فرار عروسک‌های پارچه‌ای

یا آن روز که عروسکی پارچه‌ای از خانه فرار کرد. ناراحت شده بود از دست نوزادی که بین اسباب بازی هایش، به او نگاه نمی‌کرد. از پنجره پرید پایین و به سمت جنگل دوید. آنقدر تند می‌دوید که فکر می‌کرد الآن است قلبش از فرط زیادیِ ضربان منفجر شود. اما وقتی به تکه سنگی تکیه کرد و دست روی قلبش گذاشت، دید تکه پارچه‌ایست، دوخته شده به لباسِ پارچه‌ایِ دوخته شده بر بدن پنپه‌ای‌‌اش.

یا همان وقت که ناراحت شد از این که باور کرده بود قلبی دارد و بعد به این فکر افتاد که عروسکی بی قلب اصلاً ناراحت نمی‌شود.

همان شبی که عروسکی پارچه‌ای در جنگل راه می‌رفت و به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و هیچ احساسی نداشت و به هیچ کجا نمی‌خواست برسد.

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

یا یک ثانیه است

فلاسفۀ دنیا هیج توانسته‌اند خودشان را برای زنده ماندن قانع کنند؟ شب می‌خوابیده‌اند و صبح بیدار می‌شده‌اند و می‌رفته‌اند دنبال فهمیدن این که پشت هر چیز، چه چیز دیگری خوابیده؟ قبل از این که بخواهند دست به دامن خداهایشان شوند، برای زنده ماندن به چه چیزی چنگ می‌زده‌اند؟

ادامه مطلب ۴ نظر ۱۶ موافق ۱ مخالف

فرشته

خدا بال‌های سفیدش را بُرید. دستور داد از بهشتِ آسمان، به پایینش بیاندازند. در هوا می غلتید و دور خودش می‌چرخید. خون از بازوان پاره‌اش می‌چکید و بالا می‌رفت. از ابرها گذشت. درد احساس نمی‌کرد. چشمانش بسته بود.

روی زمین افتاده بود. به صحرایی خشک و بی‌آب. سایه‌ای نبود. جای بال، از بازو دستی برآمده بود و باقی بدنش به زنان می‌ماند. درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. روز، شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، کنارش افتاده بود. در آغوشش کشید. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مَکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

به خواب رفت و از خواب برخاست و درد احساس کرد. نوزادی در شکم داشت که می‌خواست بیرون بیاید. جیغ می‌زد.

نوزادی به زمین افتاد. زشت و سیاه. تشنه بودند و هر دو گرسنه. زیر آفتاب، دراز کشید. نوزاد را به آغوش کشید و دست بر صورتش سایه کرد. به خواب رفتند. روز شب شد و دوباره روز شد. کودکش مُرده، در آغوشش بود. مقابل صورت گرفت و گلویش را با دندان برید. خون از رگ‌هایش مکید و گوشتش را بلعید. در گریه.

هزارها سال گذشته. خدا هر روز به زمین نگاه می‌کند. فرشته‌ای نیمه‌زن می‌بیند که هر روز، نوزادی زشت و سیاه به دنیا می‌آورد و فردای آن روز، نوزاد را پاره‌پاره، می‌خورد. در گریه.

۸ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

اما من برایت هنوز گل می‌آورم

من برایت اما هنوز گل می آورم. هر چقدر پژمرده باشی. هر چقدر بگویند دیگر نمی فهمی بوی گل ها را. هرچقدر نباشی، برایت گل می آورم و برایت می گذارم روی زمینِ خاکی و چهارزانو می نشینم. هرچقدر آنجا بمانم و گل روی زمین بماند و خشک بشود و هوا تاریک شود و روشن شود و سرد شود و گرم شود. هرچقدر آدم ها با گوشۀ چشم نگاهم کنند. هرچقدر گل ها روی زمین پژمرده شوند و دیگر بویی نداشته باشند تا حسش کنی. هرچقدر مقابلم کسی نباشد و هرچقدر من خسته باشم و هرچقدر روی زمین شیشه باشد و هرچقدر گلی برایم نمانده باشد. هرچقدر مُرده باشم، هرچقدر مرده باشم و دیگر نباشم. من برایت اما هنوز گل می آورم.

 

 
 
 
۱۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

به احترام هوای ابری

دلم برای هوای ابری تنگ شده. برای روزهایی که ساعت هفت صبح با یک ظهر و هفت عصر فرقی نداشته باشد. روزهایی که انگار فقط ساعت‌های مچی می‌توانند بگویند وقت نهار است یا وقت صبحانه یا وقت خواب. دلم برای پوشیدن لباس گرم و یخ زدن نوک انگشت‌های دستم تنگ شده. ابر باشد و آسمان خاکستری باشد و مردم حالشان خنثی باشد. دلم تنگ شده برای روزی ابری که صبحش باد بیاید و تیغ بکشد به صورتم و از کنار گوش‌هایم رد شود و برود سراغ صورت دختر جوانی که پشت سرم دارد راه می آید. برای روزی که مردم توی خیابان دستشان توی جیب باشد و همگی به این فکر کنند که دنیا چگونه تمام خواهد شد.

۷ نظر ۲۳ موافق ۰ مخالف

اما حقیقت این است که

اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید. یا باید تلخ زندگی کنید یا باید تلخی را کم کنید از  درون زندگی تان چیز تلخ تری در نیاید. اما حقیقت این است که از زندگی های تلخ، چیزی جز تلخی در نمی آید.

.

الصاقیه: بعد از خواندن خاطرات این روزهای یکی از دوستان دور.

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

وقتی دو قلو می‌زاییم

برعکس بقیه اعضای خانواده، من و بابا کم پیش می‌آید که مریض شویم. اگر هم مریض شویم، با یک استکان عسل آبلیمو و چای زنجبیل و قدری عرق نعنا، قضیه را فیصله می‌دهیم. دفترچه بیمه جفت‌مان هم همیشه خالیِ خالی است. فقط چکاپ خون و ادرار تویش پیدا می‌شود با معاینه نمرۀ چشم.

دو روز پیش، حالم بد شد. آنقدر ناگهانی به هم ریختم که نفهمیدم ضربه را از کجا خوردم! خیال کردم مثل همیشه است. عسل آبلیمو برای خودم درست کردم و چای نبات خوردم. اما نصف شبی قلبم صدایش درآمد که «لوتی! کَرَم‌‌ت رو شکر! یه نیگام بندازی به ما زیردستی‌ها، بد نی. هی عسل آبلیمو؛ هی عسل آبلیمو! بابا خب شاید یه مرگ دیگه‌ای‌مون باشه. دهَع!»

ادامه مطلب ۱۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

به آرزوهایت بخند

سیمین می‌گوید آدم باید آرزوها و اهداف کوتاه و بلند مدتش را هر چند وقت یک بار، توی یک کاغذ بنویسد. بعد آن کاغذ را بگذارد لای وسایل قدیمی اش که فقط موقع اسباب کشی ها و شاید عید هر دو سه سال، گذرش به آن ها بیفتد. چند سال بگذرد و چشمش به همان کاغذ و آرزو و اهداف تویش بخورد. قاه قاه بخندد و بعد غمگین شود و بعدش شاید گریه کند. با خودش بگوید «چند سال از عمر این کاغذ و آرزوهاش می‌‌گذره؟» آن موقع است که دلش می گیرد. می بیند زمانی چه آرزوهای کوچکی داشته. زمانی دلش می خواسته به تهران برود و برج میلاد را ببیند. مقاله اش در فلان مجلۀ محلی چاپ شود. برود آمریکا و «امپایر استیت» را از پایین تماشا کند. وارد استادیوم آزادی شود. حقوقش از 700 هزار تومان، به 1 میلیون تومان برسد و هزارجور آرزوی دیگر مثل همین ها.

از حرف سیمین خیلی وقت است که گذشته. نمی دانم چه زمانی این حرف ها را می زد. بعید می دانم خودش هم این حرفهایش را یادش باشد. لابد یک شب با دوستانش بیرون رفته و شب، خسته و کوفته به خانه آمده و دیده که درِ اتاقم باز است و دارم خاطراتم را می نویسم. وارد اتاقم شده و روی صندلیِ چرخان نشسته و در حالی که گوشواره هایش را از گوش در می آورده، این کلمات قصار به ذهنش رسیده و همانجا داغ داغ برایم گفته.

امشب داشتم برای پول هایی که قرار است تا آخر دی ماه به دست بیاورم، نقشه می ریختم. 800 هزار تومان قرار است برای خرید دوچرخه جدید پس انداز کنم و با 750 هزارتومانِ دیگر، بروم و یک آیفون 5s دست دوم بخرم. می خواستم روی کاغذ بنویسم شان و بچسبانمشان روی دیوار اتاق. کاغذ و خودکار آبی را برداشتم. خواستم بنویسم که یاد حرف های سیمین افتادم. دلم گرفت. آنقدر بد گرفت که حالم از گوشی آیفون و دوچرخه و پول و پس انداز به هم خورد. با خودم گفتم «ببین چقدر زود شبیه بقیه آدما شدی. چند روز دیگه نوزده سالت تموم می شه و باید دنبال کار دانشجویی باشی و صبح تا شب کار کنی که بتونی دوچرخه بخری؛ گوشی بخری، ماشین بخری و وقتی همه شون رو گرفتی، بری یک دختر رو پیدا کنی و قانعش کنی که زندگی کردن با تو، بهتر از زندگی کردن با میلیون ها پسر دیگه س که همه شون از هیجده سالگی رفتن دنبال کار و پول و گوشی و ماشین»

خودکار در دستم بود و کاغذ جلوی دستم. با خودم می گفتم «از کِی تا حالا خریدن گوشیِ بهتر، دغدغه و هدفم شده؟ از کی تا حالا من اینقدر شبیه بقیه آدما شدم؟»

.

.

الصاقیه: مطلب از نظر منطقی ایراد داره به نظرم. چراکه دوچرخه و گوشی و ماشین و ازدواج، همگی چیزایی هستن در جهت ترفیع درجه کیفیت زندگی انسان. و الزاما منافاتی با داشتن یا رسیدن به اهداف کلان و مهم ندارند. شاید فقط لازم باشه بدونیم که صرفا برای خودمون توی این دنیا نیستیم. حس توضیح نیست. فقط خواستم بگم که مطلب بالا رو از زبون یه آدم متفکر نمی شنوین. محصول ذهن خالد در ساعت 2 صبحه :)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

من توی هوای سرد هم افسرده می‌شم

- شهرتون خیلی گرمه ... من توی هوای گرم افسرده می‌شم 
+ چند روز دیگه با مامان بابات برمیگردی شهر خودتون. حالت خوب میشه.
- من تو هوای سرد شهرمون هم افسرده می‌شم ...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

صحنه ی بازی

عینِ این فیلم ها! تا ساعت چهار صبح بیدار مانده بودیم. دراز کشیده و دستش را روی سینه گذاشته بود. زل زده بودم به صورتش. منتظر بودم آتشفشان درونی‌اش را با یک جیغ یا فریاد و فحش، کمی تخلیه کند. بی هیچ مقدمه‌ای گفت: «میشه امشب بخوابم و صبح بیدار نشم؟»

جا خوردم! شبیه دیالوگ فیلم های توی سینما بود. با این تفاوت که نه او بازیگر بود و نه آنجا، صحنه‌ی بازی! کاش صحنه‌ی بازی بود!

الصاقیه ی یک: اندر مصائبِ ما و شخصی که می‌خواست خودش را آتش بزند!!

الصاقیه ی دوم: متاسفانه واقعاً گفت این ها رو.

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف
درباره من
هر آنچه که یک مریخیِ محبوس در زمین می‌خواهد بگوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان