سگ جان (یا اصول ثابت جنگیدن برای ضعیف الجسم‌ها)

هیچ‌وقت نیاز نبوده است با کسی دعوا کنم. جز با وحید. آن هم به خاطر این بوده که خانواده تمایل نداشتند ما را در کلاس‌‌های ورزشی ثبت نام کنند (استعدادش را هم در ما نمی‌دیدند). از طرفی با بچه‌های توی کوچه هم روابط خاصی نداشتیم. انرژی‌مان می‌ماند لای عضلات.

هر هفت هشت روز یک بار با هم به توافق می‌رسیدیم که باید سر چیزی با یکدیگر دعوا کنیم. بعدش گلاویز می‌شدیم و روی فرض به هم می‌پیچیدیم. بعد از چند ثانیه دوباره توافق می‌کردیم که دعوا را به روی تخت مامان و بابا منتقل کنیم که بزرگ‌تر بود و بخاطر لحاف و تشک‌ها، احتمال آسیب دیدن هم کمتر بود. بعد با هم دعوا می‌کردیم. یکی دیگری را خفه می‌کرد و آن یکی گردن او را از پشت می‌گرفت و بعد یکی، مشتی به رانِ پای دیگری می‌زد و برای لحظه‌ای همه چیز متوقف می‌شد. دیگری داد می‌زد. مشت توی ران دوباره تکرار می شد و دوباره و دوباره. بعدش آن دیگری، دیگر چیزی احساس نمی‌کرد. باید بگویم که این جزء زیبایی‌های دعوا کردن است. وقتی زیادی مشت می‌خوری، از جایی به بعد چیزی حس نمی‌کنی. لااقل ما حس نمی‌کردیم.

ادامه مطلب ۷ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

آمیختگی

یک روز یک لیست می‌نویسم. یک لیست از تمام زنانی که روزی دوست داشته‌ام. مهم نیست بخاطر مانتوی مرتب‌شان بوده باشد یا تار مویی که روی صورت‌شان آمده‌باشد یا طرز به دست گرفتن قاشق و چنگال. مهم این است که بخاطر چیزی که برایم مهم بوده است، دوست‌شان داشته‌ام. سیمین می‌گوید پسرها زیاد این‌طوری می‌شوند. در غریزه‌شان است که برای جفت‌گیری‌شان دنبال ماده‌‌های خوب بگردند. آن‌هایی که مادران بهتری خواهند بود. عشق و شهوت غریزی در انسان جوری به هم آمیخته‌اند که نمی‌شود به این راحتی‌ها از هم تفکیک‌شان کرد. مثل خمیر سرخ و خمیر سفید که در کف یک دست بگذاری‌شان و در هم غلت‌شان بدهی. و بعد مشت دستت را باز کنی و ببینی رفته‌اند توی همدیگر. عشق و غریزه همین‌قدر در هم آمیخته‌اند. نمی‌دانی بخاطر بوسه‌ای که در فلان فیلم دیده‌ای داری به فلانی جور دیگری نگاه می‌کنی یا واقعا برایت مهم است که امروز چه حالی دارد.

سیمین فارغ از تمام اطوارهای فمینیستی‌ و ضدّ سکسیسم‌ش، می‌گوید بسیاری از زنان هم دنبال نری هستند که پدر خوبی برای فرزندان‌شان باشد. حالا کنارش اگر بلد باشند پنچری ماشین را بگیرند، اندام خوبی داشته باشند و بدانند چگونه سیگار بپیچند هم که چه بهتر.

این‌ها را گفتم که بگویم نمی‌دانم «م.م.م» را به خاطر فریم عینکش دوست دارم یا چیز دیگری. یا فلانی را به خاطر این دوست دارم که فلسفه می‌خواند یا همه‌اش به خاطر شنیدن حرف‌های فلانی از آخرین چالش‌ خود با دوست‌دخترش است. هر طور که باشد، در گوشه‌ای از دفتر خاطراتم، لیستی می‌نویسم از آن‌هایی که دوست‌شان داشته‌ام. ‌خواه به خاطر این که موقع گرفتن ماژیک از دختر جوانِ استاد حلّ تمرین، دستم به شکلی غیرعادی نوازش شده باشد، خواه به خاطر که یکی نظرش دربارۀ اعتصابات کارگری زمان شاه، برایم دلبرانه بوده‌باشد.

.

الصاقیه: ما معمولاً از آدم‌های توی مترو، کلاس زبان، آموزشگاه موسیقی و گروه تلگرامی خوش‌مان می‌آید. دوست داشتن مرحلۀ جلوتری است. استفاده از لفظ «دوست داشتن» در این یادداشت چندان درست نیست. چیزی میان خوش آمدن و دوست داشتن که فعلاً اسمی برایش نمی‌شناسم.

۱۳ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

خوشحالی لعنتی را نه

روز دومی که با اتوبوس در حال حرکت به سمت یکی از شهرهای اردبیل بودیم، حول و حوش نیم ساعت زل زده بودم به بیرون پنجره. به این فکر می‌کردم که خیلی وقت است مشکلی در زندگی‌ام نداشته‌ام. سرشلوغی و کارهایی که می‌ریزند سرم و حالم را می‌گیرند، همگی به انتخاب و اختیار خودم بوده‌اند. به خودم می‌گفتم که تقریباً همه چیز در زندگی‌ام خوب است. یا لااقل هیچ چیزی بد نیست. فقط به این فکر می‌کردم که چرا خوشحال نیستم. یاد پوسترهای مقابله با افسردگی توی دانشگاه می‌افتادم. اما بعید می‌دانم به افسردگی حتی نزدیک باشم.

شاید خوشحالی را برایم خوب تعریف نکرده‌اند. یک شب به سیمین گفتم که اگر قرار است مسلمان باقی بمانم، باید یک روز به حس شعف برسم از این که خدا را پیدا کرده یا دیده‌ام. سیمین همان شب گفت که هیچ وقت اینطور نمی‌شود. می گفت جوری بزرگ شده‌ای که خدا را اینطوری نمی‌توانی حس کنی. مشکل نه از ماست و نه از خدا. فقط از مسیری است که درونش خدا را برایمان تعریف کرده‌اند. برهان نظم و علیت و هزارجور کوفت و زهرمار را در کودکی به خوردمان دادند. دیگر چیزی نیست. حسی نیست. گمانم خوشحالی هم همینطور باشد. بد که تعریف شود، تا آخر عمر نمی‌فهمی کجا خوشحالی و کجا ناخوش. حتی وسط قهقهه‌های بی‌وقفه‌ام میان گپ و گفت با دوستان صمیمی هم نمی‌دانم خوشحالم یا نه. خنده را می‌فهمم، خوشحالیِ لعنتی را نه.

.

#خالد

۱۴ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

ممفورد ان سانز

بخش بزرگی از خاطرات کودکی ام با صداهای اطرافم یادم مانده. تصاویری که از خانۀ قدیمی مادربزرگ و پدربزرگم دارم، همگی همراه با لالایی مادرم موقع خواباندن‌م است که هنوز هم گاه‌گدار موقع خواب عصرگاهی برایمان می‌خواند. آن موقع سه چهار ساله بوده‌ام، اما هنوز جزییات عجیبی مثل طرح تشک‌چه‌های مبلمان خانه مادربزرگ و پاسیوی سرسبز و آشپزخانه‌اش در ذهنم مانده. مامان هم یادش مانده که هر بعدازظهر، تشکچۀ روی مبل را برمی‌داشته، می‌گذاشته روی پا و مرا روی آن می‌خوابانده، بیشتر وقت‌ها هم کنار پاسیوی خانه، در چند قدمی آشپزخانه.

باقی خاطرات خانگی‌ام همزمان با تغییر سلیقه موسیقایی برادر بزرگم ثبت شده‌اند.

ادامه مطلب ۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

بوی گندش

حسام می‌گفت یک بار همۀ اعضای خانواده‌اش به مسافرت رفتند. تنها مانده‌بود در خانه. روز سوم مسموم شد. غذای کثیف خورده بود. می‌گفت یک شبانه روز روی زمین، جلوی حمام، لخت خوابیده بود. وقتی بیدار شد، دید روی خودش بالا آورده‌است و بوی گندش کل اتاق را گرفته‌. ضعف کرده بود و نمی‌توانست حرکت کند. وقتی پدر و مادرش برگشتند، او را بردند به بیمارستان. در سه و نیم روز، 6 کیلوگرم از وزنش کم شده بود و چیزی نمانده بود که بمیرد.

حسام می‌گفت تنهایی همین است. همین که روی خودت بالا بیاوری، بوی گندش همۀ اتاق‌ت را بگیرد و خودت نفهمی. آخر هم معلوم نباشد قرار است در این تنهایی زنده بمانی یا نه.

.

این را هم بشنوید بد نیست.

#خالد

۱۷ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

اما حقیقت این است که

اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید. یا باید تلخ زندگی کنید یا باید تلخی را کم کنید از  درون زندگی تان چیز تلخ تری در نیاید. اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید.

.

الصاقیه: بعد از خواندن خاطرات این روزهای یکی از دوستان دور.

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

در بابِ ارادت به مفهوم تناسخِ مطرح شده از سوی سیمین!

سیمین در مدتی که از ما دور بوده، تغییرات زیادی در افکارش رخ داده. از مهم ترین آن ها، همین «تناسخ» است. وقتی بحثی در موردش پیش می‌آید، با همان طرز بیان شیرین‌ش، از باور های موجود در پشت کلمه‌ی تناسخ می گوید و مجذوب‌ات می‌کند. سیمین می‌گوید انسان‌ها، گاهی دوست دارند در چیزی غرق شوند. در ریاضیات، در نجوم، در نواختنِ دف، نِی، عود و یا در نوشتن و نقاشی و آواز. پس در زندگی شان تلاش می کنند تا به غرقه شدن در همان موضوع، دست یابند. اما عمرشان کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید هفتاد سال، یا هشتاد و نود. تهش می‌میرند؟ معلوم است که آره. جسم شان به زیر خاک می رود و می شوند جزیی از کودِ موجود در خاک قبرستان. اما نفس‌شان، همان نفس پرورش یافته، وارد جسمی جدید می‌شود و بعد از تولد، چیزِ خوفناکی را پدید می‌آورد! کودکی پنج شش ساله که نفسی هفتاد و شش ساله دارد! هفتاد سال از تجربیات زندگیِ قبلی اش را در درون دارد، ناخودآگاه. حافظه‌اش پاک می شود یک جورهایی؛ اما آموخته ها و تجارب ش، در عمق وجودش نهادینه شده است. بعدش در بیست و دو سه سالگی، می‌شود یکی مثل محمدرضا شجریانِ جوان، یا نوازنده ای قهار، با ذهنی که یاد دارد نت ها را جوری کنار هم بچیند که شنونده ای را مسحور کند. مثلاً می‌گوید من(یاسون)، در زندگیِ قبلی، دختری آوانگارد بوده ام که بابی جدید به روی عکاسی گشوده است. بابی که هیچکس دوستش نداشته و نپسندیده. حتی یک بار یک نمایشگاه از آثارش را برپا کرده، اما چند نفر آمده اند و عکس هایش را دیده اند و رفته اند پیِ کارشان. حتی چند نفر شان هم صراحتاً گفته اند که هنر، چیزی نیست که کسی بتواند در درونش داشته باشد و یکهویی، آن را به ظهور برساند. او هم بیخیال عکاسی شده و بعدش رفته سراغ حمایت از زندانیانی که در کهریزک شکنجه می‌شده اند. بعد از چند ماه هم دستگیر شده است (یاسونِ دنیای قبلی). در بازداشتگاه، مورد تجاوز قرار گرفته است. چند هفته بعد، آزاد شده و بعد از چند ماه، وقتی دیده که هیچ غلطی نمی‌شود برای بهتر کردن اوضاع دنیا کرد، در یک شبِ سرد زمستانی که هوا نه بارانی بوده و نه برفی، خودش را از بالای یکی از برج های در حالِ ساختِ مشهد، به پایین انداخته و توی آن چند ثانیه پرواز، به اندازه‌ی تمام بیست و شش سالِ گذشته اش، لذت برده است!
بگذریم از این که سیمین در این مورد، فقط خواسته قدرت تخیل‌ش را به رخ‌م بکشد و حدس هایش پشیزی ارزش ندارد(مخصوصاً بخشِ مربوط به تجاوز!). اما در کل، حرفش را بدجوری قبول کرده ام. به گیر و گور های دینی اش هم کار ندارم! این که چطور خدا این دنیاها را کنار هم چیده و یا می خواهد بچیند و ربطش بدهد به نبوت و امامت و ولایتِ ناصره‌ی فقیه!
نتیجه‌ی اخلاقیِ حرف های سیمین، این است که اگر هفتاد ساله شدید و حس کردید که هنوز به جایی که دلتان می‌خواسته، نرسیده اید، نگران نباشید، افسرده هم نشوید. چراکه بعد از مرگ، دنیایی جدید را تجربه خواهید کرد و وقت برای رسیدن به جایی که دلتان می‌خواسته_ یا حتی نمی دانستید چیست که بخواهید بخواهیدش!_ هست. شاید هم الان توی دنیایی باشید که قرار است به همان جاهایی برسید که در دنیای قبلی، آرزوی‌ش را داشتید! درک‍‎‌تان می‌کنم؛ احتمالاً نمی‌دانید چه می‌خواستید، من هم همینطور هستم. اما مطمئناً یک جایی توی آن ناخودآگاه یا نفسِ درون تان هست که با دیدن یک نقاشی، در دست گرفتنِ یک سه تار، پریدن از هلیکوپتر، شکل دادن به تکه ای گِل و یا حتی بوسیدنِ یک لب، ناگهان وَرَم کند و سیگنالِ شبانه‌روزی بزند و حال‌تان را آشفته کند. آن وقت است که به قول سیمین، شیدا می‌شوید و از درون، به نقطه‌ی جوش می‌رسید.
اگر به جایی رسیدید، پیشاپیش التماس دعا :))
۱۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

صحنه ی بازی

عینِ این فیلم ها! تا ساعت چهار صبح بیدار مانده بودیم. دراز کشیده و دستش را روی سینه گذاشته بود. زل زده بودم به صورتش. منتظر بودم آتشفشان درونی‌اش را با یک جیغ یا فریاد و فحش، کمی تخلیه کند. بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «میشه امشب بخوابم و صبح بیدار نشم؟»

جا خوردم! شبیه دیالوگ فیلم های توی سینما بود. با این تفاوت که نه او بازیگر بود و نه آنجا، صحنه‌ی بازی! کاش صحنه‌ی بازی بود!

الصاقیه ی یک: اندر مصائبِ ما و شخصی که می‌خواست خودش را آتش بزند!!

الصاقیه ی دوم: متاسفانه واقعاً گفت این ها رو.

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان