وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

Nigger

یکی از نقاط مشترک من و علیرضا* این است که جفت مان دلمان می خواست Nigger باشیم. هر دو‌ می گوییم که درونمان یک جوان سیاه پوست زندگی می کند. 
نیگرِ درون علیرضا را سخت می شود شناخت. اما نیگرِ درون من، قدری شناخته شده تر است. بیست و سه سال دارد. همیشه یک سویی شرت مشکی به تن و یک جین کثیف و یک جفت کتانی سفید به پا دارد. بالای لبش یک خال کوچک دارد. لاغر است. دور گردن و روی دست هایش پر است از خالکوبی. روی 4 انگشت دست چپش 4 حرف را تتو کرده: O،V،E،R. روی 4 انگشت دست راستش هم 3 حرف و یک کاما را تتو کرده: '،I،T،S.
روزی یکی دو بار وید می کشد و به اهالی مجتمع های مسکونیِ غرب شهر، مواد می فروشد. رپر مورد علاقۀ نیگرِ درونم Desiigner است. عاشق آهنگ پانداست. مادرش وقتی 4 سالش بود، خانه را ترک کرده و هیچوقت برنگشته است. پدرش 11 سال پیش به جرم کشتن یک افسر پلیس، به زندان رفت. نیگر درونم آن موقع 12 سالش بود. برای فرار از دست مددکارها، خانه شان را به قیمت 170 دلار به یک زوج معتاد، بدون سند و قرارداد فروخت و رفت طرف دیگر شهر.  
اولین خالکوبی اش را چند ماه بعد و روی بازوی راستش کرد. تصویر یک بیست دلاری که خیلی بد تتو شده بود. یک سال بعد، روی بیست دلاری را با رنگ مشکی پوشاند. حالا روی بازوی راستش، یک مستطیل مشکی دارد که برای پر شدنش، در سیزده سالگی کلی درد کشیده. 
نیگر درونم اسم ندارد. معدود دوستانش با «Dude» و ناآشناها هم با Nigger خطابش می کنند؛ همانطور که همۀ سیاه پوست های ناآشنا را صدا می کنند. همانطور که سفید پوستان توی فیلم های وسترن، ناآشناها را «غریبه» و یا «آمیگو» صدا می زنند.
امشب اتفاقی یاد نیگر درونم افتادم. اگر بخواهم از دانشگاه به خانه مامان بزرگ بروم، باید از وسط پارک باهنر رد شوم. امشب قرار بود برویم خانه مامان بزرگ. در نوار حاشیه ای پارک، آدم هایی را دیدم که گروهی نشسته اند و وید می کشند. از کنار یکی شان که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «وید نخی 2 تومن. سه تا بخر؛ دونه ای 1/5 حساب میکنم بات». دستم را کشیدم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی دور شدم. یادم آمد که کاکاسیاهِ درونم، چند روزی است وید نکشیده!

#خالد
*: دربارۀ علیرضا و چند نفر دیگه و قانون جاذبه و دافعه حتماً می نویسم در آینده.
۱۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

کسی عزا نخواهد گرفت

در پیاده رو، جمعیت مورچه‌ها به خط راه می‌رفتند. مانند باریکۀ سیاهی از آب، جریان داشتند. بچه‌ای مسیر حرکت مورچه‌ها را پیدا کرد. رفت بالای سرشان. پرید بالا و با دو پا، روی خط عبور مورچه‌ها فرود آمد. چند بار حرکتش را تکرار کرد و هر بار، جمعیتی از مورچه‌ها را که با سرعت، از خط خارج شده‌بودند و سعی می‌کردند فرار کنند لِه می‌کرد. بچه، زانوهایش را بالا می‌برد و با کف پا، بر سر مورچه‌ها می‌کوبید. مادرش از مغازه خارج شد. آمد سمتش؛ دستش را گرفت و با هم حرکت کردند.
کسی کودک را بابت کارش مواخذه نخواهد کرد؛ مگر نه؟ کسی نمی‌داند که هر یک از مورچه‌ها قبل از له شدن، چه چیزی در سر داشته‌اند. هیچکس برای مورچه‌های له شده عزا نخواهد گرفت؛ مگر نه؟ 
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

«خدا الان داره چیکار می کنه؟»

ما مست از الکل بودیم. چند ساعت بعدش قرار بود بمیریم. خنده هایمان امان از مردم داخل خانه‌های آن کوچه بریده بود. تو در چشم‌های من نگاه می‌کردی، اما من را نمی‌دیدی. مردمک‌های چشمانت گشاد شده بودند. درست مثل سرخرگ‌هایت. آیا همین‌ها اثرات بیولوژیک مصرف همزمان الکل و مخدر صنعتی بودند؟ تو به من نگاه می‌کردی و اما هزارها کیلومتر جلوتر را می‌دیدی. چشمان من مقابل چشمانت بود؛ اما تو دنیای دوردست پشت سر من را تماشا می‌کردی و برای دنیا، تئوری آفرینش می‌نوشتی. خدا را بنده بودی؟ آخرش هم نفهمیدم خدا را قبول داشتی یا نه. وقت نشد همین یک سوال را از تو بپرسم. همانطور که یادم رفت اسمت را بپرسم و سن و سالت را و محل زندگی‌ات را. ما چند ساعت بعدش مُرده بودیم. راستی چه شد که مرگ مان اینقدر آرام بود؟ گزارش می‌گفت که توی بدن مان در آن چند ساعت آخر، غوغایی بوده. می‌گفت هورمون‌ها بی‌اختیار، ترشح می‌شدند و رگ‌ها گشاد و تنگ می‌شدند و سرخرگ‌های چشمانمان می‌ترکیدند و خون تمام سفیدی چشم‌هایمان را سرخ می‌کرده. قلبمان آنقدر تند می‌زد که آخرش از کار افتاد. دلیل مرگمان را به یاد داری؟ من احمق بودم. جوان و احمق. کدام عوضی برای اولین بار به من سیگار داد؟ کدام رهگذرِ بی‌اعتنایی برای اولین بار آتش فندکش را به من قرض داد؟ کدام کارتن‌خوابی اولین بار دستم را با سرنگش سوراخ کرد؟ لعنت به تو! تو از کجا پیدایت شد؟ آمدی و بی‌دلیل درباره خدا حرف زدی. من نشسته بودم و به هیچ چیز فکر می‌کردم. اولین جمله‌ات چه بود؟ «خدا الان داره چیکار می کنه؟» باورم نمی‌شود که همه‌اش از همین سوال مسخره‌ات شروع شد. ما مُردیم! چند ساعت بعدش مردیم و هنوز هم نمی‌دانیم که خدا الان دارد چکار می‌کند!

#خالد



۱۱ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

اصل عدم پایداری جهان

همین روزهاست که صدای کوبیده شدنِ درِ خانه، ناگهان از خواب بیدارم کند. چند ثانیه، گیج به سقف اتاق نگاه می‌کنم و مدتی بعد، سعی می‌کنم خوابی را که دیده‌ام، به خاطر بیاورم. تصاویر مبهم، از مقابل چشمم عبور می‌کند. توی خواب٬ نه یک زنِ سی و چهار ساله، که یک پسر هجده، نوزده ساله بودم. پسری که عبور مداومِ هواپیماها از بالای سرش، حواسش را همیشه پرت می‌کردند.

روی تخت دونفره‌ای خوابیده‌ام و مانند تکه‌ای سنگ٬ ساکن‌ام. از درِ اتاق٬ پسربچه‌ای با یونیفرم سورمه‌ای و کوله‌ای سیاه، وارد می‌شود. توی چشم های گنگ‌م نگاه می‌کند و می‌گوید: «خواب بودی؟»

.

#خالد

.

الصاقیه: خدا را چه دیدی!؟

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

رانگ تایم, رانگ پلِیْس

خیلی از ما آدم ها بیچاره ایم. بدجا و بد مکانی سقوط کرده ایم. یکی مان دلش میخواهد نماز بخواند و خانواده‌اش مسخره اش می‌کنند. یکی مان می‌خواهد سه تار بنوازد و پدرش می‌گوید که نفرین‌ش می‌کند. یکی مان می‌خواهد اپلای کند به دانشگاه سوربن و مادرش سرطان دارد. یکی مان دلش می‌خواهد سیگار برگ بکشد و مادرش متخصص بیماری های ریَوی است. یکی مان می‌خواهد فرزندش را سقط کند و همسر و پدرش واعظِ دینی اند. و همینطور یکی یکی هایی که در انتها، تعدادشان خیلی زیاد می‌شود.

خلاصه که خیلی از‌ ما، تخمک و اسپرم هایی بوده ایم که در جای بد و در زمان بد، دچار برخورد شده ایم! دلمان می خواست تخمک مان اهل ریاض یا منهتن باشد؛ یا اسپرم‌مان اهل دهاتِ بالا دست و یا تهرانِ هزار و سیصد و بیست!

می فهمید که چه می‌گویم؟

الصاقیه: برای آن یک نفری که برداشتِ خلافِ عفاف از متن می‌کند: برداشت نکن.


#خالد

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره!

یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی کسی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده! 

فکرشو بکنین :) 

.

الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :))

الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :))

.

#خالد


۱۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

دقایقی که هفتاد ثانیه اند!

امروز خیلی شانسی به طریقی، مسیرم خورد به هفتاد ثانیه! مسیر و طریق رو بیخیال. ماشین حساب رو باز کردم. نوشتم: 60*60*24. جواب داد: 86400. نوشتم: 86400 تقسیم بر هفتاد. جواب داد: 1234!
پاسخِ اول، تعداد ثانیه های یک شبانه روز بود. پاسخ دوم، تعداد دقایقِ یک روز؛ البته با شرطِ هفتاد ثانیه بودنِ هر دقیقه! جالبه. اگر اون موقع که می‌خواستن برای ساعت، معیار مشخص کنن، به جای شصت، هفتاد رو بعنوان تعداد ثانیه های یک دقیقه معین می کردن، یه چیزِ بامزه به دنیا اضافه می شد. یعنی هر روز، هزار و دویست و سی و چهار دقیقه داشتیم!
آره. باید همه شون رو مواخذه کنیم. همۀ اونایی که گفتن دایره، سیصدوشصت درجه باید باشه. اونایی که گفتن دقیقه، باید شصت ثانیه باشه و اونایی که گفتن هر عددی که در صفر ضرب بشه، مساویِ صفر میشه!
۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

تنفس

شده تا حالا به تنفس تون فکر کنید؟ اونقدر بهش فکر کنید که دیگه ناخودآگاه نباشه و حس کنید داره مستقیماً به دستور خودتون انجام میشه. که حس کنید اگر یک لحظه حواس تون از نفس کشیدن پرت بشه، دیگه نفس نخواهید کشید و خفه میشین!
کلافه میشین. امکان نداره بتونین روی چیزی تمرکز کنین بطور کامل. حس بدی هس.
.

الصاقیه: این پست بعد از رسیدن نویسنده به حالت طبیعی، منهدم خواهد شد!

۱ نظر ۲ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان