وقتی می میریم

خواب دیدم با مامان و بابا رفته ایم سوریه. در محلی که دارند طرحی عمرانی پیاده می کنند. خیابان ها خلوت بود و تک و توک ماشین های افتاده کنار خیابان. وارد سوله شدیم. داعش حمله کرد. به هر کدام مان اسلحه دادند. از یک سوی جاده داشتند گروهی شلیک می کردند و به سمت ما می آمدند. ما ته جاده بودیم که مجاورِ سوله بود. من یک طرف جاده پشت یک دیوار ایستاده بودم و مامان و بابا آن طرف، پشت یک درِ فلزی. شلیک می کردیم و می کشتیم شان. تمام نمی شدند. اسلحه های ما دیگر فشنگ نداشت. داد می زدند و می آمدند سمت مان. می دانستم می خواهند بکُشندمان. پشت دیوار، رو به قبله شروع کردم به نماز خواندن. نماز ناشی از ترس لحظات منتهی به مرگ.

.

سه چهار بار دیگر هم در خواب، پیش از مرگ، شروع کرده ام به نماز خواندن. یک و نیم سال پیش، حوالی صبح، قلبم گرفت. اولین درد شدیدی بود که در آن ناحیه حس می کردم. سریع و سوزناک. چند روز قبلش پسرعمۀ مادرم در چهل سالگی ایست قلبی کرده و مُرده بود. خواهرش می گفت چند ساعت قبلش قلبش درد گرفته و اعتنا نکرده. گفتم شاید قرار است سکته کنم. رفتم وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد رفتم آب خوردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، یک جوری بودم. جوری که خدا را مسخره کرده باشم. جوری که به خنده انداخته باشمش.

۸ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

قصه های مجید

زمانی برای پسرخاله‌ هفت-هشت‌ساله‌ام قصه‌های مجید را تعریف می‌کردیم. نه آن یکیِ هوشنگ مرادی کرمانی را. ورژن مخصوص خودمان، من، برادرم، مادر و پدر بچه. مجید نسخۀ ما پسر نادانی بود که تمام کارهای اشتباهی را که یک بچه ممکن است انجام بدهد، انجام می‌داد. هروقت خاله‌ام حس می‌کرد بچه‌اش بیش از حد به تلویزیون می‌شود، بعدازظهر قبل از خواب برای بچه‌اش قصۀ مجید را تعریف می‌کرد که زیاد به تلویزیون نزدیک می‌شد و آخرش چشمش درد می‌گرفت و می‌رفت پیش دکتر تا با کلی بدبختی درمانش کند. هر قسمت از قصه‌های مجید با الگوی ثابت «یک روز یک پسری بود به اسم مجید» شروع‌ می‌شد. خاله و شوهرخاله‌ام هربار با همین جمله داستان را آغاز می‌کردند و می‌گذاشتند بچه اسم مجید را زودتر از آن‌ها بگوید.

از جایی به بعد مادرش بهمان اجازه داد برایش روایت‌های مجید را گسترش دهیم. به مرز پیشگیری رسیده بودیم. مجید یک بار دستش را از پنجره ماشین می‌برد بیرون، یک بار صبحانه‌اش را کامل نمی‌خورد، یک بار از پله‌ها تند پایین می‌رفت و یک بار دیر می‌خوابید. مجید کم کم تبدیل به نمایندۀ تمام اشتباهاتی شد که خودمان در زندگی تجربه می‌کردیم. بابای بچه یک روز با کارمند یک اداره بحثش می‌شد و شب برای بچه تعریف می‌کرد که مجید یک بار با بقیۀ بچه‌ها مهربان نبوده و به خاطر همین دیگر دوستش نداشته‌اند. من از عجول بودن و شلختگیِ مجید می‌گفتم و برادرم از دعوای مجید با مادرش.

ویژگی خوب قصه تعریف کردن برای پسرخالۀ کوچکم این بود که هرچند روز یک بار مجبور بودیم کلّ کارهای خوب و بدمان را لیست کنیم تا از تویشان یک مورد به درد بخور و تاثیرگذار در بیاوریم. حساب و کتاب می‌کردیم و ناراحت می‌شدیم از این که چه قدر در طول یک روز اشتباه می‌کنیم.

چندماه بعد، خاله‌ام با خانواده‌اش به شهر دیگری رفت تا درآمدش بیشتر شود. وقتی رفتند، دیگر کسی نبود که برایش قصه‌های مجید را تعریف کنیم. عادت کرده بودیم مجید و اشتباهاتش را هرروز ببینیم، ولی کودکی در کار نبود که عصر، موقع خواب، بخواهد از اشتباهات مجید درس بگیرد. خودمان هم پوست کلفت‌تر از آن شده بودیم که عوض شویم. مجید دیگر پسر بزرگی شده بود که هر روز اشتباه می‌کرد و فردای هرروز دوباره آن‌ را تکرار. مجید فقط یک فرق کرده بود. این که دیگر از چیزی ناراحت نمی‌شد.


۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

در باب راحتی و ناراحتی با راحت‌ها و ناراحت‌ها

مامان تعدادی واژه و عبارت شخصی‌زاده شده دارد. جوری کهٌ معنای‌شان در زبان او متفاوت از زبان دیگران است. مثلا وقتی «همسایه‌ها»ی احمد محمود را برایم خرید، خودش اول یک بار آن را خواند. از همان فصل اول، نویسنده چند بار صحنه‌های اروتیک را روایت کرده بود. آن موقع حمید قلعه‌ای گفته بود بروم همسایه‌ها را بخوانم و چیزی در مورد محتوایش نگفته بود. به مامان گفتم که کتاب را بدهد تا بخوانم. گفت: «کتابش خیلی چرت و پرت داره! من که خوشم نیومد.» آن موقع نمی‌دانستم منظورش از چرت و پرت چیست. خودش هم دوست نداشت صریح بگوید که مراد از چرت و پرت، توصیف رابطه جنسی خالد و زنِ همسایه است. هروقت سراغ کتاب را می‌گرفتم همان جمله قبل را تکرار می‌کرد. کتابش چرت و پرت دارد... یک بار بی‌هوا آمد توی اتاق و دید که دارم سریال خارجی می‌بینم. پرسید چه کار می‌کنم و گفتم دارم سریال می‌بینم. تا چهارم دبیرستان، چندان اهل فیلم و سریال دیدن نبودم. گمانم بیگ‌بنگ تئوری را داشتم می‌دیدم. سریالش صحنه ندارد! («صحنه» هم احتمالا واژه تخصصی شدۀ ایرانی‌های بعد از انقلاب است!) حدس زد احتمالاً بعدها گذرم به فیلم یا سریالی خواهد خورد که صحنه داشته باشد. گربه را دم حجله کشت و گفت: «یاسین! یه وقت فیلمای چرت و پرت نبینی!» و این جمله یعنی حواسم باشد که نباید فیلم صحنه‌دار ببینیم. یا لااقل اگر دیدم، به دیدنش عادت نکنم.

یک عبارت شخصی‌ مامان «راحت بودن» است. مثلاً وقتی می‌خواهد جلوی کسی بگوید فلانی به حجاب و مقولۀ محرم و نامحرم اعتقاد خاصی ندارد، می‌گوید: «فلانی راحته». معنای این یکی را زودتر فهمیدم. اوایل دبیرستان. وقتی وحید ترم دوم را تمام کرده و برگشته بود مشهد. در تهران، هر یکی دو ماه می‌رفت خانۀ عموی‌مان. مامان از رابطۀ وحید و زن عمو پرسید و وحید وسط حرف‌هایش گفت که سحر جلوی او با آستین کوتاه و بدون روسری رفت و آمد می‌کند. همین‌جوری گفت. شاید به عنوان فان‌فکت! مامان گفت: «آها. پس راحته!» موقعی هم که برای ازدواج وحید گزینه‌ها را بررسی می‌کرد، عبارت معروفش را به کار می‌برد. وحید به شوخی می‌گفت: «راستی فلانی دخترش در چه حاله؟» و مامان پشت‌بندش می‌گفت: «نه! اونا دیگه خیلی راحت‌ان.»

شب عروسی سیمین، مامان گفت «ح» هم آخر مراسم یکی دو دقیقه می‌آید بیرون و بد نیست سلام و علیکی کنیم. آخر مراسم «ح» بیرون آمد. سلام کردیم. من بودم و وحید و پسرخاله و پسرعموی ح. با پسرخاله و پسرعمویش راحت بود. دست می‌دادند و شوخی دستی می‌کردند. نزدیک صبح که با وحید برگشتیم خانه، مامان و بابا نشسته بودند و حضور و غیاب مهمان‌ها را تحلیل می‌کردند. من را که دید، پرسید ح چه طور بود. خسته بودم به سبک خودش گفتم که ح خیلی راحت است و بعد رفتم توی اتاقم.

امشب چندنفر از دوستان دانشگاه بابا که بعدا دوست خانوادگی‌مان شدند، آمده بودند مشهد. قبلا همه مشهد بودند. ولی وقتی دوران دانشگاه و جنگ تمام شد، نصفشان رفتند تهران. آن‌ها که رفتند تهران، زندگی‌شان کمی فرق کرد. قدری لهجۀ تهرانی گرفتند و وضع مالی‌شان بهتر شد. پسرها و دخترهایشان هم که موقع رفتن، دو سه ساله بودند، حالا بعد از پانزده بیست سال، راحت شده بودند. دخترها از همان اولش با پسرعمویشان راحت بودند. جوری رفتار می‌کردند که هول برداشته بودیم نکند موقع خداحافظی بخواهند دست بدهند!

راحت بودن حالا برایمان ایهام دار شده. عادت کرده‌ایم با دخترهای فامیل ناراحت باشیم و وقتی یک آدم راحت می‌بینیم، راحتی خودمان به خطر می‌افتد! در دفتر کار نیمه راحتیم و دخترهای همکلاسی را ناراحت می‌بینیم. اما همان‌ها را بیرون دانشگاه با دوست پسرهایشان راحت‌تر می‌بینیم و از همان دور سلام می‌کنیم که یک وقت از نزدیک نخواهند راحتی‌شان را بهمان منتقل کنند. وضعی داریم. کلمه قحطی بود؟

 

 

 


۷ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

وقتی صدا گم می‌شود

میکروفون موبایلم نزدیک به دو ماه پیش خراب شد. تا قبلش بگیر و نگیر داشت، از حوالی زمستان سال قبل. این‌طوری بود که یک نفر صبح زنگ می‌زد و با هم بدون مشکل حرف می‌زدیم و عصر دوباره زنگ می‌زد و این‌ دفعه هرچه می‌گفتم: «سلام» چیزی نمی‌شنید و دائم می‌گفت: «یاسین صدات نمی‌آد! برو یه جا که آنتن بده.» و من بلندتر از قبل می‌گفتم که مشکل از آنتن نیست و میکروفون است که ایراد دارد. مطمئن بودم صدایم را نمیشنود، ولی خودم را موظف به توضیح علت شنیده نشدن صدا می‌دانستم.

امشب داشتم فیلم‌های تهِ گالری گوشی را برای پاک کردن گلچین می‌کردم. به ویدیویی سی چهل ثانیه‌ای رسیدم. روی دوچرخه، زیر نور نارنجیِ ضعیف یک پروژکتور، پشت دانشکدۀ ادبیات داشتم رکاب می‌زدم. سوییشرت پوشیده بودم و شلوار و تی‌شرتِ خانه. رو به دوربین حرف می‌زدم و از خودم فیلم می‌گرفتم. صدا را زیاد کردم که صحبت‌ها را بشنوم. هرچه صدا را زیاد کردم، ولی حرفی پخش نشد. فقط صدایی بود شبیه پیچ خوردن نوار کاست توی ضبط. خراشیدن و ساکت شدن. توی فیلم، وسط حرف‌هایم می‌خندیدم. به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم و لبخندم محوتر می‌شد. باد می‌خورد به موهایم و باز به چیزی میخندیدم. آخر از سایۀ خودم روی زمین فیلم گرفتم و تمامش کردم.

موقع فیلم گرفتن نمی‌دانستم میکروفون خراب است. بعدش هم نفهمیدم. تا امشب، گذرم به ویدیو نخورده بود. نمی‌دانم باز با بابا بحثم شده بوده و زده ام بیرون و به سوژه‌ای مسخره می‌خندیدم یا فشار کار زیاد شده‌بوده و آمده‌ام که سوار دوچرخه، باد سرد را هورت بکشم برود توی ریه و از داخل خنک شوم. توی تصویر همه چیز ولی خوب است. ریش‌ها تراشیده، موها شانه شده، یقه صاف و چهره خندان. فقط یک چیز نیست که صداست. از فیلم باقی مانده نصفش گم شده. ارتعاش صدایی که هوا پخش شده و به میکروفون رسیده، ولی وسط بورد و سیم‌های توی گوشی محو شده و حالا از همه‌اش فقط یک چیز مانده، صدای پیچ خوردن نوار کاست توی ضبط.

۷ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

شوالیه اشتباهی

من همان شوالیه‌ای بودم که مردم دهکده‌ام انتخابش کردند تا به جنگ جادوگر برود. صبح‌گاه، لباس جنگی بر تنم کردند، کلاه‌خود بر سرم گذاشتند، شمشیر مقدس را به دستم دادند، بر اسب سفیدم نشاندند و به سمت جنگل تاریک روانه‌ام کردند.

بیرون از دهکده، اسب را رها کردم و پیاده راهی جنگل شدم. شمشیر مقدس را ابتدای جاده، به پیرمردی نابینا بخشیدم. در میانۀ جنگل گوشت خرگوشی را که مردم در خورجین گذاشته بودند جلوی گرگ‌های گرسنه انداختم. آن‌قدر رفتم تا به خانه جادوگر رسیدم. به خودم نگاه کردم. شوالیه‌ای بودم بی‌شمشیر و ناتوان از جنگ. جادوگر مرا به خانه‌اش دعوت کرد. گفتم کاری به زنان آبستن و کودکان ترسان از تاریکی نداشته باشد. گوسفندان را مسموم نکند و و با من صلح کند. در عوض می‌تواند به دهکده بیاید و در خانه من زندگی کند. جادوگر خندید، کمی جلو آمد، خم شد و دستانم را بویید. گفت من مهربان‌ترین شوالیه‌ای هستم که به عمر هزارساله‌اش دیده. گفت مرا نمی‌کشد و با من راهی دهکده می‌شود تا صلحش را با شوالیه اعلام کند. همان شب به سمت دهکده راه افتادیم. نیمه‌شب، میان جنگل، جنازه‌های گرگ‌ها را دیدیم که در دهان‌شان تکه‌های گوشت خرگوش بود. جادوگر به من نگاه کرد و ‌‌خندید. صبح به ابتدای جاده رسیدیم. جسد پیرمرد نابینا به تخته سنگی تکیه داده شده و سر بریده‌اش روی زمین افتاده بود. شمشیر مقدس، در زمین فرو رفته بود و تیغه‌اش رنگ خون داشت. شمشیر را برداشتم و جادوگر را نگاه کردم که می‌خندید. ظهر به دهکده رسیدیم. کنار دروازۀ دهکده اسب سفید با ریسمانی سیاه دور گردن خفه شده بود. جادوگر بلندتر می‌خندید. وارد دهکده شدیم. بوی گوشت سوخته همه جا را پر کرده بود. جنازۀ تکه تکۀ مردم روی زمین بود. بیشترشان نزدیک دروازه بودند و بقیه گویی در حال فرار از سمت دروازه کشته شده و رو به شکم، بر زمین افتاده بودند. جادوگر جیغ می‌زد و می‌خندید. جلوتر رفتم. در میدان دهکده، روی تخته سنگ عمودی کهنِ فرو رفته در زمین، با خطی کج و معوج حک شده بود: «اینجا دهکده‌ای است که اهالی‌اش شوالیۀ اشتباهی را برای جنگیدن انتخاب کردند». به دستم نگاه کردم که شمشیر را محکم گرفته بود. از دستانم بوی جادوگر پخش می‌شد.

۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

پسرها و پدرها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

علم بهتر است یا ثروت؟

در مورد علت نامفید بودن برخی علوم یا ناکارآیی‌شان، می‌گویند مشکل از کسانی است که با قدرت، علم را هم رهبری می‌کنند. اولین چیزی که در کلاس توسعۀ ترم چهار یاد گرفتیم، این بود که نظریات توسعه گاهی زیرنظر صاحبان پول تولید و به کشورهای جهان سومی صادر می‌شده‌اند. برنامه ریزی شده و جهت دار. چیز عجیبی هم نیست. سرمایه است دیگر. هر جا برود، آقاست.

ادامه مطلب ۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۷ موافق ۱ مخالف

فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان