به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۶ نظر ۱۷ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

به رویا

من در دریایی غرق شدم که آبی نداشت.

در آسمان خورشیدی را دیدم که هرگز طلوع نکرده‌بود.

در دوردست ترانه‌ای را شنیدم که سروده نشده بود.

دیدم پروانه‌ای را که به دور شمعی خاموش سوخت،

ماهی‌ای را که در آب خفه شد،

برگی را که در بهار از درخت کنده شد،

بارانی که از آسمان بی ابر بارید،

سایه ای که در تاریکی نور از آن می‌درخشید،

دیدم

آبی خشکیده،

آتشی بی‌شعله،

خانه‌ای بی‌دیوار،

حرارتی بی‌گرما،

حیاتی بی‌نفس

و بعد از خواب بیدار شدم

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

به دخترک‌ها نگاه نکنید

مرگ شاید دخترکی باشد غمگین، رونده بر خیابانی شلوغ. که سرش دائماً پایین است و به کفش‌های آدم‌های دور و برش نگاه می‌کند. هرازگاهی سرش را بلند می‌کند، در چشم‌های صاحب یک جفت کفش‌ نگاه می‌کند و لبخند می‌زند، سرش را دوباره پایین می‌اندازد، خنده از لبش محو می‌شود و نگاهش را غمگین، بین کفش‌های باقی رهگذرها می‌گرداند.
.
الصاقیه: فونت دوست داشتنی جدید هم حاصل زحمت «هالی هیمنه»ی بزرگواره که وقت گذاشتند و کمک کردند برای بهتر شدن سر و وضع اینجا. دست شون رو می‌فشاریم از پشت کیبورد.
.
#خالد
۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ترحّم

امشب برای افطار به خانۀ یکی از دوستانم دعوت شده بودم. وقتی وارد خانه اش شدم، دختربچۀ یکی دو ساله‌اش را دیدم که توی پذیرایی ایستاده. اولین چیزی که در دخترک توجه‌م را جلب کرد، چشم چپ‌ش بود که در تعریف روزمرۀ ملت، «چپ» خوانده می‌شود. چپ به این معنا که یک چشمش نسبت به چشم دیگرش، کمی آن طرف‌تر را نشانه می‌گیرد. گمانم یکی دو ثانیه‌ای مات نگاهش کردم. با خودم گفتم نباید هیچکس این صحنه را ببیند. قبل از رسیدن پدرش، خودم را جمع و جور کردم، لبخندی به او زدم و راهم را کشیدم. دلم یک لحظه برای کودک سوخت و بعدش حالم از خودم به هم خورد که دلم برایش سوخته. در همان دو سه ثانیه‌ای که به دختر نگاه می‌کردم، احتمالاً داشتم ترحم می‌کردم که چرا دنیا اینقدر مسخره است که توی‌ش کودکی اینطوری به دنیا می‌آید و بعدها احتمالا قرار است بابتش هزاران نفر مثل من، در اولین نگاه دو سه ثانیه اینطوری نگاهش کنند. تا آخر حضورم در خانه، چند باری دور و برم چرخید. دوست داشتنی بود. مثل همۀ بچه‌ها دو ساله که دائم انگشت به دهان می‌گیرند و «اَدَ بَدَ» می‌کنند. همان لحظات فکر می‌کردم که حس‌ خوشایندم نسبت به کودک، ناشی از همان ترحم است. ترحمی که گمانم تا ده دوازده سال دیگر، حال کودک را به هم خواهد زد. حتی وقتی الان می‌نویسم «دوست داشتنی بود»، مطمئن نیستم که نظر خالصم در موردش است یا نظرِ آمیخته به عذاب وجدانِ حاصل از آن نگاه اولم به او.

همیشه گفته‌اند ترحم چیز بدی‌ است. گفته‌اند ترحم، حالِ آدم‌های مورد ترحّم را بد می‌کند. اما ترحم به گمانم یک حسّ طبیعیست. همین الان ممکن است دوستم بیاید و این حرف‌هایم را بخواند و از دستم کفری شود. اما مگر ممکن است انتظار این حس را در من نداشته باشد؟ این یعنی ترحم، حسّی طبیعی و خالص است. مثل تنفر و دوست‌داشتن و هیجان و خشم. شاید هم همۀ این‌ فلسفه‌بافی‌ها را اینجا می‌گویم تا خودم را آرام کنم. دختری که امشب دیدم، متفاوت بود و الان حتی مطمئن نیستم که به کار بردن صفت «متفاوت» برایش خوشایند است یا نه. این احوالاتِ امشبم بیشتر از هرچیز، حاصل برخوردم با آدم‌های احمقی‌ است که توی توییتر و همایش‌های چرند دانشگاهی، سر هر جمله‌ای که از دهان دیگران بیرون می‌آید، زرِ مفت می‌زنند که «این که فلانی گفت، سکسیست بود و فلان چیز رِیسیست است و الان شبیه فاشیست‌ها داری تکلم می‌کنی و تو بالکل حاصل تربیت خانواده‌ای سکسیست هستی» و از این دست اراجیف.

همین.

.

الصاقیه: حس می‌کنم فونت یه نمه برای خوندن ریزه.


۳ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

شما یوسف مرا ندیده اید؟

-شما یوسف مرا ندیده اید؟

امروز پیرمردی در گوشه اتوبان از من پرسید. من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد و هوا بارانی بود و ابری بود و تاریک بود و آسمان خاکستری بود و پیرمرد خمیده روبه‌روی من ایستاده بود و نگاه من به کلاغی بود که بالای سرم، روی یک تیر چراغ برق بود که دزدی چراغش را دزدیده بودند تا با آن بالای سر زن‌ِ زائوی خود برود و اما زن زائو داشت در تاریکی گریه می‌کرد بر جسد نوزادی بی‌جان که در تاریکی به دنیا آمده بود و در تاریکی مُرده بود و بابایش رفته بود برای به دنیا آمدنش چراغی را از تیرچراغ برقی بدزدد و هنوز نرسیده بود.

من قرار بود در کلاس درس باشم؛ اما نامجو داشت در آلبوم جدیدش ضجه می‌زد.

الصاقیه اول: جملات بالا هنگام شنیدن قطعۀ Drowned Cello از آلبوم جدید محسن نامجو نوشته شده؛ آلبومی که ابداً به آلبوم‌های قبلی‌اش شبیه نیست


دریافت

.

 الصاقیه ثانی: دیالوگ «شما یوسف مرا ندیده‌اید» از کجا به دهن من افتاده؟!

۱۷ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

اما حقیقت این است که

اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید. یا باید تلخ زندگی کنید یا باید تلخی را کم کنید از  درون زندگی تان چیز تلخ تری در نیاید. اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید.

.

الصاقیه: بعد از خواندن خاطرات این روزهای یکی از دوستان دور.

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

انسان خوب

مردِ شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها به مرکز خرید بزرگ شهر می‌رفت و برای کودکان یتیم‌خانه، عروسک و اسباب بازی می‌خرید. آن‌ها را به یتیم‌خانه می‌برد و بچه‌ها را خوشحال می‌کرد. مرد شکنجه‌گر، آخر هفته‌ها فراموش می‌کرد که چه انسان کثیفی است.

.

#خالد

۹ نظر ۱۴ موافق ۱ مخالف

یاسون؛ ژورنالیست رسمی نشنال جئوگرافیک در حوزه خاورمیانه

تا به حال دو بار از لقب «خبرنگار ضمیمۀ جوان روزنامۀ خراسان» استفاده کرده‌ام. اول، وقتی می‌خواستم در گروه اشتراک شماره تلفن سلبریتی ها و مسئولان دولتی عضو شوم و باید خبرنگار یک رسانه رسمی می‌بودم و بار دیگر، زمانی که می‌خواستم با مسئول فلان ایستگاه مترو در مورد بدرفتاری ماموران و علت خرابی دستگاه شارژ خودکار کارت مترو چند کلامی حرف بزنم.

امشب در راه برگشت به خانه، به این فکر کردم که احتمالا روزی می آید که خبرنگاری در بخشی از یک روزنامۀ محلی، نتواند چندان بزرگ و مهم باشد که بتوانم با فلانی حرف بزنم یا از فلان چیز عکس بگیرم یا حتی وارد فلان مکان شوم. تصمیم گرفتم مانند «آ.م»، یکی از بچه‌های ورودی 95، برای خودم کارت‌های شناسایی تقلبی تهیه کنم. آ.م، کارش خوب است و همین چند ماه پیش، یکی دو نامه را شخصاً و به نیابت از وزارت علوم تهیه کرده بود. کار سختی نیست. کمی حوصله می‌خواهد و چند ساعت وقت و یک رفیقِ پرینتر دار که چاپ این قبیل چیزها را زیر سیبیلی رد کند.

حالِ کار با فوتوشاپ را نداشتم. کنارش گذاشتم و پِینت را باز کردم. نزدیک دو ساعت گذشت و کار تقریبا تمام شد. امشب اولین کارت شناسایی جعلی‌ام را با پینت ساختم! تمیز از آب در آمده. حالا دیگر ژورنالیست بخش خاورمیانۀ نشنال جئوگرافیک هستم! با یک کارت شیک و حرفه‌ای به رنگ مشکی و زرد که رویش دو بارکد حک شده است. هرکس با تلفن همراهش می‌تواند آن‌ها را اسکن کند. در هر کدام، چند خط اطلاعات در مورد سمت سازمانی، ایمیل با پسوند سازمانی، آدرس سایت رسمی نشنال جئوگرافیک و حتی صفحه شخصی‌ام در آن نوشته شده است.

تجربه با مزه ای بود. گمانم فردا شب قرار باشد عکاس رسمی ایسنا شوم و شب بعد به عضویت شورای صنفی دانشجویان دانشگاه دربیایم.

.

الصاقیه: به نظر می‌رسد که نشنال جوگرافیک ژورنالیست بخش خاورمیانه ندارد! درس اول: خودتان را محدود به چارچوب های سازمانی نکنید :)

۱۱ نظر ۱۴ موافق ۲ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان