حجاب بچه

هیچوقت حجاب کودکان (۸-۹ساله و کوچکتر) را درک نکرده‌ام. نمی‌فهمم والدین‌شان چه پیش‌فرض‌هایی دارند و با چه ترکیب اطلاعاتی، تصمیم می‌گیرند سر و بدن کودک را در رادیکال‌ترین شکل ممکن بپوشانند. دیروز توی ترافیک، پشت ماشینی بودم که دختری ۶-۷ ساله داخلش داشت ورجه وورجه می‌کرد و چادر مشکی به سر داشت. همان حرف‌های خط اول را برای خودم تکرار کردم و بی‌اعتنا به مسیر ادامه دادم. جای دیگری از ترافیک، کنار همان ماشین قرار گرفتم. بچه سرش را از پنجره بیرون آورد و سلام کرد. حوصله نداشتم جواب بدهم. دوباره با صدای بلندتری سلام کرد. صورتم را برگرداندم و جوابش را دادم. به‌نظر رسید سندرم داون دارد. مدت کوتاهی به هم زل زده بودیم و او می‌خندید؛ تا اینکه مادرش رو به من کرد. از توی دو تا چشم‌ش (که تنها بخش مشهود صورتش بود) چیزی دستگیرم نشد.

پنجره را بالا کشیدم و سعی کردم دوباره به همان چندخط اول فکر کنم. باز هم چیزهای زیبایی به ذهنم نرسید.

۵ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

Mostly Harmless*

«الف» در ترم یک طرفدار Lamb of God بود. هر موقعیتی که گیر می‌آورد هدفون رو می‌گذاشت روی گوش و لَم آو گاد گوش می‌کرد. چطور می‌فهمیدیم دارد لم آو گاد گوش می‌کند؟ ساده بود. اونقدر صدا رو بلند می‌کرد که حتی از نیم‌متری مشخص می‌شد داره چه ژانری می‌شنوه. خودش هم بعد از یکی دوبار حرف زدن گفت در دث‌متال، بیشتر همین بند رو دنبال می‌کنه. صمیمی‌تر که شدیم بهش گفتم با این شدت صدا که چیزی از موزیک نمی‌فهمی! گفت هر آهنگ رو چندین بار با صدای متوسط شنیده و الان فقط هدفش اینه که صداهای بیرونی و درونی رو خفه کند. (بعدها متوجه شدیم که دورۀ بدی از زندگی رو می‌گذرونده)
نزدیک به شش سال از ترم یک گذشته و کمتر از شش سال طول کشید که بفهمم اون فرضیه به طرز بامزه‌ای واقعا کار می‌کنه. مثلا در 5 درصد مواقع چیزی رو دارم می‌شنوم که اگر هدفون رو از روی سرم بردارند و بذارند روی سر منِ شش سال پیش، خیال می‌کنه صبح قبل از بیرون اومدن از خونه، یک استکان خون گرم بچۀ سه‌ساله نوشیده‌م، سرِ بریدۀ یک بز رو توی زیرزمین خونه عبادت کرده‌م و الان هم عجله دارم که به مراسم سوزاندن انجیل برسم. ورژن شش سال پیشم نمی‌دونه چرا باید سپاسگزار هدفون و اون ژانرهای موسیقی باشه. ورژن شش سال پیش، کلاسیک و ایندی گوش می‌کنه و نمی‌دونه که با صدای موزیک کلاسیک نمی‌شه از فکر کشتن یک آدم یا پریدن جلوی لوکوموتیو مترو یا منفجر کردن خودت توی ساختمون پلیس نظام وظیفه بیای بیرون.

.

*اسم یکی از کتاب‌های داگلاس آدامز

۴ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

آفتابی-مهتابی

برای بار دوم در این پنج‌ونیم سال رفتم مدرسه تا یکی از مدارکم را تحویل بگیرم. وقتی مسئول بایگانی داشت دنبال پرونده‌ام می‌گشت، چشمم به لامپ‌های بالای سرش خورد. سال 94، یک روز مدیر مدرسه وسط ساعت درسی آمد سرکلاس‌مان و توضیح داد که «فلان‌قدر پول دادیم تا تونستیم این مهتابی جدیدا رو بخریم. اینا خیلی خاصه. گرونم خریدیم‌شون. نه مهتابیه، نه آفتابی. مخلوطه. چشماتون کمتر اذیت می‌شه. مراقب‌شون باشید»!
این‌ها را گفت و رفت. بماند که ما اصلا چطور می‌توانستیم با یک و نیم متر فاصله تا سقف کلاس، به مهتابی‌ها آسیب بزنیم. مهم این بود که خریدن این مهتابی-آفتابی جدیدها بطور جدی دستاورد بزرگی برای مدرسه به حساب می‌آمد؛ آنقدر بزرگ که مدیر مدرسه بیخیال کارهای مهم‌تر شود و یکی یکی برود سرکلاس‌ها تا شخصا این دستاورد را تشریح کند. بخشی‌ از علت‌ش برمی‌گشت به این که تعداد قابل توجهی از بچه‌های مدرسه وضع مالی درست و حسابی‌ای نداشتند و خودشان و والدین‌شان در برابر پول دادن به مدرسه مقاومتی جدی به خرج می‌دادند. مدیر هم مجبور بود‌ خرج‌های مدرسه را نه فقط برای اولیا که برای بچه‌ها هم تشریح کند. هرچند که آخرش باز هم عده‌ای پول شهریه یا بخشی ازش‌ را می‌پیچاندند. سال کنکور، مدرسه به بدبختی پول معلم‌ها را جور کرد. خودم هم تا لحظه‌ی فارغ‌التحصیلی به شخص مدیر ۱.۵ میلیون بدهکار بودم و گمانم ۷۵۰ هزار تومان‌ش را قبل از کنکور پس دادم. روزی که کارنامۀ پیش‌دانشگاهی را تحویل گرفتم، قول دادم که پول مدرسه را بدهم. ولی نه از خانواده توانستم بگیرم و نه خودم آن موقع چیزی داشتم. با خودم گفتم بعد از شروع دانشجویی، زود می‌روم سرکار و پول مدرسه را پس می‌دهم. اولین دستمزدم را بهار اول کارشناسی گرفتم. پنجاه هزار تومان بود که یکی دو روزه تمام شد و رفت. با خودم گفتم فعلا زود است. بعدا که رفتم سر یک کار درست و حسابی، پول‌ش را می‌دهم به مدرسه. یک و نیم سال گذشت و از یکی دو جا حقوق مععقولی می‌گرفتم. دیگر یادم رفته بود که به مدرسه و مدیرش بدهکارم. تا این که بهار دوسال پیش، یکی از هم‌مدرسه‌ای‌های سابق بهم گفت مدیر مُرده. پنجاه و خرده‌ای ساله و با یک تومور توی سرش. حتی نشد بروم تشییع جنازه‌اش. عذاب وجدان این که یک نفر ازم طلبی دارد که هیچوقت صاف نمی‌شود، افتاد به جانم.
تا به این‌ها فکر کردم، مدرکم آماده شده بود. بهم گفت بروم توی دفتر مدیریت و 10هزارتومان کارت بکشم. در مسیر چندنفر از کادر مدرسه را دیدم که چهره‌ی همه‌شان برایم جدید بود. وارد دفتر شدم و به مدیر جدید سلام کردم. توضیح را بهش دادم و کارت را کشیدم. همان هنگام دست راستم را توی آستین تکان دادم. به این فکر کردم که مدیر قبلی هم همین تیک عصبی را داشت. وقتی مقابلمان ایستاده بود و از لامپ‌های جدید مهتابی-آفتابی حرف می‌زد، دست راستش را بی‌اختیار توی آستین تکان می‌داد.

دریافت

۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

غرایب زندگانی - قسمت ۱۰۶

هیچ چیزی رو در زندگیم به اندازه‌ی خوشحالی فیک نکرده‌ام.

۱ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

باسن لقش

بچه که بودم زیاد کابوس می‌دیدم. البته نمی‌دانم کابوس تعریف دقیقی دارد یا نه. من به خواب‌های پرهیجان و آزاردهنده‌ای که زیاد تکرار می‌شوند می‌گویم کابوس. و این جدا از خواب‌های ترسناکی‌ست که خارج از نوبت می‌دیدم. من تیپیکالِ همان بچه‌هایی بودم که به طرح‌های روی قالی نگاه می‌کردند و از توی‌ش چهره‌ی پیرمردی عصبانی یا زنی گریان و حیوانات انسان‌نما را در می‌آوردم. بزرگتر که شدم، برادرم یک روز بهم گفت گاهی ممکن است آدم‌ها چنان خواب ترسناکی ببینند که پیش از‌ بیدار شدن، قلب‌شان از کار بایستد. 
زیاد پیش می‌آمد که از خواب بپرم و شدت تپش قلب حتی نگذارد که از جایم بلند شوم و آب بخورم. همانطور دراز کشیده زل می‌زدم به یک نقطه و منتظر می‌ماندم ببینم واقعا قرار است بمیرم یا نه (هنوز هم همینطورم. هرچندماه یک‌بار اینطوری می‌شوم و کم پیش می‌آید تلاشی برای بلند شدن بکنم)؛ این معمولا وقتی رخ می‌داد که توی رویا هنوز زنده‌ام، اما امید زیادی به زنده باقی ماندنم نیست. نشانه‌اش هم اینطور بود که سینه‌ام آنقدر سنگین می‌شد که دردش را نمی‌توانستم تحمل کنم و از خواب می‌پریدم. مشابه زمانی که از ساختمانی پرت می‌شدم پایین یا با منجنیق پرتابم می‌کردند سمت کوه‌ها. پایین افتادنم شبیه قسمتی از ماتریکس بود که Neo از بالای برج می‌افتاد و وقتی به زمین می‌خورد، داخل آسفالت فرو می‌رفت. لحظات آخر، برای من کِش می‌آمد.
 از اوایل راهنمایی، هربار که خواب عجیب و غریبی می‌دیدم، کلیات و جزییات پراکنده‌اش را می‌نوشتم؛ هم برای اینکه انشاهای مدرسه متریال خوبی پیدا کنم (آن موقع هرچه می‌نوشتم تخیلی بود) و هم برای اینکه بفهمم چه شباهت‌هایی بین خواب‌ها پیدا می‌شود تا نشانه‌ها را یادم بماند و شاید بتوانم سریعتر بیدار شوم. هرازگاهی هم جواب می‌داد. چندشب پیش خوابی ‌می‌دیدم که داشتم توی‌ش برای نجات جانم تقلا می‌کردم. اواخرش احساس کردم تقلای بیشتر، ارزشی ندارد و احتمالا به طرز فجیعی می‌میرم. گفتم «کون ‌لقش. بیدار شو»، چشم‌هایم را باز کردم، زل زدم به مقابلم و منتظر ماندم ببینم قلبم می‌ایستد یا نه.

۳ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

علل آبغوره 2 یا مرد که گریه نمی‌کنه

در نوجوانی در مقایسه با امروز، بیشتر گریه می‌کردم. تقریبا تمام مواردش مربوط به شرکت در مناسک مذهبی‌ای بود که تهِ همه‌شان یکی پیدا می‌شد که با ربط یا بی‌ربط، مسیر را عوض کند و دل‌ها را ببرد کربلا. برای پسرهایی که عادت نداشتند بی‌دلیل گریه کنند، اینجور چیزها بهانۀ خوبی بود برای زار زدن و دست‌پیدا کردن به حسّ سبکی و حال خوبِ بعد از اشک ریختن (که آن موقع تازه یاد گرفته بودند بهش بگویند نشاط مذهبی). کلیشۀ «مرد که گریه نمی‌کنه» هم جایی در این دورهمی‌های مذهبی نداشت و می‌شد با خیال راحت و دور از نگرانی بابت قضاوت شدن اشک ریخت.

ادامه مطلب ۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

شهود

یک لحظه‌ی مورد علاقه‌ام در زندگی این است که یک نفر با نتیجۀ ری‌سرچ یا استدلال ریاضی یا هرچیز مشابهی، مسئله‌ای را که بطور شهودی با آن مواجه شده‌ یا درکش کرده‌ام برایم اثبات می‌کند. مثلا همین که ازدیاد یا کمبود ترشح یک هورمون چطور روی رفتارهای فرد تاثیر می‌گذارد یا پشت فلان پدیده‌ی فیزیکی واقعا چه علتی وجود دارد.
یکی از استادهای به‌دردبخورمان دائما بهمان یادآوری می‌کرد که دانشجوی اقتصاد باید بتواند چیزهایی را که همه آدم‌ها شهودی متوجه آن می‌شوند، با فرمول و تئوری اثبات کند و بالعکس. چیزی شبیه به بعضی سوال‌های هندسه مقدماتی که می‌گفت «ثابت کنید که شکل روبرو مثلث است!» اکثر آدم‌ها با دیدن آن مثلث می‌گویند: «معلومه مثلثه! چی‌شو اثبات کنم؟» همه می‌دانند مثلث چه شکلی است؛ اما همه نمی‌توانند بگویند چطور فهمیده‌اند که فلان شکل، واقعا مثلث است.
حالا منظور از آن «بالعکس» چه بود؟ همان استادمان گاهی وسط آخرین کلاسش (سخت‌ترین درسی که تا امروز باهاش روبرو شده‌ام)، یکهو می‌گفت که یک نفر بیاید و فلان مسئله‌ای را که الان اثبات کردیم، بطور شهودی توضیح دهد. غالباً برای دقایقی سکوت خجالت‌آوری بر کلاس حاکم می‌شد. شاید چون در چهارسالِ قبلش آنقدر درگیر اثبات شهودها بودیم که معکوس کردن مسیر (تشخیص شهود یک مسئله از روی تئوری و فرمول ریاضی) برایمان سخت شده بود. این قضیه به طرز بامزه‌ای در تعداد قابل توجهی از دانشجویان اقتصادخوانی که لااقل من تا الان دیده‌ام، مشهود بوده. قضیه تا حدی جدی‌ست که دکتر نیلی سرکلاس اقتصادش در دانشگاه شریف می‌گوید تا وقتی فلان مسئله را برای عمه‌ی سالخورده‌تان نتوانید توضیح دهید، هنوز آن را درست یاد نگرفته‌اید. خیلی از خروجی‌های اقتصاد، نسبتی با دنیای اطرافشان ندارند. متوازن جلو نرفته‌اند و سعی می‌کنند هرچه دم دستشان می‌آید را بریزند توی نرم‌افزار و تلاش کنند توجیهی منطقی برایش بیابند (شاید بخاطر این که «اقتصاد سنجی» را جذاب‌ترین بخش از علوم اقتصادی می‌دانند). گاهی می‌افتند توی لوپ بهینه‌یابی برای مسائل زندگی خودشان؛ حتی کوچکترین مسائل. مثل این‌که در کلاس روی کدام صندلی بنشینند یا مسیر سفرشان را چطور بچینند یا بین پپسی، کوکاکولای نرمال، کوکاکولای زیرو و سپرایت کدام را انتخاب کنند.
 بعضی وقت‌ها که می‌افتم روی دور تحلیل شرایط اطراف و صدور راه حل برای چیزهای مختلف زندگی، زور می‌زنم از خودم بپرسم واقعا چرا باید فلان کار را بکنم؟ فقط چون به نظرم منطقی آمده و امید ریاضی‌اش از فلان‌مقدار بیشتر است؟ وقتی می‌بینم پاسخ دادن برایم سخت شده، می‌فهمم که درسم را خوب نخوانده‌ام.

۱ نظر ۱۵ موافق ۰ مخالف

غرایب زندگانی، قسمت 105

پیش از بلندشدن و خداحافظی کردن ازش پرسیدم که به نظرش مشکلم چقدر ریشۀ بیولوژیک دارد و چقدرش به محیط و تربیت برمی‌گردد. با اعتماد به نفس گفت «90 درصدش!»

قبل از پرسیدن هم حدس می‌زدم که بخاطر روانپزشک بودنش احتمالا این حرف را می‌زند؛ اما وقتی در راه برگشت بودم با خودم گفتم اگر تخمینش نزدیک به واقعیت باشد و بعد از دو سه ماه مصرف دارو واقعا احساس کنم که فلان قضیه رفع یا کنترل شده، چقدر حسرت می‌خورم که این همه سال حاضر نشدم تن به مصرف چندورق قرص بدهم یا با کسی درباره‌اش حرف بزنم. به این فکر کردم که چقدر تلخ است اگر بفهمم از نوجوانی تا الان چه قدر از بابت یک بدشانسیِ بیولوژیک و مقاومت در برابر درمان دارویی متحمل ضرر شده‌ام.

ته دلم امیدوار بودم که همه چیز بخاطر همان خطای طبیعت باشد و بشود با کمی مادۀ شیمیایی مقابلش ایستاد.

۱۲ موافق ۰ مخالف

جاودانگی در دوزخ

دوستی ازم خواست در یک تمرین کلاسی (مربوط به یکی از همین دروس اسلامی) کمک‌ش کنم. استادش گفته بود درباره‌ی «جاودانگی در دوزخ» جستجو کنه و بگه چه کسانی تا ابد در جهنم باقی می‌مانند.
قرار شد من برم دنبال مطالعه‌ی اولیه‌ی منابع. نتیجه‌ی اصلی‌ تحقیق چندان مهم نیست، خودتون با یک سرچ می‌تونید جوابو پیدا کنید. بخش مهم و جالبِ ماجرا، توصیف متون اسلامی از این قضیه‌ است که «جاودانگی در جهنم واقعا چه‌شکلیه؟»

افراد در جهنم دو دسته‌اند. یک دسته بابت گناهانی که کردن، عذاب می‌بینند و بعد از مدتی از جهنم رها می‌شن. دستۀ دوم اما تا ابد قراره در جهنم پاره شن. چیزی که بین این دو گروه مشترکه، اینه که هرگز نمی‌میرند! با این که همه‌چیز در اطرافشون به نوعی مرگ‌آوره، هیچکدوم اونقدر خوش‌شانس نیستن که طعم مرگ رو بچشند.
ظاهرا برای خدا مهمه که به جهنمی‌ها بفهمونه هیچ راه فراری ندارند. برای همین هنگام برپایی قیامت، دستور می‌ده یک بُز رو بیارن جلوی حاضرین. همه‌ی جهنمی‌ها می‌دونن که اون بز، نماد مرگ و رهایی‌شون از عذابه. در حالی که امیدوارانه دارن بهش نگاه می‌کنن، یک نفر میاد و گلوی بز رو می‌بُره. بز می‌میره و در این لحظه تمام اون‌هایی که فکر می‌کردن ممکنه عذابشون با مرگ تموم شه، به‌کل ناامید می‌شن.

خباثت زیادی لازمه برای طراحی این تصویر.

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

خلاصه وضعیت (2)

دست‌دست کردم و ظرفیت مرکز آزمون برای بیستم نوامبر پر شد. امروز بالاخره برای بیست‌وهفتم نوامبر رجیستر کردم که بیشتر از این عقب نیفتد.
به طرز عجیبی کرخت شده‌ام. سعی می‌کنم کمتر قهوه بخورم و اعتیاد احتمالی را بریزم دور. خیلی وقت است خبری را عمدا نخوانده‌ام. تنها چیزی که ازش رهایی وجود ندارد، خبر ساعت 14 تلویزیون است که بابا عادت دارد حین نهار تماشا کند و همان کافی‌ست که تا وعده نهارِ روز بعد، عصبانی باشم. چه کثافتی شده این تلویزیون! رسماً هیچ چیزش را نمی‌شود تحمل کرد.


بچه که بودیم، برادرم یک بازی روی کامپیوتر خانه‌مان نصب کرد. ما یک گاری فست‌فود کنار خیابان داشتیم و هات‌داگ و این چیزها را می‌فروختیم به ملت. مشتری‌ها می‌آمدند و سفارش می‌دادند. کنارش هم می‌گفتند روی هات‌داگ سس خردل بزن یا مثلا قارچ بگذار لای ساندویچ. سرعت سفارش‌ها تدریجا زیاد می‌شد و آنقدر جلو می‌‌رفت که زیر بار سفارش‌ها به فاک می‌رفتی. همه مشتری‌هاعصبانی می‌شدند و شروع می‌کردند به فحاشی و داد و بی‌داد.
قیافۀ کاراکترمان هم چیزی شبیه همین مردان پشمالوی سبزۀ خاورمیانه‌ای بود! اواخر هر راند، واقعا عصبی می‌شدم. پاهام را تند تند تکان می‌دادم، پلکم می‌پرید، گردنم می‌گرفت و...

بعضی وقت ها واقعا شک می‌کنم که نکند آن آت و آشغال‌های دوران کودکی، روی احساس و رفتار و نگاه امروزم تاثیر جدی گذاشته باشد.

۴ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
«محل تجمع حرف‌های بدیهی»
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان