زیر پوست شهر




از همان بچگی، زیاد اسمش را می شنیدم: زیر پوست شهر. هیچوقت اما ندیده بودمش. مدتی پیش به طرزی بامزه، به دستم رسید. انداخته بودمش گوشۀ درایوِ دی. کنار عصر یخبندان و سیزده و بایسیکل ران. از همان قدیم، وقتی اسمش را می شنیدم، انتظار داشتم به کسل کنندگیِ ناخدا خورشید و هامون باشد. قرار بود امروز، یکی از اعضای خانواده، از بعدِ افطار تا ساعت شش صبح، بیدار بماند(دلیلش را مفصلاً خواهم گفت).

ساعت سه و نیم شروعش کردم و حوالی پنج و نیم تمام شد. دو دقیقۀ اول فیلم که رد شد، خوشحال بودم که یک نفر به این شیرینی و ظرافت، بحث حجاب را قلقلک می دهد. از نیم ساعت ابتدایی که گذشت، به یقین رسیدم که اصل جنس است. وقتی در نیم ساعت پایانی، گریۀ محمدرضا فروتن را دیدم، دیگر روی زمین بند نمی شدم. شعف گرفته بودم.

اگر زیر پوست شهر را ندیده اید، حتماً ببینیدش. اگر هم دیده اید، دوباره ببینید. این فیلم آنقدر خوب و ارزشمند است که بارها بشود آن را تماشا کرد و از داستان و کدهایش نکته و قصه درآورد و لذت برد. 

.

الصاقیه: جملۀ زیرِ اسکرین شاتِ وسطی: !Your scarf ... Fix your hair ( مقنعه‌ت... موهات رو درست کن(موهات رو بپوشون)! )

۶ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

ارای‌ول

فیلم «ارای‌ول»(arrival) را دیشب و امروز تماشا کردم. با معنای احتمالیِ «ورود». نمی‌دانم چند فیلم دیگر مانند این را تا پایان عمر خواهم دید.

فیلم هایی که دو ساعت میخ‌کوبم کند و با ذهنم بازی کند. چیزی توی مایه های اینتراستلار.

فیلم به راحتی، موجودات غیر زمینی را نشان می‌دهد. بدون چهار تا چشم و دندان های تیز و پوست لزج! خیلی تمیز. نویسنده به زیبایی، با فلش‌بک، دهن پازلِ ذهنی تان را صاف می‌کند! بار اول که فیلم را تماشا می‌کنید، به احتمال شصت الی شصت و پنج درصد(باور کنید عددش همین است!)، گیج می‌شوید. مخصوصاً اگر مادرتان کنارتان نشسته باشد و هی نگران این باشید که مبادا مرد و زنِ توی فیلم، یکهو نسبت به یکدیگر ابرازِ شدیدِ احساسات کنند، حتی از نوع ماچ! کاری که تا آخر فیلم، خدا را شکر، انجام نمی‌شود. مگر در سه چهار دقیقه‌ی  پایانی و آن هم از ناحیه‌ی لپ! 

بگذریم. گیج شدن را داشتم تشریح می‌کردم. اگر فیلم را بعد از بیست-بیست و چهار ساعت، برای بار دوم تماشا کنید٬ می‌بینید که چقدر تمیز بوده است! کافی‌ست که در مورد نظریات مربوط به خطّ زمان و سرعت نور، اطلاعاتی جزئی داشته باشید و البته حوصله‌ی کنار هم چیدن بخش های مختلف داستان را.

خلاصه. با تماشای فیلم، مخلوطی از درامِ پاکیزه(از نظر رسانه‌ی ملی!) و کنجکاوی و مقداری هیجان را تجربه خواهید کرد. موزیک متن هم که خودش خفه‌تان خواهد کرد.

خدا کارگردان و فیلمبردار و فیلمنامه نویس‌ش را حفظ کند.

۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

در بند


معمولاً کم پیش می آید که فیلمی را ببینم و خوشم بیاید. شاید بخاطر این است که هیچ تعریف دقیقی از یک فیلم خوب ندارم.

شاید تنها چیزی که دوست دارم ببینم، انسان ها هستند. فیلم هایی که انسان را نشان می دهند. بالارفتنش. پایین آمدنش. قسمت های تاریکش. وحشی شدن یا مهربان شدنش. «لئون»ی را می پسندم که با ورود یک کودک به زندگی اش، بخش خاصی از وجودش را به نمایش می گذارد. قاتلی را می پسندم که برای دیدن دختر مورد علاقه اش، هر روز صبح به گل فروشی می رود و یک شاخه گل می خرد. و کنار جسدِ مقتولین ش، گل هایی را قرار می دهد که یادگار محبوبش است. متجاوزی را می پسندم که برای مادرش شیرِ گرم درست می کند و گلِ بنفشه در باغچه می کارد.

همین چند شب پیش هم پدری را پسندیدم که همسرش را در بغل می گیرد. زنِ همسایه را می بوسد(به شکلِ مرسوم و دوستانه!!). و وقتی دخترش ربوده می شود، با مشت، به جان پسربچه ای غیرعادی(شاید کمی عقب مانده) می افتد که متهمِ نخستِ پروندۀ دخترش است. مردی که برای یافتن دخترش، آب جوش بر روی سر و بدن پسر می ریزد! و یک شکنجه گر حرفه ای را از تهِ وجودش، بیرون می کشد. یا جوانی که کودکی اش را در یتیم خانه گذرانده و با دست های پر از خالکوبی، حالا تبدیل به کارآگاهی آرام و متین شده است.

البته از معمای زیبای درون فیلم هم نباید چشم پوشی کرد.

و تمام این ها، باعث می شود که یک فیلم دیگر، به مجموعۀ فیلم های دوست داشتنی ام(که حدود 5 یا 6 تا می شوند) اضافه شود.


The Prisoners

۶ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ما همه توی آمریکا زندگی میکنیم!




لینک تماشای ویدیویی رو براتون میذارم، با نامِ «آمریکا». موزیک ویدیویی هست از گروهِ متالِ آلمانی «رامستِین».

http://www.aparat.com/v/mf1j3

ویدیو، چیز پیچیده ای رو نمیگه. فقط میخواد بگه که همه مون داریم توی آمریکا زندگی میکنیم!
مهم نیست که هر شب نماز میخونی. وقتی دستت میخوره به قابلمۀ داغ و ناخودآگاه میگی:«شِت»، یعنی توی آمریکا زندگی میکنی! مهم نیست که امیرحسین، هر هفته میره نمازجمعه. وقتی تو جیبش آیفون سیکس داره و کفشِ نایکی به پا، یعنی توی آمریکا زندگی می کنه. مهم نیست که پسربچه های اهلِ غزه، هرازگاهی با موشک های اسرائیلی، به خون کشیده میشن. وقتی موقع شام، کوکاکولا میخورن، یعنی توی آمریکا زندگی می کنن. مهم نیست که زنانِ مکه، باید مانتو و پوشیه داشته باشند،  وقتی آخر هفته، به شعبۀ رسمی «مک دونالدزِ» توی مکه میرن، یعنی دارن توی آمریکا زندگی میکنن. مهم نیست که بچه های آفریقای جنوبی، بلد نیستن به لهجۀ تگزاسی، صحبت کنن. وقتی شبِ کریسمس، از مامان و باباشون کادو میگیرن، یعنی دارن توی آمریکا زندگی میکنن. مهم نیست که علی موقعِ محّرم، لباس سیاه میپوشه. وقتی هر هفته منتظرِ پخش اپیزود جدید Game of thrones هست، یعنی داره توی آمریکا زندگی می کنه.
حالا تو بیا بگو که :« ما هر جمعه، تکبیر میگیم. هر هفته، آمریکا رو می کُشیم. توی بخش خبری 21 شبکۀ یک، تیراندازی و افزایش خشونت در جامعۀ وحشیِ آمریکا رو به مردم مون نشون میدیم. مسابقۀ مقاله نویسیِ «چه می شد اگر آمریکا نبود؟!» را در آموزش و پرورش خراسان، برگزار میکنیم!» 
تهش من بهت زل میزنم و میگم:« ما همه داریم توی یک آمریکای 7 میلیاردی زندگی میکنیم!» :)

۹ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان