به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

در بابِ ارادت به مفهوم تناسخِ مطرح شده از سوی سیمین!

سیمین در مدتی که از ما دور بوده، تغییرات زیادی در افکارش رخ داده. از مهم ترین آن ها، همین «تناسخ» است. وقتی بحثی در موردش پیش می‌آید، با همان طرز بیان شیرین‌ش، از باور های موجود در پشت کلمه‌ی تناسخ می گوید و مجذوب‌ات می‌کند. سیمین می‌گوید انسان‌ها، گاهی دوست دارند در چیزی غرق شوند. در ریاضیات، در نجوم، در نواختنِ دف، نِی، عود و یا در نوشتن و نقاشی و آواز. پس در زندگی شان تلاش می کنند تا به غرقه شدن در همان موضوع، دست یابند. اما عمرشان کوتاه است. خیلی کوتاه. شاید هفتاد سال، یا هشتاد و نود. تهش می‌میرند؟ معلوم است که آره. جسم شان به زیر خاک می رود و می شوند جزیی از کودِ موجود در خاک قبرستان. اما نفس‌شان، همان نفس پرورش یافته، وارد جسمی جدید می‌شود و بعد از تولد، چیزِ خوفناکی را پدید می‌آورد! کودکی پنج شش ساله که نفسی هفتاد و شش ساله دارد! هفتاد سال از تجربیات زندگیِ قبلی اش را در درون دارد، ناخودآگاه. حافظه‌اش پاک می شود یک جورهایی؛ اما آموخته ها و تجارب ش، در عمق وجودش نهادینه شده است. بعدش در بیست و دو سه سالگی، می‌شود یکی مثل محمدرضا شجریانِ جوان، یا نوازنده ای قهار، با ذهنی که یاد دارد نت ها را جوری کنار هم بچیند که شنونده ای را مسحور کند. مثلاً می‌گوید من(یاسون)، در زندگیِ قبلی، دختری آوانگارد بوده ام که بابی جدید به روی عکاسی گشوده است. بابی که هیچکس دوستش نداشته و نپسندیده. حتی یک بار یک نمایشگاه از آثارش را برپا کرده، اما چند نفر آمده اند و عکس هایش را دیده اند و رفته اند پیِ کارشان. حتی چند نفر شان هم صراحتاً گفته اند که هنر، چیزی نیست که کسی بتواند در درونش داشته باشد و یکهویی، آن را به ظهور برساند. او هم بیخیال عکاسی شده و بعدش رفته سراغ حمایت از زندانیانی که در کهریزک شکنجه می‌شده اند. بعد از چند ماه هم دستگیر شده است (یاسونِ دنیای قبلی). در بازداشتگاه، مورد تجاوز قرار گرفته است. چند هفته بعد، آزاد شده و بعد از چند ماه، وقتی دیده که هیچ غلطی نمی‌شود برای بهتر کردن اوضاع دنیا کرد، در یک شبِ سرد زمستانی که هوا نه بارانی بوده و نه برفی، خودش را از بالای یکی از برج های در حالِ ساختِ مشهد، به پایین انداخته و توی آن چند ثانیه پرواز، به اندازه‌ی تمام بیست و شش سالِ گذشته اش، لذت برده است!
بگذریم از این که سیمین در این مورد، فقط خواسته قدرت تخیل‌ش را به رخ‌م بکشد و حدس هایش پشیزی ارزش ندارد(مخصوصاً بخشِ مربوط به تجاوز!). اما در کل، حرفش را بدجوری قبول کرده ام. به گیر و گور های دینی اش هم کار ندارم! این که چطور خدا این دنیاها را کنار هم چیده و یا می خواهد بچیند و ربطش بدهد به نبوت و امامت و ولایتِ ناصره‌ی فقیه!
نتیجه‌ی اخلاقیِ حرف های سیمین، این است که اگر هفتاد ساله شدید و حس کردید که هنوز به جایی که دلتان می‌خواسته، نرسیده اید، نگران نباشید، افسرده هم نشوید. چراکه بعد از مرگ، دنیایی جدید را تجربه خواهید کرد و وقت برای رسیدن به جایی که دلتان می‌خواسته_ یا حتی نمی دانستید چیست که بخواهید بخواهیدش!_ هست. شاید هم الان توی دنیایی باشید که قرار است به همان جاهایی برسید که در دنیای قبلی، آرزوی‌ش را داشتید! درک‍‎‌تان می‌کنم؛ احتمالاً نمی‌دانید چه می‌خواستید، من هم همینطور هستم. اما مطمئناً یک جایی توی آن ناخودآگاه یا نفسِ درون تان هست که با دیدن یک نقاشی، در دست گرفتنِ یک سه تار، پریدن از هلیکوپتر، شکل دادن به تکه ای گِل و یا حتی بوسیدنِ یک لب، ناگهان وَرَم کند و سیگنالِ شبانه‌روزی بزند و حال‌تان را آشفته کند. آن وقت است که به قول سیمین، شیدا می‌شوید و از درون، به نقطه‌ی جوش می‌رسید.
اگر به جایی رسیدید، پیشاپیش التماس دعا :))
۱۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان