چه بخورم. گفتم می‌خواهم درس های دانشگاه را بهتر بخوانم و بدم هم نمی‌آید بروم سراغ فاینَنس. از طرفی شرکت هم کار قانونی‌اش را تا آخر همین ماه شروع می‌کند و می‌توانم در همین مسیر بفهمم که چقدر اهل جان کَندن برای پول هستم.

ادامه مطلب ۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

به سمت چاه توالت

هر نسل داریم مثل سوسک‌ها تولید مثل می‌کنیم و می‌رویم جلو؛ مقاوم‌تر در برابر سختی‌ها و گونه‌های وحشی‌. دیروز داشتم به سیمین می‌گفتم که در این چند ماه فهمیدیم که زندگی دیگر بدون فیل تر شکن راه نمی‌افتد. اَمریۀ سربازی در شهرهای بزرگ، بدون پارتی نمی‌شود، راه رفتن توی خیابان بدون ماسک نمی‌شود، دوچرخه بدون قفل نمی‌شود.

حالا جماعت گردن‌کلفتی شده‌ایم که به راحتی با سم نمی‌میریم. باید لگد بزنند به هیکل‌مان، اسپری را بگیرند توی صورت‌مان، آب بگیرند روی‌مان، بلکه پایمان بلغزد، سُر بخوریم و برویم سمت چاه توالت.

الصاقیه: فقط انگار خسته‌ایم. این هم یحتمل از عوارض همین جهش‌های پی‌درپی است.

۱۰ نظر ۱۸ موافق ۲ مخالف

سایه

امروز در حال طی کردن مسیری یک کیلومتری زیر زلّ آفتاب، به خودم قول دادم که تا خرداد تمام نشده، برای خودم عینک آفتابی بخرم. وقتی به اولین سایۀ میان راه رسیدم، یاد این افتادم که متاسفانه وضع مالی‌ام اجازه نمی دهد حالا حالاها به خریدن چیزهایی مثل عینک آفتابی فکر کنم و بهتر است تا وقتی وضع بهتر شود، از توی سایه حرکت کنم.

گویا خارجی‌ها عبارتی دارند با ترجمۀ تحت اللفظی «ایکس، آخرین چیزی‌ست که من ممکنه بهش فکر کنم» یا «فلان چیز، کمترین چیزی است که ممکن است ذهن من را درگیر کند.» چند روز پیش همینجوری به سیمین گفتم که هدفون خوبی دارد و شروع کردم به لیست کردن محاسنش. گفت «خب تو هم بگیر.» خندۀ عارفانه‌ای زدم و گفتم بعداً ایشالله. امروز به این فکر کردم که لیست چیزهایی که قرار است حالا حالا ها به خریدنشان فکر نکنم، دارد درازتر می شود. تا دیروز هدفون بود و ساعت و دوچرخۀ جدید و کلاه دوچرخه سواری و اینجور چیزها. حالا عینک آفتابی هم بهش اضافه شده‌است.

۱۸ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

سابقۀ کهیر

هفته گذشته برای خوردم رژیم غذایی نوشتم. سبزیجات و میوه و مغز و سیب زمینی و تخم مرغ. به همراه یک جعبه کورن فلکسِ غنی شده، به همراه فیبر اضافه. حساب و کتاب کردم و دیدم برای این که بخواهم بیشتر درس بخوانم و بیشتر کار کنم و بیشتر بنویسم، باید بیشتر بیدار بمانم. برای بیداریِ بیشتر باید ساعت خوابم منظم باشد و برای خواب منظم، باید ورزش کرد. برای ورزش کردنِ مستمر بیش از حد ضعیفم. صد و هفتاد و شش سانتی متر قد و شصت کیلوگرم وزن، ترکیب ناجوری‌ست. کافیست یک ساعت در زمین بسکتبال آسفالت پشت دانشکده بازی کنم تا دو روز از خستگی خوابم ببرد و بدنم کوفته شود. باید تقویت می‌شدم.

با مشورت چند نفر، فهمیدم باید غلات صبحانه بخرم. بعد از بررسی فراوان، گران ترین کورن فلکسِ عمرم را خریدم. شب اول آنقدر ذوق داشتم که دو وعده را یکجا با شیر خوردم. روز دوم ورزش کردم و غذای بیشتری خوردم. روز سوم، خواستم لباس عوض که مامان چشمش به شکمم افتاد. از دانه‌های روی شکمم پرسید. دانه‌هایی که تا دو روز پیش که حمام بودم، خبری از آن‌ها نبود. مهدی نگاهی انداخت و گفت احتمالا چیز جدیدی خورده‌ای که بدنت به آن حساسیت نشان داده! پرسید که جدیداً مادۀ غذایی خاصی مصرف کرده‌ام یا نه. هر چیزی را که می‌شد گفتم، جز کورن فلکس. مامان خیانت کرد و گفت چند روزی‌ست که غلات صبحانه در شیر می‌ریزم و می‌خورم. مهدی بدون معطلی گفت تا اطلاع ثانوی باید بیخیال کورن فلکس شوم. ناگهان یاد تمام کالری‌هایی افتادم که برای محاسبه شان غلات صبحانه را هم دخیل کرده بودم.

امروز چهارمین روزی است که به همان رژیم معمولی قدیم برگشته‌ام. امروز تمام شکم و بخشی از کمرم پر شده‌است از دانه‌های سرخی که از ظهر، به خارش افتاده‌اند و کفری‌ام می‌کنند. کهیر و تاول و آلرژی به کرۀ بادام زمینی و فندق را فقط در فیلم‌های هالیوودی و در خانواده‌های آمریکایی دیده بودم. گمانم سی چهل هزار تومانِ اضافه‌ای که برای خریدن غلات خارجی خرج کردم، صرف واردات مادۀ حساسیت زای هالیوودی از آمریکا به ایران شده‌است!

#خالد

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

جیزِز فاکین کرایست

اول ماه شده. حالا در حساب سامان 50 هزار و در پاسارگاد 17 هزار و در ملی 40 هزار و در ملت و تجارت هم مجموعاٌ 2 یا 3 هزار تومان دارم.

50 هزار تومانش غیرقابل برداشت است. می‌ماند 60 هزارتا. 15 هزارتایش می‌رود برای بدهی ام به آرایشگر محله. می ماند 45 هزارتا. امروز صبح، یکی از دوستانم گفت 40 هزارتومان لازم دارد. نگاهی به کارت مترو ام می‌اندازم. 4500 تومان داخلش مانده. می‌شود چند روزی را با همان سر کرد. به دوستم می گویم که ظهر، برایش پول را واریز می‌کنم. ساعت 3 است. از دفتر بر‌می‌گردم. هوا گرم است. از مترو پیاده می‌شوم و می‌روم به سمت خانه. یادم می‎آید که پول را واریز نکرده‌ام. مسیرم را کج می‌کنم و می‌روم طرف خودپرداز بانک سرمایه. کارتم را می‌گذارم داخلش و عملیات را شروع می‌کنم. بعد از تایید، ناگهان صفحه خودپرداز خاموش می‌شود. افتاب افتاده توی اسکرین. دست‌هایم را می‌گذارم روی اسکرین و سرم را جلو می‌برم. سیاه است. با کف دستم می کوبم روی صفحه کلید. عرق کرده‌ام. لابد کارتم را خورده. دو کارمند توی بانک هستند. وارد بانک می شوم. پشت و جلوی لباسم خیس از عرق شده. می گویم «دستگاه کارتم را خورد!» می‌گوید: «نه؛ دستگاه درسته. برو ببین. الان کارتت رو پس می‌ده»

می‌روم دوباره جلوی دستگاه که بیرون از بانک است. خبری از کارت نیست. باز می‌روم داخل و با عصبانیت، می‌گویم که دستگاهشان خراب شده و باید زودتر کارتم را بدهند. کارمند با بی حوصلگی، مدارکم را می‌بیند. دستگاه را باز می کند و کارت را بهم برمی‌گرداند. دوباره با دستگاه دیگری عملیات را شروع می‌کنم.

-«موجودی کافی نیست»!

ماندۀ حسابم را چک می‌کنم. 40 هزارتومان از حساب کم شده، اما به حساب دوستم واریز نشده. رفته به درک. رفته سر قبر پدر کسی که وظیفه داشته خودپرداز را هر هفته چک کند. آفتاب صورتم را می‌سوزاند. زیر لب تکرار می‌کنم: «وای وای وای...». دوباره می‌روم داخل بانک. کارمند انگار از شنیدن حرفم خوشحال شده. با خودش می‌گوید که خدا حسابم را کف دستم گذاشته است. حق‌ات است که اینجوری شد.

می‌گویند که تا 72 ساعت، پول به حسابم برگردانده می‌شود. اگر نشد، باید بروم شعبۀ ... بقیه‌اش را نمی‌شنوم. حتماً صورتم داغ و سرخ شده. نبض رگ گوش راستم را حس می‌کنم. آه می‌کشم. قرار بود ساعت 2:30 خانه باشم و نهار را با مامان بخورم. امروز تنهاست. از بانک بیرون می‌روم. تکیه می‌دهم به دیوار بانک در حاشیه خیابان. آفتاب مستقیم توی صورتم است. رنگش کمی مایل به نارنجی شده. ماشینی از خیابان رد نمی‌شود. تنها هستم. می‌افتم روی زمین. ساعت 3:30 شده. تاچِ گوشی از کار افتاده و مامان مدام زنگ می‌زند و نمی‌توانم جوابش را بدهم. باید به دوستم بگویم که امروز نمی‌توانم پولی برایش بفرستم. از کنارم، مردی رد می‌شوم. آرایشگرِ آرایشگاه محله است. بلند می‌شوم؛ سلام میکنم و می‌گویم رگِ پای راستم گرفته است و خواستم چند ثانیه ای بنشینم. خوب به یاد دارد که به او بدهکارم. احوالپرسی می‌کند و می‌رود. ناله می‌کنم: «ای بابا؛ ای بابا». گریه‌ام می‌گیرد. برای هفت هشت ثانیه زار می‌زنم. اما اشکی از چشم‌هایم بیرون نمی‌آید. بلند می‌شوم. نفس عمیق می‌‎کشم و راه می‌افتم به سمت خانه.

۸ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

تجربۀ نخستین توحّشِ ناشی از بی‌پولی

امروز با دوستم قرار داشتم. رأس ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. خواستم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی بیشتر از صد متر آن طرف تر بود. همان لحظه، اتویوسی از ایستگاه خارج شد. دیر شده بود. به خودم قول دادم آخرین باری باشد که در این ده روز سوار تاکسی می‌شوم. پرایدی کنارم ایستاد. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس های بی آر تی را می دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی ای به راننده دادم و دعا کردم پانصد تومان بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت" ناامیدم کرد! خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با دوستم بیشتر می‌گذشت. نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبختِ بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌توانسته با همان پانصد تومان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباهی پارۀ شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سرِ پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتنِ حق‌ّ مسلم‌م یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردنِ یک رانندۀ خسته تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که حتی مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیر های زندگی ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم. 

ساعت 6:50 بود. توی پیاده رو راه می‌رفتم و هنوز می توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود.

۱۸ نظر ۸ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان