فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۶ موافق ۱ مخالف

فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

سوابق سیاسی

پیش‌گفتار: مسیر حرکت اجتماعی و سیاسیِ مردم، زنجیره‌ای است شامل حلقه‌های ریزی که حتی به ذهن مردم هم نمی‌رسد. این داستان یک پسر بیست ساله است که در مسیر اعتراضات مردمی دیروز و امروز مقابل بانک مرکزی، نقش یک حلقۀ ریز را ایفا کرد.

 

ادامه مطلب ۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

حیاتی بی‌نفس

و بعد از خواب بیدار شدم

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

به دخترک‌ها نگاه نکنید

مرگ شاید دخترکی باشد غمگین، رونده بر خیابانی شلوغ. که سرش دائماً پایین است و به کفش‌های آدم‌های دور و برش نگاه می‌کند. هرازگاهی سرش را بلند می‌کند، در چشم‌های صاحب یک جفت کفش‌ نگاه می‌کند و لبخند می‌زند، سرش را دوباره پایین می‌اندازد، خنده از لبش محو می‌شود و نگاهش را غمگین، بین کفش‌های باقی رهگذرها می‌گرداند.
.
الصاقیه: فونت دوست داشتنی جدید هم حاصل زحمت «هالی هیمنه»ی بزرگواره که وقت گذاشتند و کمک کردند برای بهتر شدن سر و وضع اینجا. دست شون رو می‌فشاریم از پشت کیبورد.
.
#خالد
۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان