خارج از دایره توجه دیگران یا دنیای ایده آل

روزی که برایم ایده‌آل باشد، روزی است که هوا ابری باشد. سرد و کمی مرطوب. از خانه بیایم بیرون و در خیابان راه بروم. یکهو با دیدن آسمان درونم غرّشی حس کنم و عربده بزنم. خیابان شلوغ باشد ولی کسی صدایم را نشود. آدم های توی پیاده رو به راهشان ادامه بدهند. از خیابان رد شوم و نگاهم به ماشین‌ها نباشد. از توی بدنم رد شوند و بوقی نزنند. شاید هم یکی‌شان محکم بکوبد به بدنم و پرتابم کند روی هوا، ولی خودش نفهمد که مرا کوبیده است. روی آسمان چرخ بزنم، از لابه‌لای بدنم دسته‌ای کلاغ رد شوند و غار غار کنند و بیفتم دوباره وسط خیابان. دوباره بلند شوم و دوباره ماشینی دیگر مرا بکوبد و پرتابم کند. بلند شوم و بروم توی مترو. روی زمین بنشینم. کسی نگاهم نکند. نفهمند من هم هستم. خارج از دایره توجه تمام عالم. ناخنم را با آرامش بجوم و پوست نیمه کَندۀ کنار ناخنم را با دندان جدا کنم و زل بزنم به کف دست‌هایم.

آدم ها بیایند توی واگن، آن را پر کنند، یکی دوتایشان بالای سرم بایستند، پای یکی شان برود توی بدنم. اما هوای اختصاصی خودم را داشته باشم. سرد و خنک و کمی مرطوب. تازه و تمیز. حتی کمی دود هم می‌تواند تویش باشد. همین که مال خودم باشد کافیست. همین که بدانم کسی به چشم‌هایم کاری ندارد، حواسش به آستینِ بالازدۀ پیراهنم نیست، هم خوانی‌ام با خوانندۀ توی هدفون را نمی شنود، نامرتبی موهایم را کاری ندارد، همین ها برایم کافیست. همین که خارج از دایره توجه‌شان باشم، برایم کافیست.

۱۲ نظر ۱۶ موافق ۰ مخالف

بهشت

فرشته‌های سیاه گفتند: «عذاب‌تان تمام شده‌. آن‌جا بهشت است. از پله‌ها بالا بروید و در بزنید.»

حرکت کردیم به سمت بهشت. آرامِ آرام. کرِخت و بی‌حس بودیم. نه خندان و نه گریان. هزار پله مانده‌بود. خسته شدیم. میانۀ راه، روی پله‌های بهشت خوابمان برد.

بیدار که شدم، روی زمین بودم. در آغوش زنی ناآشنا که داشت گریه می‌کرد.

 

کیفیت بهتر

.

الصاقیه: یک بار خواب دیدم دارم از جهنم به بهشت می‌روم. یکی از فرشته‌ها از توی جهنم گفت: «خوش به حالت!»

 

۳ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

شوالیه اشتباهی

من همان شوالیه‌ای بودم که مردم دهکده‌ام انتخابش کردند تا به جنگ جادوگر برود. صبح‌گاه، لباس جنگی بر تنم کردند، کلاه‌خود بر سرم گذاشتند، شمشیر مقدس را به دستم دادند، بر اسب سفیدم نشاندند و به سمت جنگل تاریک روانه‌ام کردند.

بیرون از دهکده، اسب را رها کردم و پیاده راهی جنگل شدم. شمشیر مقدس را ابتدای جاده، به پیرمردی نابینا بخشیدم. در میانۀ جنگل گوشت خرگوشی را که مردم در خورجین گذاشته بودند جلوی گرگ‌های گرسنه انداختم. آن‌قدر رفتم تا به خانه جادوگر رسیدم. به خودم نگاه کردم. شوالیه‌ای بودم بی‌شمشیر و ناتوان از جنگ. جادوگر مرا به خانه‌اش دعوت کرد. گفتم کاری به زنان آبستن و کودکان ترسان از تاریکی نداشته باشد. گوسفندان را مسموم نکند و و با من صلح کند. در عوض می‌تواند به دهکده بیاید و در خانه من زندگی کند. جادوگر خندید، کمی جلو آمد، خم شد و دستانم را بویید. گفت من مهربان‌ترین شوالیه‌ای هستم که به عمر هزارساله‌اش دیده. گفت مرا نمی‌کشد و با من راهی دهکده می‌شود تا صلحش را با شوالیه اعلام کند. همان شب به سمت دهکده راه افتادیم. نیمه‌شب، میان جنگل، جنازه‌های گرگ‌ها را دیدیم که در دهان‌شان تکه‌های گوشت خرگوش بود. جادوگر به من نگاه کرد و ‌‌خندید. صبح به ابتدای جاده رسیدیم. جسد پیرمرد نابینا به تخته سنگی تکیه داده شده و سر بریده‌اش روی زمین افتاده بود. شمشیر مقدس، در زمین فرو رفته بود و تیغه‌اش رنگ خون داشت. شمشیر را برداشتم و جادوگر را نگاه کردم که می‌خندید. ظهر به دهکده رسیدیم. کنار دروازۀ دهکده اسب سفید با ریسمانی سیاه دور گردن خفه شده بود. جادوگر بلندتر می‌خندید. وارد دهکده شدیم. بوی گوشت سوخته همه جا را پر کرده بود. جنازۀ تکه تکۀ مردم روی زمین بود. بیشترشان نزدیک دروازه بودند و بقیه گویی در حال فرار از سمت دروازه کشته شده و رو به شکم، بر زمین افتاده بودند. جادوگر جیغ می‌زد و می‌خندید. جلوتر رفتم. در میدان دهکده، روی تخته سنگ عمودی کهنِ فرو رفته در زمین، با خطی کج و معوج حک شده بود: «اینجا دهکده‌ای است که اهالی‌اش شوالیۀ اشتباهی را برای جنگیدن انتخاب کردند». به دستم نگاه کردم که شمشیر را محکم گرفته بود. از دستانم بوی جادوگر پخش می‌شد.

۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۷ موافق ۱ مخالف

فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

اما حقیقت این است که

اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید. یا باید تلخ زندگی کنید یا باید تلخی را کم کنید از  درون زندگی تان چیز تلخ تری در نیاید. اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید.

.

الصاقیه: بعد از خواندن خاطرات این روزهای یکی از دوستان دور.

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف
درباره من
اینجا محل تجمع حرف‌هایی بدیهی است
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان